از لندن Archive

سالی گذشت …

پارسال یه همچین روزی بود که اومدم لندن.

یه روز شنبه‌ای بود سردتر از امروز ولی برف نیومده بود.

کلا به قضیه مهاجرت که فکر می‌کنم یه خورده از خودم تعجب می‌کنم. یادم نمیاد توی زندگیم هیچ تصمیمی رو این جور قاطع و یک‌کلام گرفته باشم و یادم نمیاد هیچ تصمیم دیگه‌ای رو اینقدر با جدیت و سماجت دنبال کرده باشم. من اهل گرفتن تصمیم‌های سخت و برداشتن قدم‌های محکم نیستم. به روحیه‌م نمی‌خوره. آدم عافیت‌طلبِ محافظه‌کارِ تنبلی هستم.

کسی اگه ازم بپرسه چطور شد که رفتی؟ تعریف می‌کنم که قبل از انتخابات ۸۸ خیلی اعصابم خرد بود و فکر می‌کردم واقعا نمی‌تونم چهارسال دیگه یارو رو تحمل کنم و یه روز برگشتم به خانومم گفتم اگه این دوباره رییس جمهور شد می‌ذاریم می‌ریم. و بعد دیدیم انگار خیلی خوش‌بین بودیم که فکر می‌کردیم بدترین اتفاق ممکن اینه که یارو دوباره رییس جمهور بشه و گذاشتیم و رفتیم.

اون موقع سرباز بودم. بعد از انتخابات آماده‌باش صددرصد بودیم تا چهارشنبه ۱۰ تیر. عصر چهارشنبه از پادگان اومدیم بیرون و پنج‌شنبه و جمعه هم گذشت و شنبه صبح رفتم دانشگاه دنبال اصل مدرک لیسانسم. فکر کنم همون روز هم  ثبت نام کردم برای IELTS و افتادم دنبال جور کردن مدارک و اسفند که کارت پایان خدمتم رو گرفتم همه چیزهای دیگه آماده بود.

اما این همه‌ی ماجرا نیست. قبلا هم چند بار به این نتیجه رسیده بودم که امیدی به مملکت نیست و باید رفت. مشخصا یه بار سال ۸۰ بود که فال حافظ هم گرفتم و اومد «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش/بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» … ولی هیچوقت قدمی برنداشتم و حرکتی نکردم.

علی گنجه ای

حس می‌کنم عوض شده‌م.

توی چند سال اخیر یه تغییرایی کرده‌م که نمی‌دونم به خاطر بالا رفتن سنه یا ازدواج یا حتی سربازی.

نمی‌تونم دقیقا بگم چه تغییری کردم ولی نگاه می‌کنم به پشت سرم به نظرم میاد این علی گنجه‌ای که مهاجرت کرده انگار یه آدمیه غیر از اونی که من می‌شناسم و بهش عادت دارم.

به هر حال تا اینجاش که به نظرم میاد تصمیم درستی گرفتم و کار به‌جایی کردم.

تا بعد از این چی بشه…

«شهر» لندن

اراک که بودیم یه بار یکی از همسایه‌هامون به مناسبت ساخته شدن خونه‌ش یا شایدم عقیقه‌ی پسرش یا هر مناسبت دیگه‌ای که بود، پدر و مادرش رو از یه شهر دیگه دعوت کرده بود اومده بودن. پدر و مادره دفه اول بود که میامدن خونه‌ی پسرشون/همسایه‌ی ما. به همون مناسبته که دقیقا یادم نیست چی بود گوسفندی هم کشته بودن و پدره داشت با قصابه گپ میزد … قصابه وسط حرفا نمی‌دونم در مورد چی پروند که نه … واسه این کار باید برید «شهر». پدره خیلی جا خورد همچین با تعجب پرسید مگه اینجا جزو شهر نیست؟! فکر کنم ترسید نکنه سر پسرش کلاه گذاشتن زمین خارج از شهر بهش انداختن!

قضیه اینه که اراکیا وقتی میگن شهر منظورشون مرکز شهره. یعنی بازار و حوالی اون. این قضیه یه خورده برای غریبه‌ها عجیبه و طول میکشه بهش عادت کنن.

