ناشر پیدا کردیم!
برای خودآموز فارسی باستان ناشر پیدا کردم! فقط گیر داده که کتاب را باید تمام و کمال تا آخر اسفند برسانی!
برای خودآموز فارسی باستان ناشر پیدا کردم! فقط گیر داده که کتاب را باید تمام و کمال تا آخر اسفند برسانی!
هر چه درد و بلای سرهنگ (؟) سلمان رضایی است بخورد توی سر افسر راهنمایی رانندگی سر عباسآباد!
امروز، خواهرم که دانشجوی دانشگاه سنندج است، داشته با اتوبوس برمیگشته که اتوبوسشان نزدیکیهای قروه چپ میکند. خواهرم طوری نشده و بقیهی مسافران هم انگار خیلی آسیب جدی ندیدهاند…
بعد از سانحه، این جناب سرهنگ سلمان رضایی که خودش اهل سنقر است و افسر مرزبانی بانه است و آمده بوده قروه که به مادرش سر بزند، از راه میرسد و خواهرم و یک دانشجوی دیگر را با ماشین خودش میبرد تا قروه و میسپارد دست یک خانواده تا برسانند به خوابگاه در سنندج.
غیر از اینکه توی راه چقدر تعارف میکند و چقدر راهنماییهای سودمند ارائه میدهد، بعد از راهی شدن خواهرم هم با موبایل با او در تماس بوده تا مطمئن شود که سالم به خوابگاه رسیده و کلی هم اصرار میکند که با خانواده بیایید بانه و …
واجب شد بهار 87 یک سفر بانه برویم برای از نزدیک دیدن چنین پلیس وظیفهشناسی…
پنجرهی اتاق من و کارآگاه بهمنی مشرف است به میدان تختی و خیابان عباسآباد. چند روزی است که وضع ترافیک خیابان عباسآباد خیلی افتضاح شده طوری که ترافیک سر میدان تختی «پسمیزند» و ما صبح تا شب مشغول شنیدن صدای بوق و فحش و دعوا هستیم.
البته این وضعیت قبلا هم پیش میآمد ولی فقط حدود ساعت 6 تا 6:30 عصر، نه اینکه تمام روز باشد.
من و کارآگاه در بررسیهایمان به این نتیجه رسیدیم که احتمالا خدمت سربازی افسر وظیفهای که سر وزرا یا تقاطع ولیعصر بوده تمام شده و رفته و یک افسر وظیفهی دیگر به جایش آمده که قلق چراغ را بلد نیست و باعث این افتضاح میشود!
ما از مسوولین محترم راهنمایی و رانندگی ناجا استدعا داریم این افسر ناشی را عوض کنند تا وضع ترافیک عباسآباد و اعصاب ما بهبود پیدا کند.
به راهنمایی جناب سینا خان اسکیمو، با یک جور ساعت آشنا شدیم که میتوانید بخرید و به دشمنتان هدیه بدهید!
این ساعت دشمنشکن! خیلی زیباست (پس دشمنتان حتما به دستش میبندد) ولی خواندن زمان از روی آن خیلی سخت است (پس پدر دشمنتان در میآید) قیمتی هم ندارد (140 دلار برای گرفتن حال دشمن زیاد نیست)

آن شش تا چراغ قرمز یعنی ساعت شش، دو تا سبز یعنی دو ربع ساعت از شش گذشته (تا اینجا 6:30( و پنجتا زرد هم یعنی 5 دقیقه (مجموعا 6:35) یک جورهایی مرا یاد سیستم اعداد رومی میاندازد.
برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به سایت سازندهاش. توضیحات جناب اسکیمو را هم اینجا بخوانید.
