آرشیو ماه خرداد ۱۳۸۷
ئه؟ این چرا هنوز اتصالی نکرده؟
نزدیک خانهی ما یک پست برق هست که عایقبندی سقفش ایراد دارد و هر وقت باران تندی بیاید، برق ما و همسایهها قطع میشود. آنقدر این مساله طبیعی شده و به آن عادت کردهایم که هر وقت باران تند میشود منتظر رفتن برق هستیم و ده دقیقه بعد از رفتنش هم ماشین حوادث برق میآید و نیم ساعتی کار میکند و وصلش میکند تا باران بعدی.
دیروز (یکشنبه ۲۶ خرداد) که این عکس را صفحهی آخر همشهری دیدم به جای اینکه به سیل اوهایو و سیلزدگان و بیخانمانی و بلایای طبیعی و این حرفها بیافتم، همهاش توی کف این بودم که چطور است آب تا گلوی این چراغ راهنما رسیده ولی هنوز اتصالی نکرده؟

روستای کندوان
کندوان را باید یکبار دیگر ببینم. در مسافرت ارتحالی سری هم به کندوان زدیم، اما خستگی ما و شلوغی کندوان نگذاشت که روستا را درست و حسابی بگردیم و به همهی کنار گوشههایش سرک بکشیم.
(عکس از ویکیپدیا)
چیزی که من از کندوان دیدم، روستایی بود در دامنهی کوهی سرسبز، مشرف به دره و کوهی سرسبزتر، با خانههایی در دل صخرههای دوکیشکل، با یک عالمه دستفروش که عسل و بادام و پونه و چیزهای دیگر میفروختند، و یک عالمه بازدید کننده که بیشترشان مال همان حوالی بودند و ظرف آورده بودند تا از آب چشمهی کندوان پر کنند و ببرند (ظاهرا خواص درمانی دارد) یا وسایل پیکنیک آورده بودند تا همان حوالی اتراق کنند.
صخرهها بر خلاف تصور قبلی من سنگی نبودند. یعنی جنسشان نوعی خاک خیلی سفت و با مقاومت بالا بود.
پایین دست ده، نزدیک جاده، خانهها و مغازههایی با مصالح امروزی ساخته بودند که زشتیشان بدجوری توی ذوق میزد و با بافت سنتی روستا هم هیچ تناسبی نداشت. تابلوهای فلکسی از خانههای نوساز هم آزاردهندهتر بودند.
(از عکسهای پسردایی - آلبوم کندوان)
برای اینکه بتوانی از بافت سنتی روستا عکس زیبایی بگیری باید از دامنهی کوه روبروی آن بالا میرفتی و این کار هم که از ما برنمیآمد. اما توی خود روستا فضاهای خوبی برای عکس کلوزآپ پیدا میشد.
بعضی کندوانیها، دویست تومان میگرفتند و داخل خانهشان را به بازدید کنندگان نشان میدادند. این پیرمرد سر راه پلهی یکی از خانههای متروکه نشسته بود و از هر نفر صد تومان میگرفت و در عوض با چوبدستیاش ادای دوتار زدن در میآورد و عاشیقی میخواند.
این عکس آن خانهی متروکهای است که پیرمرد سر راهش نشسته بود. به نظرم کسی که سعی کرده شکل ظاهری خانه را کمی امروزی کند و برایش تراس بسازد، از اصول مهندسی سر رشتهای نداشته. کارش باعث شده بود که صخره از بالا ترک بخورد و احتمالا دفعهی بعد که به دیدن کندوان میرویم ببینیم که این خانهی بخصوص ریخته، یا مجبور شدهاند برای حفاظتش ستونها حمال بزنند.