ما سال‌های اولی که اراک بودیم توی یه شهرکی زندگی میکردیم به اسم «شهر صنعتی» که یه خورده خارج شهر بود و یه نیمچه بیابونی با بقیه‌ی اراک فاصله داشت. اونجا اگه کسی می‌گفت دارم می‌رم شهر خیلی تعجبی نداشت و می‌ذاشتیم به حساب اینکه اینجا رو جزو اراک حساب نمی‌کنن. ولی بعدا که رفتیم یه محله دیگه داخل شهر هم دیدیم نه انگار فرقی نمی‌کنه و مثلا میریم در مغازه یه چیزی می‌خوایم که نداره، می‌پرسیم کجا دارن؟ میگه اینجا‌ها ندارن باید بری «شهر»!

حالا غرض از همه این حرفا این که لندن از این نظر یه کمی شبیه اراکه. یعنی «شهر»ش که بهش میگن City of London یه محل خاصیه مرکزش و اگه یکی یه جا که از نظر شما ناف لندن به حساب میاد به‌تون گفت دارم میرم شهر … یا از یکی پرسیدید کجای لندن کار میکنی گفت توی شهر تعجبی نداره.

نقشه مناطق شهری لندن

اون لندنی که شامل سیتی و بقیه منطقه‌های توی نقشه بالاس اسم رسمی‌ش میشه لندن بزرگ یا Greater London.

کلا یه خورده گیج کننده‌س. معمولا وقتی میگن لندن منظورشون لندن بزرگه. شهردار لندن یا The Mayor of London میشه شهردار لندن بزرگ که همون بوریسه که دوچرخه‌هاش معروفن. بعد سیتی هم یه شهردار داره که بهش میگن Lord Mayor of London و الان یه کسیه به اسم دیوید ووتن. برای این که با هم قاطی نشن گاهی به بوریس میگن London Mayor گاهی به دیوید میگن Mayor of City of London.

سال نو (میلادی) خود را چگونه تحویل کردید؟

گفته بودم که یه سرگرمیم عکس گرفتنه. یه کتاب هم دارم به اسم «چه جوری از همه چی عکس بگیریم» … یعنی اسمش هست How to Photograph Absolutely everything ولی من نمیدونم این Absolutely رو چه جوری باید ترجمه کنم. مثلا میشه «چه جوری از همه‌ی همه چی عکس بگیریم» یا مثلا «چه جوری از همه چی عکس بگیریم عین سّگ»!

9781405319850

خلاصه مناسبتی برنامه‌ای چیزی باشه یا جایی بخوایم بریم با خودم فکر میکنم که اونجا احتمالا چه صحنه‌های قابل عکس گرفتنی پیدا بشه و مطلب مربوط به اون صحنه‌ها رو از توی این کتابه میخونم و دوربین به دست میرم سراغ‌شون. معمولا هم سر صحنه که عکس‌ها رو توی دوربین نگا میکنم با خودم میگم ایول چه شاهکارهایی شدن ولی بعد توی کامپیوتر و صفحه‌ی بزرگ که میبینمشون حالم گرفته میشه. خوبیش اینه که با تکنولوژی دیجیتال تفنگچی‌های ناشی هم میتونن زیاد تیر بندازن و بالاخره یکی دو تا تیرشون به هدف بخوره.

دیشب هم مطلب مربوط به آتیش‌بازی رو خوندم و رفتیم ساحل رودخونه تیمز دیدن آتیش‌بازی بوریس.

چشم لندن کمی قبل از آغاز 2012

از قبلش میدونستیم که خیلی شلوغ میشه و سایت مراسم هم پیش‌بینی کرده بود که ۲۵۰ هزار نفر بیان و از صبح هم خیابون‌های اطراف رو مفصل نرده کشی کرده بودن و حتی یه جور دروازه درست کرده بودن که اگه خیلی شلوغ شد ببندن و نذارن دیگه کسی بره لب رودخونه و بقیه دورتر واستن از تلویزیون‌هایی که مراسم رو زنده نشون میداد نگاه کنن. دیگه به همه تیرهای چراغ و راهنمایی رانندگی و هر چیز قابل بالا رفتنی هم یه اعلان چسبونده بودن که مواظب باشید ما به این «رنگ ضد بالا رفتن» زدیم! حالا نمیدونم همچین رنگی وجود داره یا نه ولی میشد تصور کرد که اونقدر شلوغ میشه که ملت از هر چی دستشون بیاد میرن بالا.