میگویند که آب نطلبیده مراد است، حالا نمیدانم پول نطلبیده چیست؟
من و «محمد نظری» یکی دوسال پیش کار کوچکی کرده بودیم (MRTG نصب کرده بودیم!!) و قرار بود که محمد 80 هزار تومان بابتش به من بدهد و مانده بود برای «یکبار که همدیگر را ببینیم»…
سالی یکی دو بار پیش میآید که بخواهم از خیابان میرعماد رد شوم و یکبارش امروز بود (فکر کنم سهمیهی 86 تمام شد). از قضا محمد نظری و سعید آیت هم آمده بودند سفارت هند برای کار ویزا! تقریبا اینجوری شد که جلوی سفارت محمد نظر گفت سلام! چطوری! بیا این هم پولت!
حالا ماییم با مزهی این پول نطلبیده توی جیبمان!
1- وقتی فارسی مینویسیم باید بنویسیم ی نه ي. اگر میبینید که کامپیوترتان مشکل ينویسی دارد، زودتر بروید و درستش کنید.
2- خیلی از سایتهای فارسی مشکل ينویسی دارند و خیلی مشکلات دیگر که مربوط میشود به استفاده از encoding غلط فارسی. آنها هم بروند و درست کنند.
3- تا وقتی که این سایتها نرفتهاند و مشکل encodingشان را حل نکردهاند، مشکل ما این است که در جستجو نمیتوانیم همهی صفحات فارسی را پیدا کنیم، یعنی اگر با encoding درست بگردیم بعضی سایتها را نمیبینیم و اگر با غلط بگردیم بعضی دیگر را
4- برای حل مشکل 3 از گوگل فارسی استفاده کنید. وقتی رابط کاربر گوگل را فارسی میکنید، غیر از اینکه ظاهرش فارسی میشود (مثلا به جای I’m feeling lucky مینویسد «یا بخت و یا اقبال»!)، باطنش هم فارسی میشود، یعنی ی و ي را یک چیز در نظر میگیرد و البته کلی تمهیدات دیگر هم دارد تا مسائل مربوط به encoding نادرست بعضی سایتها روی جستجوی ما تاثیر منفی نداشته باشد.
زمان حملهی اسکندر و تصرف تختجمشید، در خزانهی کاخ تعداد بسیار زیادی لوحهی گلی بوده که اسناد اداری دربار هخامنشی به خط عیلامی بر روی این لوحهها نقش بسته بوده. تقریبا 30 هزار تا از این لوحهها سالم مانده و چون ارزش مادی نداشته به تاراج نرفته.
از نظر تاریخی هم، لوحهها به خاطر اینکه سند اداری هستند و در مورد مسائل روزمره مثل هزینههای کاخ و کشورداری و دستمزد کارگران و …، ارزششان خیلی بیشتر از کتیبههای خط میخی است که به سفارش شاه و برای بازگو کردن تاریخ رسمی نوشته شدهاند
دانشگاه شیکاگو که متولی کاوش باستانشناسی در تخت جمشید و نقش رستم بود، در همان زمان اکتشاف (دهه سی میلادی) این لوحهها را به امانت گرفت و به آمریکا برد تا سر فرصت بخواند.
اطلاعات جامعتری در بارهی لوحهها را اینجا بخوانید.
چند وقت پیش، حتما در اخبار مطلع شدید که یک یهودی با استفاده از قانونی که به آسیبدیدگان از عملیات تروریستی اجازه میدهد اموال ایران در آمریکا را به جای غرامت توقیف کنند، دست روی این لوحهها گذاشت و دادگاهی رای داد که وی میتواند لوحهها را به جای بخشی از غرامتش مصادره کند. رای دادگاه هنوز نهایی نشده ولی قاعدتا رای نهایی یا همان مصادره است، یا اینکه لوحهها حراج شوند و پولش به جناب یهودی برسد.
دکتر عبدالمجید ارفعی یکی از زبانشناسان بزرگ ایرانی است که به زبان عیلامی تسلط دارد و یکی از معدود کسانی است که میتواند لوحههای ذکر شده را بخواند. دکتر ارفعی به خاطر اعتقادات و سبک شخصیتش چندان مورد مهر جمهوری اسلامی نیست.
