دسته: تاریخ بیهقی

تاریخ بیهقی -۴۵- جنایات مسعود در آمل و بازگشتن به خراسان

متن

و روز یکشنبه غره جمادى الأولى امیر از ساری برفت تا به آمل رود. و این راهها که آمدیم و دیگر که رفتیم سخت تنگ بود چنانکه دو سه سوار بیش ممکن نشد که بدان راه برفتى، و از چپ و راست همه بیشه بود هموار تا کوه، و آبهای روان چنانکه پیل را گذاره نبودی. و درین راه پلی آمد چوبین برابر بزرگ، و رودی سخت بوالعجب و نادر چون کمانی خَماخَم، و سخت رنج رسید لشکر را تا از آن پل بگذشت، و آب {ص۵۹۰} رود سخت بزرگ نه اما زمینش چنان بود که هر ستوری که بر وی برفتی فروشدی تا گردن. و حصانت آن زمین ازین است. اینجا فرود آمدند که در راهِ شهر بود و گیاه خوردِ بزرگ بود که ساحت بسیار داشت چنانکه لشکری بزرگ فرو توانستی آمد.

و از نزدیک ناصر علوی و مقدّمان آمل و رعایا سه رسول رسید و بازنمودند که پسر منوچهر و باکالیجار و شهرآگیم و دیگران چون خبر آمدن سلطان سوی آمل شنیدند بتعجیل سوی ناتل و کجور و رویان رفتند بر آن جمله که به ناتِل که آنجا مضایق است با لشکر منصور دستی بزنند. اگر مقام نتوانند کرد عقبهٔ کلار را گذاره کنند، که مُخفّ اند، و به گیلان گریزند. و بنده ناصر و دیگر مقدّمان و رعایا بندگان سلطانند و مقام کردند تا فرمان بر چه جمله باشد. جواب داد که «خراج آمل بخشیده شد و رعایا را بر جای بباید بود که با ایشان شغل نیست و غرض بدست آوردن گریختگان است.» و رسولان برین جمله بازگشتند.

و امیر بشتاب براند و به آمل رسید روز آدینه ششم جمادى الأولى افزون پانصد و ششصد هزار مرد بیرون آمده بودند، مردمان پاکیزه‌روی و نیکوتر. و هیچ کدام را ندیدم بی طیلسان شطوی یا توزی یا {ص۵۹۱} تستری یا ریسمانی یا دست‌کار که فوطه است. و گفتند عادت ایشان این است. و امیر رضی الله عنه از نمازگاه شهر راه بتافت با فوجی از غلامان خاص و بکرانهٔ شهر بگذشت و بر دیگر جانبِ شهر، مقدار نیم فرسنگ، خیمه زده بودند فرود آمد. و سالار بگتغدی با غلامان سرایی و دیگر لشکر تعبیه کردند و بشهر دررفتند و از آنجا بلشکرگاه آمدند. و جنباشیان گماشته بودند چنانکه هیچ کس را یک درم زیان نرسید، و رعایا دعا کردند که لشکری و عدّتی دیدند که هرگز چنان ندیده بودند. و من که بوالفضلم پیش از تعبیهٔ لشکر در شهر رفته بودم، سخت نیکو شهری دیدم همه دکّانها درگشاده و مردم شادکام. و پس ازین بگویم که حال چون شد و بدآموزان چه بازنمودند تا بهشت آمل دوزخی شد.