یه چراغ راهنمایی رانندگی در میدان ترافالگار با اخطار «رنگ ضد بالا رفتن»

ولی با همه این حرفا با خودم گفتم ما زود میریم اونجا یه جای خوب میگیریم دم رودخونه سه‌پایه رو علم میکنم یه سری عکس میدازم مثل عکس‌های همین کتابه که انعکاس آتیش بازی توی آب افتاده و اینا.

زودمون ساعت هشت بود و سال که قرار بود ساعت ۱۲ تحویل بشه فکر میکردم یعنی چار ساعت زودتر رفته بودیم ولی همچین ملت چارپشته واستاده بودن که اصلا نزدیک رودخونه نمیشد بشی. سه‌پایه علم کردن که پیشکش. ساعت ۹ هم اون دروازه‌ها رو که گفتم بستن و دیگه کسی رو راه نمیدادن.

خود آتیش بازی و جو مراسم و شور و حال ملت به چار ساعت علافیش می‌ارزید البته ولی خوب طبعا عکس‌هام چیز خوبی از آب در نیومد.

آتش بازی سال نو در لندن

اون سه چار ساعتی که منتظر آتیش‌بازی بودیم، رادیو یک بی‌بی‌سی داشت توی بلندگوها پخش میشد و دی‌جی فلانی هی صدا و حرکت ملت رو در میاورد، وسطش هم بلندگو اعلام میکرد که حواستون باشه بعد از مراسم ایستگاه‌های مترو نزدیک رودخونه خیلی شلوغ میشن و فکر این باشید که تا ایستگاه‌های دورتر پیاده برید. بعد از آتیش بازی هم دی‌جی فلانی، اومد یه کلکی بزنه عین صدا و سیما که بعد فوتبال میگه صبر کنید صبر کنید نرید توی خیابون الان مصاحبه زنده داریم با بازیکنا! گفت که پا نشید برید خونه‌تون ها! ما تا صبح اینجا برنامه داریم ولی هر چی تا حالا کلک صدا و سیما گرفته کلک اینم گرفت!

چشمتون روز بد نبینه شیرتوشیری شد بعد از مراسم. خصوصا که ملت هم یه خورده مست بودن حالشون دست خودشون نبود. ما رفتیم یه ده دیقه‌ای دم در یکی از ایستگاه‌های مترو واستادیم که بسته بود ولی ما نمیدیدیم که بسته‌س. یه پلیس فداکاری با زحمت خودش رو رسوند جلو جمعیت داد زد که این در باز نمیشه باید از اون یکی در برید. رفتیم بریم اون یکی در یه جایی داشتیم وسط جمعیت خفه میشدیم نه راه پیش داشتیم نه راه پس. خلاصه قید مترو رو زدیم و به بدبختی برگشتیم و  یه مسافت طولانی رو پیاده رفتیم تا رسیدیم به اتوبوس‌ها و یه‌لنگه‌پا سوار اتوبوس شدیم برگشتیم خونه. مسیری که روزای عادی با مترو ۲۰ دیقه طول میکشه رو دو ساعت و نیمه برگشتیم.

ولی کلا خوش گذشت. جاتون خالی!

دوچرخه بوریس

لندن یه سیستم اجاره دوچرخه داره که اسم رسمیش هست «اجاره دوچرخه بارکلیز» به خاطر بانک بارکلیز که حامی مالی طرحه. اما ملت بهش میگن «دوچرخه بوریس» به خاطر بوریس جانسون شهردار لندن. انگار که مثلا تهرانیا به بی.آر.تی بگن اتوبوس باقر!

ایستگاه کرایه دوچرخه در لندن

کرایه کردن دوچرخه قبلا اینجوری بود که باید اشتراک می‌داشتید و یه کلید-طوری به‌تون میدادن که با اون دوچرخه رو از ایستگاه تحویل می‌گرفتید ولی الان مدل «استفاده برای عموم آزاد است» شده و میشه با کارت بانکی توی هر ایستگاهی پول رو داد و دوچرخه رو گرفت.

ایستگاه‌ها همه توی مرکز شهر هستن و کلا نمیشه روی دوچرخه‌های بوریس به عنوان یه سیستم حمل و نقل عمومی حساب کرد. مثلا فکر نکنید میشه باهاشون رفت سر کار و برگشت. بیشتر به درد تفنن میخورن و مشتریش هم بیشتر توریست‌ها هستن.