لوگوی تازه میز غذا
توطئه شدیم!
رامین و کارآگاه بهمنی و یک عده معلومالحال دیگر، حسابی مشغول توطئه چیدن علیه من هستند!
قضیه این است که من عادت دارم بعد از نهار نیم ساعتی چرت بزنم و این کار را هم در تمام سالهای عمرم، هر جا که کار میکردهام، بیخجالت و رودربایستی کردهام. امروز بعد از چرت ظهرگاهی رفتم برای خودم و رامین چای ریختم (کارآگاه چای نمیخورد) و چای به دست که وارد اتاق شدم دیدم هر کدامشان از یک طرفی فرار کردند! سراغ کامپیوترم که رفتم، دیدم که این عکس شده پس زمینهی دسکتاپم!
آن شعاری هم که آن بالا نوشتهاند مربوط میشود به مسائل داخلی بانک و نرمافزار Core-Banking که بعدا در موردش مفصل مینویسم.
بدبیاری گوگلی!
فکرش بکنید چقدر ناگوار است اگر خانم محترمی باشید مثلا به نام هانیه ایکس و به هر دلیل توی گوگل دنبال اسم خودتان بگردید و اولین چیزی که پیدا شود این باشد که «بشتابید! عکس [...] هانیه ایکس، دو تومن!»
قضیه این است که آیدای پیادهرو چیزی نوشته در مورد عکسهای لختی که از پسر بچهها میاندازند و در آن هسته خرمای پسرها معلوم است. بعد بحث کرده در مورد اینکه چرا دختر بچهها از این جور عکسها ندارند و اگر داشتند، در فلان میدان تهران که رد میشدید میدیدید که دارند داد میزنند: «بشتابید! عکس [...] فلانی»! به جای فلانی هم اسم هانیه ایکس را بکار برده!
خلاصه هانیه ایکس (یا کسی از طرف او) شاکی میشود و کامنت خشمگینانهای میگذارد و آیدای پیادهرو هم اسم را عوض میکند به «نونهال میشآبادی»! و زیرش هم توضیح مینویسد که اگر شما نونهال میشآبادی هستید لطفا فحش بدهید که این یکی اسم را هم عوض کنم!
یک چیزی توی مایه های Don’t be tired!
چند وقت پیش، یکی از دخترخانمهای فامیل بیمارستان بستری بود و نقاهت را که میگذراند، یک دختر خانم هندی در تخت کناریاش بستری شد.
همان اوایل بستری شدن دختر هندی، یکی از پرستارها به فامیل ما گفت: «خانم مهندس، از این هندیه بپرس ببین شکمش کار کرده یا نه؟». فامیل ما هم نه گذاشت و نه برداشت و پرسید: «is your stomach working?». طفلک دختر هندی کلی ترسیده بوده و با ترس پرسیده مگر من چه مریضیای دارم؟
حسرت فلامینگو در قبرستان قدیمی
توی جادهی ارومیه-مهاباد، کنار این قبرستان قدیمی و غریب و دلگیر ایستادیم تا از فلامینگوها عکس بگیریم.
یعنی فلامینگو که نه … من مرداد پارسال که رفته بودم مهاباد برای جشن عروسی رامین، توی مسیر برگشت از همین جاده رد شدیم و گلههای بزرگ فلامینگو دیدیم و داغ دلم تازه شد که چرا لنز تله ندارم. فلامینگوها خیلی محتاط و ترسو بودند و هر یک قدمی که به طرفشان میرفتیم، یک قدم دور میشدند و فاصلهشان را حفظ میکردند.
خلاصه این دفعه کلی ذوق داشتم که لنز تله همراهمان است و تمام مسیر ارومیه مهاباد چشمم به دریاچه بود تا فلامینگو ببینم و نزدیک همین قبرستان قدیمی سفیدیهایی روی آب دیدم و با شوق و ذوق نگه داشتیم و حالمان گرفته شد وقتی که دیدیم کف یا گلولهی نمک است نه فلامینگو. نمیدانم ما بدشانس بودیم یا الان فصل دیدن فلامینگو نیست؟
اما همهی قبرستانهای قدیمی که در آن حوالی دیدیم یا از کنارشان رد شدیم، همین سبکی بودند. یعنی به جای سنگ قبرهای افقی که جاهای دیگر روی قبر میگذارند، آنجا بالای سر قبر دو تخته سنگ کوچک عمودی میگذاشتند.
روی سنگی که به طرف داخل قبر بود، نام متوفی و سال فوت را نوشته بودند. مثلا این یکی قبر «ملک نسا بنت غنی» است، متوفی به سال ۱۳۲۸ (قمری یا خورشیدی؟)
و روی سنگی که به طرف بیرون بود، نقشهایی کشیده بودند. این یکی به نظرم نقش یک خنجر (پایین) و یک شانه (وسط) داشته باشد.

خوان هفتم رستم به روایت کاشی قاجاری
این کاشیکاری سردر ارگ کریمخانی در شیراز، احتمالا باید مربوط به دورهی قاجاریه باشد و حدس میزنم که پردهی نبرد رستم با دیو سفید باشد یعنی خوان هفتم از هفتخوان (روایت ماجرا در شاهنامه را ببینید).
برایم جالب بود که خانههای بالای پرده (قاعدتا خانههای دیوان)، همه سقف شیروانی دارند!

خانهی سمت چپی (پشت سر رستم) انگار که صلیبی هم بالای شیروانیاش داشته باشد و مثلا کلیسایی چیزی باشد.
وقتی که یک اثر باستانی را ترمیم میکنند، باید جاهای ترمیم شده کاملا از اصل اثر متمایز باشد. مثلا در مورد کاشیکاری مثل این، اگر بخواهند جای یک کاشی شکسته، کاشی نو بگذارند، باید رنگ زمینهی کاشی نو، روشنتر یا تیرهتر از کاشیهای همجوارش باشد.
به اسب رستم اگر دقت کنید (بیشتر شبیه زرافهی رستم است البته!) میبینید که در یکی از کاشیها پوست رخش خالهای زرد رنگ دارد. این کاشی قاعدتا باید ترمیمی باشد ولی تا بحال ندیده بودم که کاشی ترمیمی اینقدر با بقیه تفاوت داشته باشد.

