نوشته های بی خواننده

خمپاره!

۸ دیدگاه

ساعت چهار صبح بیدار می‌شدیم و ساعت ۱۰ شب می‌خوابیدیم. شش ساعت! کم‌خوابی‌مان را با چرت زدن در موقعیت‌های مختلف جبران می‌کردیم. اصلا هر وقت که «نیروهای فراگیر» کمی به حال خودشان رها می‌شدند، می‌دیدی که نصف‌شان دارند چرت می‌زنند. حالا می‌خواست در نمازخانه و بین دو نماز باشد یا قبل و بعد از صبحگاه یا توی غذاخوری یا از همه مهمتر سر کلاس‌ها.

مربی‌های عقیدتی معمولا حساسیتی به چرت زدن بچه‌ها نشان نمی‌دادند و حداکثرش این بود که گاهی بگویند «چرتی‌های عقب توجه کنند» یا «برای پریدن چرت اون عقبیا یه صلوات بلند بفرستید»… اما مربی‌های نظامی خیلی به این قضیه حساسیت نشان می‌دادند و هر کدام‌شان هم شگردی برای پراندن چرت بچه‌ها داشتند. مربی آیین‌نامه، توی چشم تک‌تک بچه‌ها نگاه می‌کرد و همینکه نگاه کسی کمی برمی‌گشت یا گردنش اندکی کج می‌شد، داد می‌زد «آقا صاف بشین!» مربی تخریب (آموزش مواد منفجره) هر از گاهی بلند می‌شد و دوری توی کلاس می‌زد و به چرتی‌ها تذکری می‌داد، مربی ش.م.ر از چرتی‌ها سوال درسی می‌پرسید، اما از همه جالب‌تر و ابتکاری‌تر مربی تاکتیک بود…

این مربی تاکتیک اصلا آدم جالب و خاصی بود و کلی خاطره برایمان درست کرد. توی درس تاکتیک مهارت‌های نبرد را آموزش می‌دهند. اینکه چطور جان خودت را حفظ کنی و چطور پیشروی کنی و چطور عقب‌نشینی کنی و از این حرف‌ها. بعضی جلسه‌هایش تئوری است و بعضی عملی. جلسه‌ی اول تئوری، همین جناب مربی داشت در مورد اصول نگهبانی و بازرسی و این جور چیزها حرف می‌زد و یواش یواش چشم‌هایمان گرم شده بود که یک دفعه محکم کوبید روی میز آهنی جلویش و داد زد: «خمپاره!». همان صدای میز و فریاد خودش برای پریدن چرت ما کافی بود ولی بعدش توضیح داد که وقتی خمپاره می‌آید باید برویم زیر صندلی! در هر جلسه‌ی کلاسش به طور عادی چهار پنج بار خمپاره می‌آمد و ما هم هر بار زیر صندلی نگاهی دیگر به برنامه‌ی درسی می‌انداختیم که مطمئن شویم کلاس بعدی حتما کلاس عقیدتی است و چرت پاره‌شده‌مان را می‌توانیم ساعت بعدی جبران کنیم….

نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:

  • باز هم کمخوابی یکی دو خاطره‌ی دیگر در ارتباط با همان کمبود خواب:...
  • از جلو نظام دستورهای نظامی معمولا دوتکه اند. مثلا «از جلو-نظام» یا «پیش-فنگ»...
  • هدایت سیاسی جلسه‌ی اول کلاس «هدایت سیاسی». مربی‌مان که سرهنگ عقیدتی سپاه...
  • روزمره ها – ۱ دوازدهم آبان ساعت 6:10 قسمت سحرخیزی‌اش را دوست دارم. صبح‌ها...
  • تشییع جنازه آیت الله سید جواد مدرسی که فوت کرد (خبر از...

توصیه:
در صفحه «از سربازی » مطالب و توضیحات بیشتری پیدا میشود. بد نیست سری هم به آنجا بزنید.


نوشته علی گنجه ای

۵ آذر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

۸ دیدگاه درباره «خمپاره!»

با آر.اس.اس مشترک نظرات شوید پیوند Trackback

  1. سورملینا

    ۵ آذر ۸۷ ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ

    وقتی سر کلاسها می خوابید و چرت می زنید، پس چطوری یاد می گیرید؟ امتحان هم داره؟ ازتون می پرسند ؟

  2. فرزانه

    ۲۴ آذر ۸۷ ساعت ۱۲:۰۹ ب.ظ

    مگه تو پادگان اینترنت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه طوری خاطراتتو مینویسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  3. علی گنجه ای

    ۲۶ آذر ۸۷ ساعت ۱۱:۱۴ ب.ظ

    هاها! نه، اینا رو توی میاندوره نوشتم، با فاصله منتشر میشن

  4. محمدرضا

    ۲۸ بهمن ۸۷ ساعت ۱:۲۵ ق.ظ

    من آخراین هفته سرباز میشم
    لطفاهرچی از پادگان خاتمی یزدمیدونین برام بنویس
    چی بایدوسایل ببرم؟و….

  5. حمید جلالی پور

    ۲۰ خرداد ۸۸ ساعت ۲:۱۹ ق.ظ

    منم اول تیر۸۸ اعزامم-
    بعنوان سرباز معلم-
    ۲۸ مرداد عروسی برادرخانمم-
    به نظرتون میتونم بیام؟
    اصلا دقیق آموزشی چندروز طول میکشه؟
    میاندوره هم هست؟چند روز؟
    پادگان تا یزد چند کیلومتره؟

    • علی گنجه ای

      ۲۰ خرداد ۸۸ ساعت ۹:۵۰ ق.ظ

      حتما میتونی!
      آموزشی ۶۰ روزه، چهار-پنج روز وسطش مرخصی میاندوره میدن و سه-چهار روز هم آخرش. اگه افتادی خاتمی یزد همون روزای اول یه برنامه میدن به اسم «برنامه سین» توی اون تقویم دقیق دوره رو نوشته.
      پادگان تقریبا ۱۰ کیلومتر تا یزد فاصله داره

  6. r

    ۸ دی ۸۸ ساعت ۲:۰۷ ق.ظ

    سلام////خسته نباشید
    من فرمانده دسته گروهان ۲۳و۲۴ دوره ۱۴۸ هستم کسی منو یادش میاد؟

نظرتان را ثبت کنید