جاهایی که میتوانید دوچرخه کرایه کنید روی نقشه گوگل

مدل کرایه‌ش هم به همون استفاده تفننی بیشتر میخوره. نیم ساعت اولش مجانیه. نیم ساعت بعدی یه پونده و هی قیمتش تصاعدی زیاد میشه.

من یه بار روز کریسمس سوار شدم. شهر خیلی خلوت بود و راحت میشد جولون داد. ولی از اون طرف چون اتوبوس و مترو کار نمی‌کردن دوچرخه‌ها خیلی طرفدار پیدا کردن و یه کمی به زحمت افتادیم برای پیدا کردن ایستگاهی که دوچرخه داشته باشه. آخرش هم دوچرخه‌ای که گیرمون اومد زینش درست بالا نمیامد و یه خورده اذیت‌مون کرد. ولی در مجموع خوب بود.

ایستگاه خالی در روز کریسمس

کلیاتی درباره تقویم میلادی و کریسمس

اوایل اسم ماه‌های میلادی رو نمیدونستم. یعنی اسمشون رو میدونستم ترتیبشون رو نمیدونستم. همینقدر اطلاع داشتم که ژانویه-فوریه اول-دومن و نوامبر-دسامبر یازدهم-دوازدهم. دیگه حالا یکی میگفت آگوست میخوام فلان کار رو بکنم نمیدونستم تابستونه یا زمستون.

اسم ماه‌ها رو که یاد گرفتم مشکل داشتم توی تشخیص این که کدوم چند روزه. فکرش رو که میکنی میبینی تقویم خورشیدی خودمون خیلی شسته رفته و اتو کشیده‌س. اول شیش تا ماه سی و یه روزه درست و مرتب چیده شده‌ن بعد پنج‌تا سی روزه، بعد هم یه ۲۹ روزه که کبیسه‌ها میشه سی روز. یه بار به یکی بگی یاد میگیره. میلادی رو اول فکر میکردم یکی در میونه. یعنی ماه‌های فرد سی و یه روزه زوج سی روزه. ولی به فوریه نگاه میکنی که میبینی ۲۸ روزه‌س میدونی که یه جای کار میلنگه.

اینم یکی از فرانسویای شرکت یه شگردی یاد داد که حل شد. نکته انحرافیش اینه که اون ترتیب یکی در میون درست پیش میره تا ماه هشت، ماه آگوست، که باید سی روزه باشه ولی سی و یه روزه‌س. اینم انگار تقصیر یکی از امپراتورای رومه که از آگوست خوشش میامده یه روز از فوریه گرفته اضافه کرده بهش. شگرد فرانسویش یه کمی بصریه و سخته اینجا بنویسم.

همه اینا که حل شد رسیدیم به معضل کریسمس. یکی دو ماه پیش همکارم (اسمش فلوریانه، اینم فرانسویه) پرسید علی کریسمس چکار میکنی؟ من میخوام مرخصی رد کنم (باید هماهنگ کنیم که یه دفه همه نریم مرخصی). گفتم اصلا کریسمس جریانش چیه؟ فکر کرد دارم میپرسید تعطیلی‌ها چه روزی از هفته‌س و چه روزهایی رو باید مرخصی بگیریم، یه کمی توضیح داد گفتم نه! یعنی چه تاریخیه؟! حالا بگذریم که بعدش کلی توضیح باید میدادم که تقویم ما چه جوریه و الان توی ایران سال چنده و سال کی شروع میشه کی تموم میشه و چند تا ماه داریم و کلی جزئیات دیگه که تا نخوای به یکی دیگه توضیح بدی نمیدونی که چقدر طول تفصیل دارن … (حتی یه جاش پرسید هفته‌هاتون هفت روزن؟!) ولی خلاصه بعدش اون هم یه توضیحاتی داد که دستم اومد کریسمس چی به چیه.

خیابان آکسفورد شبهای قبل از کریسمس

کریسمس دو سری تعطیلیه که چون خیلی به هم نزدیکن میتونی وسطشون رو مرخصی بگیری و ازش یه تعطیلی بزرگ بسازی.