شیر خندان
این شیر، وقتی روبرویش ایستاده باشید خندان و خوش اخلاق است.
اما وقتی کنارش باستید بدجوری بد اخلاق میشود!

سفر بودیم …
اÙÙ ÙØ±Ø§Ø± Ø¨ÙØ¯ با Ù ÙØ±Ø§Ù Ú©Ø§Ø±Ø²Ø§Ø±Û Ø¨Ø±ÙÛÙ ØªØ¨Ø±ÛØ² ٠ا٠Ù٠راÙÙ٠اÛ٠ا٠باشد Ù ÙÙ Ù ÛØ²Ø¨Ø§ÙØ ÙÙÛ Ù ÙØ±Ø§Ù ÙØ±Ø§Ø± است آخر خرداد Ø¬Ø´Ù Ø¹Ø±ÙØ³ÛâØ§Ø´ را برگزار Ú©ÙØ¯ ٠اÛÙ Ø±ÙØ²Ùا ÙØ±ØµØª Ø³ÙØ±ÙØ§Û ØªÙØ±ÛØÛ ÙØ¯Ø§Ø±Ø¯… Ø¨Ø±Ø§Û ÙÙ ÛÙ Ù ÙØµØ±Ù شد ٠٠ا Ù٠کاس٠ÚÙ Ú©ÙÙ Ø¯Ø³ØªÙ Ø§Ù Ú¯Ø±ÙØªÛ٠٠بعد از ÚÙØ¯Û٠بار Ø¨Ø§ÙØ§ ٠پاÛÛÙ Ú©Ø±Ø¯Ù Ø¨Ø±ÙØ§Ù Ù Ù Ø¹ÙØ¶ Ú©Ø±Ø¯Ù Ù ÙØµØ¯Ø آخرش ØµØ¨Ø Ø±ÙØ² ÚÙØ§Ø±Ø¯Ù٠خرداد Ø±Ø§Ù Ø§ÙØªØ§Ø¯Û٠ب٠طر٠ارÙÙ ÛÙ. بگذرÛ٠ک٠تراÙÛÚ© ÙÙØ³âÚ¯ÛØ± Ø§ØªÙØ¨Ø§Ù کرج ÙÙØ³ Ù ØØ§Ùâ٠ا٠را Ú¯Ø±ÙØª Ù ØØ¯Ùد ۲ ØµØ¨Ø Ø¨ÙØ¯ Ú©Ù Ø¨Ù ÙØªÙ Ø¢ÙØ§ Ø±Ø³ÛØ¯ÛÙ …
Ù Ø³Ø§ÙØ±ØªÙ ا٠اÛÙ Ø¯ÙØ¹Ù Ø¨ÛØ´ØªØ± خاÙÙØ§Ø¯Ú¯Û Ø¨ÙØ¯. Ù Ù Ø¨ÙØ¯Ù Ù Ù٠سر Ú¯Ø±Ø§Ù Û Ù Ù¾Ø³Ø±Ø¯Ø§ÛÛâÙØ§ Ù ÙÙÙâÛ Ø®Ø§ÙÙ Ù Ø¯ÙØªØ§ از Ø¯ÙØ³ØªØ§Ù پسرداÛÛ.
ÚØ±Ø®Û در ارÙÙ Û٠زدÛÙ Ø Ú©ÙÛØ³Ø§Û ÙÙ٠٠رÛ٠را Ø¯ÛØ¯ÛÙ Ø Ø±ÙØªÛ٠تا ÙÙØ´ÚÛ Ø¨Ù Ø³ÛØ§ØØª ٠جت٠ع ØªÙØ±ØÛ Ø¨Ø§Ø±ÛØ در ØÙاÙÛ ÙÙØ¯Ù Ø³Ø±Û Ø¨Ù ÙÙØ¹ÙâÛ ØØ³ÙÙ٠زدÛÙ Ø Ù ÙØ§Ø¨Ø§Ø¯ ٠غار سÙÙÙØ§Ù را Ø¯ÛØ¯ÛÙ Ø Ø´Ø¨Û Ø¯Ø± ØªØ¨Ø±ÛØ² Ù Ø§ÙØ¯ÛÙ Ù Ú©ÙØ¯Ùا٠را ÙÙ Ø²ÛØ§Ø±Øª کردÛÙ .
Ù ÙØªØ¸Ø±Ù پسرداÛÛ Ø¹Ú©Ø³âÙØ§ÛØ´ را آپÙÙØ¯ Ú©ÙØ¯ تا گزارشâÙØ§Û٠را تک٠ÛÙ Ú©ÙÙ .