و امیر دیگر روز بار داد و پس از بار خلوتی کرد با وزیر و اعیان دولت و گفت: به تن خویش تاختن خواهم کرد سوی ناتل، وزیر گفت «گرگانیان را این خطر نباید نهاد که خداوند بدُم ایشان رود، که اینجا بحمدالله سالاران بانام هستند.» و اعیان گفتند: پس ما بچه کار آییم که خداوند را به تن عزیز خویش این رنج باید کشید؟ امیر گفت «روی چنین میدارد. خواجه اینجا بباشد با بنه و اندیشه میکند، و بونصر مشکان با وی تا جواب نامه‌ها نویسد. و حاجب هم مُقام کند تا احتیاطی که واجب کند در هر بابی بجای میآرد. و فوجی غلام، قوی، مقدار هزار و پانصد با ما بیاید و سواری هشت هزار، تفاریق، گزیده‌تر؛ و ده پیل و {ص۵۹۲} آلت قلعت گشادن و اشترى پانصد زرادخانه. می‌بازگردید و به نیم‌ترگ بنشینید و این همه کارها راست کنید که من فردا شب بخواهم رفت بهمه حالها. و عراقیِ دبیر با ما آید، و ندیمان و دیگران جمله برجای باشند.» حاضران بازگشتند و هرچه فرموده بود بکردند.

و امیر نیم شب شده از شب یکشنبه هشتم جمادى الأولى برنشست و بر مقدمه برفت، و کوس فروکوفتند و این فوج غلامان سرایی برفتند. و بر اثر ایشان دیگر لشکر فوجاً بعد فوج ساخته و بسیجیده برفتند. و دیگر روز نماز پیشین به ناتل رسیدند و منزل ببریده، یافتند گرگانیان را آنجا ثبات کرده و جنگ بسیجیده، و ندانسته بودند که سلطان بتن خویش آمده است. و جنگی صعب ببود چنانکه بر اثر شرح دهم. روز سه شنبه چاشتگاه [یاز]ده روز گذشته از جمادى الأولى سه غلام سرایی رسیدند ببشارت فتح، و انگشتوانهٔ امیر به نشان بیاوردند که از جنگ‌جای فرستاده بود چون فتح برآمد، که امیر ایشان را بتاخته بود و دواسبه بودند. انگشتوانه را بسالار غلامان سرایی حاجب بگتغدی دادند، بستد و بوسه داد و بر پای خاست و زمین بوسه داد و فرمود تا دهل و بوق بزدند و آواز از لشکرگاه برخاست و غلامان سرایی را بگردانیدند و اعیان که حاضر بودند چون وزیر و حاجب بوالنضر و دیگران حق نیکو گزاردند؛ و نماز دیگر را فرود آمدند و نامه نبشتند بامیر بشکر این {ص۵۹۳} فتح از وزیر و حاجب و قوم، و صاحب دیوان رسالت بونصر مشکان نبشت – و سخت نادر نامه‌یی بود چنانکه وزیر اقرار داد که بر آن جمله در معنی انگشتوانه ندیده‌ام – و این بیت را که متنبی گفته بود درج کرده بود میان نامه، شعر:

و لله سرٌّ فی عُلاک و انَّما                                                 کلامُ العِدی ضَربٌ مِن الهَذَیان

و نسختِ این نامه من داشتم بخط خواجه و بشد چنانکه چند جای درین کتاب این حال بگفتم. و سالار بگتغدی دو غلام سرایی را و دو غلام خویش را نامزد کرد تا این نامه ببردند.