سری اولش حول محور تولد عیسی مسیحه که ۲۵ دسامبر بوده یا اگر هم نبوده به هر حال اون روز رو پاش نوشتن. خود این روز ۲۵ دسامبر که همین امروزیه که من دارم اینو مینویسم تعطیله و خیلی هم تعطیله. یعنی توی لندن امروز غیر از محله عرب‌ها جای دیگه یه بقالی هم باز نبود که خرت و پرت ازش بخریم. فکر کنم تنها روز ساله که حتی اتوبوس قرمزا هم تعطیلن. اگه میخواین جای دوری برید و ماشین ندارید باید مینی کب بگیرید (فرض کن همین آژانس خودمون) که اونا هم کرایه‌شون امروز دو برابر روزهای عادیه. این اسمش میشه Christmas Day

پلاکارد فارسی تبریک کریسمس در مرکز اسلامی انگلیس

حالا یه روز قبل از بیست و پنجم که بهش میگن Christmas Eve و یه روز بعدش که میگن Boxing Day هم تعطیلن. اولی آخرین روز فروش قبل از کریسمسه و دومی حراجی بزرگ بعد از کریسمسه و جفتشون حراج به پاس و فروشگاه‌ها غلغله‌ن و اینا. انگار که فردا حراج بزرگتری باشه. یکی دو تا فروشگاه دیدم که گفته بودن باکسینگ دی از شیش صبح بازیم و ۷۰ درصد تخفیف داریم و اینا.

ویترین یک فروشگاه با وعده تخفیف 70 درصدی در روز بعد از کریسمس

یه نکته حاشیه‌ای هم اینه که ما کارمندا همیشه نگرانی داریم که نکنه مثلا تعطیلی تقویمی بیفته جمعه ضرر کنیم، اینجا اگه یه سالی مثل امسال کریسمس یا اون دو روز دیگه بیفته شنبه-یه‌شنبه دولت اولین روز کاری هفته بعدش رو هم تعطیل رسمی میکنه. یعنی امسال ۲۷ دسامبر که سه‌شنبه باشه هم تعطیله. فکر میکنم این رسم رو برای همه تعطیلی‌های مناسبتی دارن.

سری دوم شروع سال نو میلادیه که اول ژانویه باشه. باز هم روز قبلش که میشه ۳۱ دسامبر و بهش میگن New Year’s Eve تعطیله. باز هم اگه این دو تا افتاده باشن آخر هفته مثل امسال، یه تعطیلی طلب کارمندا میشه از دولت توی هفته بعدش.

حالا سری اول بیشتر مراسم خانوادگی و بری خونه بزرگتر فامیل دور درخت کریسمس بشینی کادو بدی بگیری و ایناس.  سری دوم بری توی خیابون و بزنی برقصی و آتیش بازی و شلوغ‌کاری و اینا. تقویم ما هرچی شسته رفته‌تره اینا بجاش تحویل سال‌شون سرراست‌تره: ساعت دوازده شب ۳۱ دسامبر که وارد اول ژانویه میشیم.

ما امروز که اون قسمت خانوادگیش برامون موضوعیت نداشت رفتیم یه کمی پیاده‌روی و یه کمی دوچرخه سواری توی شهر که هیچوقت دیگه اینقدر خلوت نیست. هفته دیگه که اون قسمتشه اگه خدا قسمت کنه و مخصوصا خیلی سرد نباشه (چون خانومم خیلی سرماییه) بریم یه کمی از نزدیک ببینیم این کریسمس کریسمس که میگن چه شکلیه.

سکرت سانتا

نمردیم و کادوی کریسمس هم گرفتیم! ذوقی هم کردیم جاتون خالی!درخت کریسمس

این اجنبیا یه رسمی دارن به اسم Secret Santa … مثلا بگیم بابا نوئل مخفی … جریانش اینجوریه که میان قرعه کشی میکنن، هر کسی میشه بابا نوئل یکی دیگه باید براش کادو بخره ولی کسی از قرعه دیگرون خبر نداره. یعنی توی مراسم شما یه کادویی میگیری که نمیدونی کی برات خریده و یه کادویی میدی که فقط خودت میدونی به کی دادی.

حتما جزئیاتش جا تا جا فرق میکنه ولی برای ما اینجوری بود که منشی شرکت ایمیل زد گفت مراسم سکرت سانتا روز جمعه ساعت پنج برگزار میشه و لطف کنید کادوی حدودا ۱۰ پوندی بخرید و بیزحمت شکلات و از این کادوهای «اوه وقت نکردم چیزی بخرم» هم نباشه.

