شور آباد Archive

استفهام انکاری!

پرونده‌اش را حساب کرده بودم و طبق حساب من، فروردین سال آینده ترخیص می‌شد. خودش اصرار داشت که خدمتش تمام شده و همین روزها باید ترخیص شود. نگاهی به تخمین خودش انداختم و دیدم 90 روز «کسر بسیج» حساب کرده. قانونی هست که می‌گوید بسیجیان فعال، به ازای هر سال خدمت در بسیج، 45 روز از خدمت سربازی‌شان کاسته می‌شود. اصطلاحا به این کاهش می‌گویند کسر بسیج. برای اینکه این مدت از خدمت وظیفه‌ی سرباز کسر شود، باید نامه‌ای از فرمانده‌ی ناحیه‌ی بسیج بیاورد.

با لحن استفهام انکاری پرسیدم: «پس نامه‌ی کسرت کو؟». (یعنی تو که نامه‌ی کسر توی پرونده‌ات نداری چرا 90 روز برای خودت حساب کرده‌ای؟) با شوق و ذوق جواب داد: «توی جیبمه!».

خوب که ته و توی قضیه را در آوردم دیدم طرف فکر می‌کرده همین که برود و نامه را از فرمانده‌ی ناحیه‌ی بسیج بگیرد کافی است و دیگر لازم نیست به کسی تحویلش بدهد!

شورآباد: روز اول

پادگان همان جا است که شنیده بودم، نزدیکی‌های فرودگاه امام خمینی و برِ اتوبان قم-تهران. رفتیم و پذیرش شدیم و من شدم نصیب «منابع انسانی». یعنی این یک سال و خرده‌ای را با مرخصی و غیبت و ترخیص و پذیرش سربازهای دیگر سر و کار دارم.

توی راه که می‌رفتیم اتفاق مسخره‌ای افتاد. من صبح زود رفتم دنبال شکور با هم روانه‌ی اتوبان قم شدیم و هیچ کدام‌مان هم آدرس دقیق پادگان را نمی‌دانستیم. نزدیکی‌های عوارضی به سرمان زد از یکی آدرس پادگان را بپرسیم و همانجا قبل از عوارضی چشم‌مان خورد به دژبان مرکز سپاه. گفتیم این‌ها سپاهی‌اند حتما آدرس را می‌دانند. حالا همه‌ی سربازها از دست دژبان مرکز فراری‌اند و دلشان می‌خواهد تا جایی که ممکن است با دژبانی چشم توی چشم نشوند، ما یک کاره رفته‌ایم از دژبان آدرس بپرسیم. بعد هم نکردیم که جلوی دژبانی سر و وضع‌مان را درست کنیم، شکور کلاهش را که سرش نگذاشته بود، هیچ، سیگار هم گوشه‌ی لبش داشت و به جای اینکه برود دم در مقر، از پشت فنس داشت با داد و بیداد از یکی از سربازهای توی محوطه آدرس می‌پرسید!

خلاصه فرمانده‌ی مقر شاکی شد و شکور را احضار کرد به داخل و بازرسی بدنی کرد و سیگار و فندکش را گرفت و بعد هم آمدند سراغ من و ماشین را هم تفتیش کردند و سی‌دی‌های ضبط را هم توقیف کردند و بعد هم فرمانده کلی خط و نشان برایمان کشید و شماتت‌مان کرد به خاطر این که آبروی سپاه را جلوی دژبانی ارتش برده‌ایم (دژبانی ارتش همان بغل بود) و بعد هم آدرس را نشان‌مان داد (چه آدرس دقیقی هم داد).

شورآباد!

توی پادگان خاتمی، هر آسایشگاه 150 نفره دو تا تلفن داشت که خیلی وقت‌ها هم یکی‌شان خراب بود. بنابراین تلفن زدن خیلی کار شاقی بود و صف مفصلی داشت.

مجردهای گروهان خیلی غم‌شان نبود و اگر کاری با بیرون نداشتند معمولا سراغ تلفن نمی‌رفتند اما متاهل‌ها که می‌خواستند از حال سر و همسر باخبر باشند، همیشه توی صف تلفن بودند و صف تلفن گروهان 21 ترکیب تقریبا ثابتی داشت.

امروز که پرس و جو کنان رفتم سپاه سیدالشهداء (توی جاده قدیم کرج بود)، مثل این می‌ماند که صف تلفن گروهان 21، جلوی کارگزینی سپاه سیدالشهداء تشکیل شده باشد! گفتم که همه‌ی مجردها را فرستادند استان‌های غربی و متاهل‌ها هم اینجا جمع شده بودند.

امروز مدارک‌مان را گرفتند و تا ظهر معطل شدیم و ظهر هم یک معرفی‌نامه دادند دست‌مان که خودمان را فردا معرفی کنیم به «تیپ سوم رمضان» یا به اصطلاح خودمانی‌اش «پادگان شورآباد»! ظاهرا جایی است بعد از بهشت زهرا و قبل از فرودگاه امام خمینی. فردا برویم ببینیم این جایی که یک سال و نیم باید در آن بگذرانیم چه جور جایی است.