امروز که با دکتر مزداپور صحبت میکردیم، میگفت که دانشگاه شیکاگو موافقت کرده که دکتر ارفعی به آنجا برود و کتیبهها را قبل از حراج یا مصادره بخواند و نتایجش را منتشر کند ولی حاضر نیست هزینهی سفر و اقامت وی را بپردازد. و در حال حاضر علاقمندان به فرهنگ و تمدن باستانی ایران به صرافت افتادهاند که هزینهی سفر وی را (تقریبا 6 تا هفت هزار دلار در ماه) تامین کنند. قبلا هم وقتی که دائرهالمعارف ایرانیکا به مشکل مالی خورده بود، کنفرانسی در دوبی برگزار شد و از ایرانیان مقیم آنجا پولی برای ادامهی کار فراهم شد.
من پیشنهاد کردم که شاید بشود یک حرکت جمعآوری کمک مالی از طریق اینترنت راهاندازی کرد که ایرانیان داخل و خارج بتوانند هزینهی این سفر را (که چندان هم زیاد نیست) بپردازند. البته شرطش این است که یک موسسهی معتبر خارجی (مثلا همان دانشگاه شیکاگو) بپذیرد که کمکهای اهدایی را جمعآوری کند. چون در غیر این صورت، کسی به طرح اعتماد نخواهد کرد.
امروز هم قرار است با دکتر بلوکباشی تماس بگیرم و جزئیات قضیه را از او بپرسم.
حتما نظرتان را در این رابطه توی قسمت کامنت بنویسید. این قضیه خیلی ذهن مرا مشغول کرده و فکر میکنم واقعا میشود کاری کرد که اگر لوحهها از دست میروند، ترجمه و آثار فرهنگیشان از دست نرود.
دوم آذرماه که من و محمد کرمانی از پایاننامهمان دفاع کردیم، کمی به مقدمهی پایاننامه ایراد گرفته بودند. خصوصا که مقدمههایمان دقیقا عین هم بود (فقط اسم متنها را عوض کرده بودیم) و یکجا هم از فعل «میباشد» استفاده کرده بودیم که حکم گناه کبیره دارد.
نوشتن مقدمهی جدید همینطور بلاتکلیف مانده بود تا دیروز که یک مقدمهی جدید نوشتم و امروز صبح بردم پژوهشگاه تا خانم دکتر مزداپور ببیند و نظر بدهد.
اول رفتم پیش دکتر «راشد محصل». ترم اول سال 83-84
ما با دکتر راشد درس ارائهی مطالب داشتیم و جزء تکلیفهایمان باید یک کار ترجمه هم تحویل میدادیم که من و محمد کرمانی تحویل ندادیم و دکتر هم نمرهمان را داد به حساب اینکه تکلیف را بعدا تحویل دهیم که باز هم ندادیم.

خلاصه قضیه کش پیدا کرد تا ترم چهارم که دوباره با دکتر راشد درس داشتیم (این بار اوستایی) و بعد از دوسال هنوز دودرهبازی ما یادش بود! آخر سر نه تنها بدهی قبلیمان را تحویل ندادیم که تکلیفهای اوستایی را هم تحویل ندادیم و خلاصه بار گناهمان خیلی سنگین شد.
امروز رفتم دیدن دکتر راشد و پیشنهاد دادم که به جای تکلیفهای پیچانده شده، یک سری مقاله در ویکیپدیای فارسی بنویسم در موضوعات مرتبط با رشتهی خودمان. خیلی راحت پذیرفت و بعد هم خودآموز خط میخی را نشان دادم که کلی تشویق کرد و یک منبع اینترنتی هم معرفی کرد که شرح کلاس فارسی باستان شروو بود (نوشته میشود Skjearvo و خوانده میشود Sherwoo).