قرعه‌ی من یکی از برنامه‌نویس‌های ارشد شرکت بود. یه آدم خیلی آروم و کم سر و صدا و همچین جدی‌ایه. کادوی همچین مراسمی معمولا یه چیز فانتزی‌ایه یا خلاصه جنبه شوخی‌ش بیشتر از جدیشه ولی خب من مطمئن نبودم مثلا یه چیز خنده‌داری برای این بنده خدا بخرم واکنشش چیه. برای همین در اوج محافظه‌کاری یه پولیور بافتنی براش خریدم و همه‌ش هم نگران بودم نکنه یقه‌ش براش تنگ باشه چون کله‌ش یه خورده گنده‌س میترسیدم از توی یقه رد نشه. از شانس ما هم خودش نیومد که ببینیم اصلا از بافتنیه خوشش اومد یا نه، حالا یقه و سایز به کنار.

خودم اما یه چیزی گرفتم که خیلی ذوق کردم و نیشم تا بنا گوش باز شد و کلا اولین کادوی کریسمس خیلی خاطره شد. اما کادوش یه خورده داستان داره …

Ben Tisdall wearing santa hatداستانش اینه که دو ماه پیش یکی از اینایی که اسپم میفرستن برای ملت، یه ضعف امنیتی توی سایت ما پیدا کرده بود که باهاش میتونست اسپم‌هاش رو از طریق سرویس‌دهنده ایمیل ما بفرسته. یعنی ملت میدیدن نامه دارن از فوتوباکس، بازش که میکردن میدیدن از همون اسپم‌هاییه که روزی صدتاش رو ندیده دور میریزن. یه همچین وضعی غیر از لطمه‌ای که به آبروی شرکت میزنه باعث میشه بعد یه مدت اسم فوتوباکس بره توی لیست سیاه‌های اینترنت و کلا هر نامه‌ای که میفرستیم به جای اینباکس صاف بره قاطی هرزنامه‌ها. مخصوصا برای ما که اصل بازاریابی‌مون از طریق ایمیله خیلی خطرناکه.

اون موقع یه یه هفته‌ای طول کشید تا تیم وب اشکال سایت رو پیدا کنن و حلش کنن. توی اون یه هفته کار من این بود که شبانه روز سرویس‌دهنده ایمیلمون رو بپّام اگه اسپم‌های این یارو رو دیدم پاک کنم. حالا البته نه اینجوری دستی … یه نیمچه برنامه‌ای نوشته بودم براش ولی طرف هی شکل ایمیلش رو عوض میکرد من هم باید برنامه رو عوض میکردم.

حالا چه ربطی به قضیه کادوی کریسمس من داشت؟ این بابا توی اسپم‌هاش یه جور دوربین فیلمبرداری رو تبلیغ میکرد که شکل ریموت کنترل ماشینه و اگه بخواید قایمکی از جایی فیلم بگیرید خیلی به درد میخوره. دیروز که کادوم رو باز کردم دیدم که بعله… سکرت سنتای عزیزم که از همینجا مراتب قدردانیم رو به زبون شیرین فارسی نثارش میکنم رفته از همون دوربینا برام سفارش داده! یعنی فکر میکنم هیچ کادویی به اندازه این غافلگیرم نمیکرد و باعث ذوق کردنم نمیشد!

Secret Santa

دفترمون

این دفترمونه:

به این مدل محیط کار که همه توی یه سالن بزرگ بدون دیوار و پارتیشن میشینن، میگن Open Plan.

یه جورایی من رو یاد مساجد صدر اسلام میندازه که اگه یه غریبه ای میامد تو باید سوال میکرد محمد کدومتونه؟ همه میز و صندلیا مثل همن و مدیرا کنار تیمشون میشینن. مهمترین آدم شرکت گراهامه که بنیانگذار و سهامدار عمده و مدیر فنی شرکته. این گراهام معمولا روی همون صندلی ای میشینه که روبروی دوربین خالیه. یعنی از پیرهن آبیِ ایستاده دو تا صندلی برید سمت راست! ردیف اول و دوم میزهای تیم وب هستن: برنامه نویس‌ها و تسترها و مدیراشون.  دو ردیف آخر بچه‌های بازاریابی و فروشن. میزهای ما که گروه Sysadmin باشیم پشت وایت بورد سمت راست تصویره.

