نوشته های بی خواننده

کاپیتان علیرضا اعتمادی

۱۲ دیدگاه

«سر دفتر عالم معانی عشق است
سر بیت قصیده‌ی جوانی عشق است

ای آنکه نداری خبر از عالم عشق
این نکته بدان که زندگانی عشق است

سروران گرامی، همراهان عزیز، مسافرین محترم پرواز شماره‌ی فلان هواپیمایی ماهان به مقصد کرمان،

در غروبی آرام و دل‌انگیز، من کاپیتان علیرضا اعتمادی به همراه [اسامی کمک خلبان، مهندس پرواز، سرمهماندار و ...] ساعتی رو در خدمت شما عزیزان هستیم…»

یک وقتی وسط‌های پرواز، توی همه‌ی پروازها، صدای کاپیتان را می‌شنوید که خوشامد می‌گوید و خیلی رسمی و مودبانه اعلام می‌کند که ارتفاع چقدر است و کی می‌رسیم و هوا چطور است و …. اما این کاپیتان علیرضا اعتمادی با همه فرق داشت!

این جمعه و جمعه‌ی قبلش همراه ماهان مهدوی سفری به کرمان داشتیم برای زیارت مس سرچشمه و برگزاری یک کلاس (خیلی) فشرده… لابلای صحبت‌ها ماهان تعریف کرد که هواپیمایی ماهان خلبان خیلی باحالی دارد که شعر می‌خواند و اهل ذوق است. پنج‌شنبه، همین که کاپیتان شروع کرد به صحبت و گفت «سر دفتر عالم معانی عشق است …» ماهان از جا پرید و ذوق‌زده گفت «خودشه! علی خودشه!».

کاپیتان اعتمادی صدای خیلی گرم و لحن خیلی صمیمی‌ای داشت و شنیدن صحبت‌هایش با وجود اینکه قبلا وصف مفصلش را از زبان ماهان شنیده بودم، خیلی لطف داشت.

خلاصه که کاپیتان گزارش داد بعد از بلند شدن از فرودگاه مهرآباد «با عنایت دوستان مراقبت پرواز گردش به چپ کردیم» و از محدوده‌ی مهرآباد خارج شدیم و الان در محدوده‌ی هوایی انارک در نزدیکی «یزد زیبا و دوست‌داشتی» هستیم و پس از آن به سمت کرمان «مهربان» ادامه مسیر می‌دهیم…

بعد توصیفی از صحنه‌ی روبروی کابین داد که «شبیه نقاشی‌هایی است که در کودکی آرزوی کشیدنش را داشتیم» و «به زودی غروبی زیبا و دل‌انگیز» جای آن را می‌گیرد…

در مورد کرمان اطلاعاتی داد که «در سال ۱۳۱۶ به تقسیمات کشوری پیوسته» و «بلندترین قله‌ی آن هراز است» با فلانقدر ارتفاع…

آخر سر هم آزادی خرمشهر را تبریک گفت و توضیحات فارسی‌اش را با این شعر تمام کرد که:«گل‌ها جواب زمین‌اند به سلام آفتاب/نه زمستانی باش که بلرزانی/نه تابستانی که بسوزانی/ بهاری باش تا برویانی»!

خلاصه آدم جالبی بود. حیف که تنبلی کردم و از او عکس نگرفتم. (بعد از فرود آمده بود دم در و مسافران را بدرقه می‌کرد)

نوشته علی گنجه ای

۴ خرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۴:۱۰ ب.ظ

۱۲ دیدگاه درباره «کاپیتان علیرضا اعتمادی»

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

  1. Diana Franciss

    ۱ شهریور ۸۹ ساعت ۹:۳۵ ب.ظ

    من آقای اعتمادی رو از نزدیک می شناسم و می دونم که در ماهان دشمن و حسود زیاد دارن

  2. یوری گاگارین

    ۱۳ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۱۲:۲۴ ب.ظ

    خلبان اعتمادی داشت اسطوره می شد.افسوس که دمش را چیدند.
    درود بر کاپیتان بی دم۱

  3. محمد

    ۱۰ اسفند ۸۷ ساعت ۱۲:۴۷ ق.ظ

    خلبانی بهترین بهترین شغل های جهان است.

  4. محمد

    ۱۰ اسفند ۸۷ ساعت ۱۲:۴۷ ق.ظ

    درودبرتمامی خلبانان ایران

  5. iVahid

    ۹ خرداد ۸۷ ساعت ۹:۳۳ ب.ظ

    دمش گرم بابا! من که به شخصه از پروازهای داخلی خاطرات خوشی ندارم، اما شما حالش رو بردی! ؛)

  6. سمسام میرزا

    ۸ خرداد ۸۷ ساعت ۸:۵۷ ق.ظ

    اما آخرش…عجب شعر قشنگی ..

  7. نجمه

    ۶ خرداد ۸۷ ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ

    سلام می دانی چی شد حتی مجاز هم نشده بودم خوب اینم روزگار ما دوباره از اول شروع کردم

  8. فاطمه

    ۵ خرداد ۸۷ ساعت ۱:۵۸ ب.ظ

    از حرف مهران اصلا خوشم نیامد. به نظر من مردم کرمان خیلی هم خوبن .خیلی بهتر از خیلی هایی که در شهر های دیگه دیدم.

  9. مهران

    ۵ خرداد ۸۷ ساعت ۱۲:۳۲ ب.ظ

    شانس آوردی مردمان زیبای کرمان را ندیدی و با رمال ها و کف بین ها مواجه نشدی آقای بیپ رو که یادت میاد با خانم بیپ

  10. سورملینا

    ۵ خرداد ۸۷ ساعت ۱۰:۴۲ ق.ظ

    خدا بهش سلامتی بده. چقدر دوست داشتنی اند آدمهایی که به کارشون عشق می ورزند و عاشقونه با شغلشون زندگی می کنند. منم چند سال پیش عاشق شغلم بودم. ای خدا ! منو به شغلی که دوست دارم برگردون !

  11. پرنسس

    ۵ خرداد ۸۷ ساعت ۱۰:۰۴ ق.ظ

    هومممم چه آدم باحالی ها؟! چه خوشم اومد ازش.
    در ضمن. سفر خوش گذشت؟ سوغاتی چی آوردید واسمون؟؟ :)


    سوغاتی که چه عرض کنم، بگو حتی یه خیابون کرمان رو به چشم دیده باشم!
    فکر کن پنجشنبه شب میرسیدیم فرودگاه، صاف میرفتیم مس سرچشمه، جمعه شب هم برمیگشتیم!
    خلاصه توی تاریکی رفتیم و توی تاریکی برگشتیم!

  12. بیزی

    ۴ خرداد ۸۷ ساعت ۴:۵۹ ب.ظ

    در مورد ذغال های خوب کرمان چیزی نگفت ؟!!!

    به به هوس کردم….

نظرتان را ثبت کنید