بعد رفتم پیش دکتر مزداپور و یک ساعتی گپ فرهنگی زدیم و در مورد خودآموز خط میخی تشویق شدم و دربارهی زبانهای باستانی روی اینترنت گفتیم و کمی به ناصر پورپیرار خندیدیم و در مورد لوحههای هخامنشی دانشگاه شیکاگو خبرهای دست اولی شنیدم که در یک post جداگانه نقل میکنم.

عکس سنگنوشتههای مشکوک شیراز را هم به دکتر راشد و هم به دکتر مزداپور نشان دادیم (دکتر میرفخرایی هم که آمده بود پیش دکتر راشد دید) و هر سه نفر تایید میکردند که خط سنگنوشتهها پهلوی کتابی است (نه کتیبهای) و دکتر مزداپور حدس میزد که احتمالا سنگ قبر باشد. قرار شد اینبار که رفتیم شیراز بگردیم ببینیم تکههای دیگر سنگنوشته هم پیدا میشود یا نه.
در مورد وقفنامهی نقشرستم هم قرار شد که من متن کاملش را بخوانم و با شرح و تفصیل بصورت یک مقاله در بیاورم تا با سفارش دکتر مزداپور در یک مجلهی معتبر چاپ شود.
دیشب حوالی هشت شب که توی میدان هفت تیر منتظر همسر گرامی بودیم تا از یکی از مانتو فروشیها بیرون بیاید، چند دقیقهای توی کوک گشت ارشاد رفتیم که نزدیک خروجی جنوبی مترو مشغول ارشاد خلقالله بود.
اوضاع به نظر خیلی حاد نمیآمد و هر کس که توی ون رفت، پنج دقیقه بعدش آمد بیرون و رفت دنبال کارش. یکی از خانمها هم که اکراه داشت به تو رفتن، از یکی از سربازها شنید که چیزی نیست، «خانم توی ماشین» یک فرم میدهد که پر کنید و بروید.
به علاوه انگار خیلی هم انگیزهای برای ارشاد کردن مردم نداشتند و کاملا تفننی گیر میدادند.
یکی از سختترین سوالاتی که گاهی مجبور میشوم جواب بدهم این است که «کجایی هستی؟»
اجداد ما (پدربزرگ جد بزرگ) زمان فتحعلیشاه قاجار که آران از ایران جدا شد، از گنجه مهاجرت کردند و آمدند رشت. یعنی ما یک جورهایی ترک رشتی هستیم. از آن طرف خانوادهی مادری اصفهانی هستند. و ما قم به دنیا آمدهایم و اراک بزرگ شدهایم. یعنی میشویم ترک رشتی اصفهانی قمی اراکی ساکن تهران! (ضایعتر از همهاش این است که توی شناسنامهمان نوشته متولد قم و صادره از قم و ما چقدر ذوق کردیم که وقتی گواهینامه گرفتیم دیدیم که محل تولد را ننوشته!)
امروز افتتاحیهی نمایشگاه خطاطی و تذهیب زنعمو و خواهرش بود در آن گالری که توی خیابان ولیعصر کمی پایینتر از چهارراه طالقانی است. به همین مناسبت رفته بودیم آنجا و عمو را دیدیم که مطلعترین فرد فامیل در رابطه با تاریخچهی اجدادی محسوب میشود و آگاه شدیم که یک رگهی خفیف عربی هم داریم (یکی از مادربزرگها سید بوده است) و زن جد بزرگ هم دختر «کوتول شاه شلمانی» بوده!
این «کوتول شاه» زمان قاجار کیا و بیایی داشته و پدر نقل میکند که زمان بچگیاش در رشت ضربالمثل بوده که به هرکس خودش را خیلی میگرفته میگفتهاند :«انگار پسر کوتول خان شلمانی است». یک قلعه هم به اسم قلعهی کوتول خان طرفهای رشت هست که واجب شد برویم و ببینیم.