غیر از این سالن، چهار تا اتاق کنفرانس نه چندان بزرگ داریم (یکیشون منتهی الیه سمت راست تصویر معلومه) و تیم حسابداری و کارگزینی و خود مدیر عامل هم دفترهای شیشه‌ای دارن.

اینجور محیط کار خوبیش اینه خیلی سریع با همکارات آشنا میشی و دسترسی به همه خیلی راحته. عیبش هم اینه که همیشه یه کمی همهمه و سر و صدا توی محیط هست که حواس آدمو پرت میکنه. گاهی که لازمه حواسم خیلی جمع کارم باشه لپ‌تاپمو برمیدارم میرم توی اتاق سرور میشینم کار میکنم، یا هدفون میزنم به گوشم صداش رو زیاد میکنم که صدای محیط رو نشنوم.

اوقات فراغت خود را چگونه میگذرانیم؟

ایران این اواخر اوقات فراغتی نداشتم به اون صورت.

یعنی از سال 87 که رفتم سربازی برنامه م اینجوری بود که صبح تا ظهر پادگان بودم عصر تا شب شرکت. سربازی که تموم شد سال 88 شده بود و اون قضایا پیش اومده بود و تصمیممون رو گرفته بودیم که مهاجرت کنیم. چون مهاجر پول-لازمه بعد سربازی هم فراغتم بیشتر نشد و همون برنامه رو ادامه دادم و همون ساعت هفتی که میرفتم پادگان، به جاش میرفتم شرکت. نه این که بد گذشته باشه ولی پیش نمیامد توی خونه بیکار باشم و با خودم فکر کنم خب حالا چیکار کنیم؟

اینجا اما خیلی فارغم. روزای کاری حدود پنج و نیم میرسم خونه. آخر هفته هم که آخر هفته س. رفت و آمدی با کسی نداریم و  اتفاق خاصی هم نمیفته. یعنی اینجوریه که کسی میپرسه چه خبر؟ با خودم فکر میکنم خوب چه خبری بوده قابل عرض؟ از دو ماه پیش که خانومم یه کار موقت پیدا کرد هیچ اتفاق مهم دیگه ای نیفتاده. درسی امتحانی چیزی هم ندارم که اگه بیکار نشسته بودم برای خودم احساس گناه کنم. حوصله هم ندارم یه تعهدی برای خودم بتراشم یا برنامه ای برای استفاده بهینه از اوقات فراغت و اینا بچینم.

بیشتر وقتم رو میشینم بازی میکنم؛ بازی کامپیوتری. خانمم خیلی دستم میندازه یا گاهی شاکی میشه ولی از رو نمیرم! یه کمی هم خطرناکه برام چون من یه سابقه اعتیاد-طوری به یه بازی به اسم Jagged Alliance دارم که بعدا براتون تعریف میکنم. الان بیشتر Team Fortress بازی میکنم. یه بازی آنلاینه که ملت دو تا تیم میشن توی نقشهای مختلف. مثلا یکی دکتر میشه یکی مسلسل چی یکی تک تیرانداز و اینا … اونوقت دو تا تیم میزنن توی سر و کله هم تا یکیشون برنده بشه! جالبیش تا حد زیادی مال اینه که بقیه بازیگرها هم آدمن و یه جاهایی واقعا باید تیمی کار کرد تا نتیجه گرفت. تازگی ها یه بازی معمایی هم گرفتم به اسم Portal 2. اونم بد نیست ولی توی مرحله های بالا معماهاش تکراری شده و بگی نگی حوصله آدمو سر میبره.

یه کمی هم عکاسی تمرین میکنم. یکی دو تا کتاب خریده م و یه کمی هم توی سایت مایتها مطلب خونده م. آخر هفته ها اگه هوا بد نباشه میرم مرکز شهر و از هرچی که به نظرم جالب بیاد عکس میگیرم. در و دیوار و مجسمه و ساختمون و آدم و هر چیزی که قرمزه! هر عکسی که میخوام بگیرم کلی تئوری ای که خوندم رو با خودم مرور میکنم و تنظیمات دوربین رو بالا پایین میکنم و یه عکسی میندازم که به نظر خودم خیلی شاهکار شده. بعد میام خونه توی کامپیوتر میبینمش حالم گرفته میشه! همیشه یه چیزیش در میره، یا فوکوس نیست، یا نورش کم و زیاده یا کادرش یه مرگیش هست… یه دفه به خانمم گفتم این دوربینه اصلا خوب نیست اونی که ایران داشتیم با این که مدلش خیلی پایینتر بود خیلی عکسهای بهتری میگرفت. گفت نه واسه اینه که اونو میذاشتی روی حالت اتوماتیک باهاش عکس میگرفتی اینو خودت تنظیم میکنی! البته قبول کردنش سنگین بود ولی دیدم راس میگه…

فیلتر پولاریزور

اگه میخواید از یه جسم پشت شیشه عکس بندازید و سایه ها اذیتتون میکنن، چاره ش استفاده از فیلتر پولاریزور دوّاره (circular polarizer filter).

یعنی عکسی که بی فیلتر اینجوری باشه:

با فیلتر اینجوری میشه:

(روی عکسا کلیک کنید تا بزرگترشون رو ببینید)

البته شرطش اینه که با شیشه زاویه داشته باشید. اگه مستقیم روبروی پنجره وامیستادم فیلتر کار زیادی نمیکرد.

قیمتی نداره فیلترش، از دو-سه تومنیش هست تا سی-چل تومنی.

اینجایی که عکسش رو گرفتم یه رستوران چینیه تقریبا نزدیک شرکتمون، برای مهمونی خداحافظی یکی از بچه ها رفته بودیم. این مهمونی خداحافظی هم سوژه ایه. دفه اول که رفتم فکر کردم همه مهمون اونی هستیم که داره میره. رفتیم نهار رو خوردیم و آخرش گفتن خوب دنگ شما میشه فلانقدر! بعد با خودم گفتم آهان! حتما ملت اونی که داره میره رو مهمون میکنن، بعد دیدم که نه خودش هم دنگ میده!

کارت داریم …

خیلی چیزایی که اولا برام تازگی داشت و خوشحالم میکرد الان عادی شده و بهشون عادت کردم. مثلا یکیش رد شدن از خط کشی عابر پیاده در حالی که همه ماشینا منتظر واستادن من رد شم (مخصوصا اینایی که چراغ نداره فقط به خاطر حق تقدم وامیستن)! یا دقت کردن به سرعت و بی فیلتری اینترنت! یا این که در خونه رو باز کنم ببینم نامه دارم! (من اصلا یادم نمیاد آخرین باری که توی تهران پست برام نامه آورد کی بود؟ دانشجو که بودم گاهی از اراک و رشت نامه داشتم ولی بعدش فکر نکنم) یا کسی به خاطر یه کار خیلی جزپی و نامحسوسی که براش میکنم ازم تشکر کنه. مثلا توی اتوبوس یه کم خودم رو جمع کنم که بغل دستیم راحت باشه، طرف برگرده توی چشمم نگاه کنه بگه تنک یو! (کلا ملت خیلی ابراز تشکر و تاسف میکنن، الان دیگه یه خورده همچین روی اعصابمه!)

اونی که هنوز هم بعد از ده ماه خوشحالم میکنه و باعث میشه ذوق کنم خرید اینترنتیه! یعنی این خودش یه خوشی چند جانبه س. از یه طرف میبینی یه بازار آنلاینی هست که کم و بیش هر چی بخوای توش پیدا میشه. از اون طرف تو هم یه ویزایی مسترکارتی چیزی داری که باهاش توی این بازار خرید کنی، آدرسی هم داری که خریدت رو برات بفرستن، تحریم محریم هم که خیلی قوز بالا قوز شده این اواخر توی ایران.

خیلی داستانها میتونم براتون تعریف کنم که فلان چیز بوده که توی ایران میخواستم بخرم و اونقدر دردسر داشته که بیخیال شدم، بعد اینجا کلا بین تصمیم تا سفارش ده دیقه بیشتر طول نکشیده. البته من هم خیلی آدم پیگیر و به آب و آتیش بزن و زمین به زمان بدوزی نیستم که اگه یه چیزی رو اراده کردم از زیر سنگ هم شده گیرش بیارم … نه … کارهایی که از یه حدی سختتر باشه رو انجام نمیدم. حالا خرید باشه یا هر چی.