و نماز شام نامهٔ فتح رسید بخط عراقی – و امیر املا کرده بود – که «چون ما از آمل حرکت کردیم، و همه شب براندیم و بیشه‌ها بریده آمد که مار در او بدشواری توانست خزید، دیگر روز نماز پیشین به ناتل رسیدیم. و سخت بشتاب رانده بودیم چنانکه چون فرود آمدیم همه شب لشکر میرسید. تا نیم‌شب تمامی مردم بیامدند که دو منزل بود که بیک دفعت بریده آمد. دیگر روز دوشنبه جاسوسان در رسیدند و چنان گفتند که گرگانیان بُنه را با پسر منوچهر گذاره کرده‌اند از شهر ناتل و بر آن جانبِ شهر لشکرگاه کرده و خیمه‌ها زده و ثقل و مردمی که نابکار است با بنه رها کرده و باکالیجار و شهرآگیم و بسیار سوار و پیادهٔ گزیده و جنگی‌تر با مقدّمان و مبارزان برین جانب شهر آمده و پلی است تنگ‌تر و جز آن گذر نیست آنرا بگرفته، از آن جانبِ صحرا تنگ‌تر، و جنگ بر آن پل {ص۵۹۴} خواهند کرد، که راه یکی است گرد بر گرد بیشه و آبها و غدیرها و جویها. و گفته‌اند و نهاده که اگر هزیمت بر ایشان افتد سواران ازین مضایق بازگردند و پیادگان گیل و دیلم مردی پنجاه خیاره‌تر پل نگاه دارند و نیک بکوشند و چندان بمانند که دانند که از لشکرگاه برفتند و میانه کردند، که مضایقِ هول است بر آن جانب و ایشان را در نتوان یافت.

«چون این حال ما را مقرّر گشت درمان این کار بواجبی ساختیم و آنچه فرمودنی بود بفرمودیم و جوشن پوشیدیم و بر ماده پیل نشستیم و سلاحها در مهد پیش ما بنهادند و فرمودیم تا کوسهای جنگ فروکوفتند و غلامان گروهی سواره و بیشتر پیاده گروهی گرد پیلِ ما بایستادند و گروهی پیش رفتند و یک پیل بزرگ که قویتر و نامی‌تر و جنگی‌تر بود پیش بردند. و براندیم و بر اثر ما سوار و پیاده بی‌اندازه. چون بدان صحرا و پل رسیدیم گرگانیان پیش آمدند سوار و پیاده بسیار، وجنگ پیوسته شد جنگی سخت بنیرو، و دشوار از آن بود که لشکر را مجال گذر نبود از آن تنگیها، صدهزار سوار و پیاده آنجا همان بود و پانصد هزار همان، که اگر برین جمله نبودی ایشان را زهرهٔ ثبات کی بودی که بیک ساعت کمتر فوجی از لشکر ما ایشان را برچیدی. سواری چند از آنِ ایشان با پیادهٔ بسیار حمله آوردند بنیرو، و یک سوارِ رو پوشیده مقدّم ایشان بود که رسومِ {ص۵۹۵} کرّ و فرّ نیک میدانست؛ و چنان شد که زوبین به مهد و پیل ما رسید و غلامان سرایی ایشان را به تیر بازمی‌مالیدند. و ما بتن خویش نیرو کردیم و ایشان نیرو کردند و پیل نر را از آنِ ما که پیشِ کار بود به تیر و ژوبین افگار و غمین کردند که از درد برگشت و روی بما نهاد و هر کرا یافت میمالید از مردم ما، و مخالفان بدُم درآمدند و نعره زدند؛ و اگر همچنان پیل نر بما رسیدی ناچار پیل ما را بزدی و بزرگ خللی بودی که آنرا در نتوانستیمی یافت، که هر پیلِ نر که در جنگی چنان برگشت و جراحتها یافت بر هیچ چیز ابقا نکند. از اتفاقِ نیک درین برگشتن بر جانب چپ آمد کرانهٔ صحرا و جویی و آبی تُنُک درو، و پیلبان جلد بود و آزموده پیل را آنجا اندر انداخت و آسیب وی بفضل ایزد عز ذکره از ما و لشکر ما در آن مضایق برگردانید و همه در شکر افتادند، مبارزان غلامان سوار و خیلتاشان و پیادگان بر ایشان نیرو کردند. و از مقدّمان گرگانیان یک تن مقدّم پیش ما افتاد، ما از پیل به آن مقدم بعمود زخمی زدیم بر سر و گردن چنانکه از نهیب آن او از اسب بیفتاد و غلامان در آمدند تا وی را تمام کنند، ما را آواز داد و زینهار خواست و گفت {ص۵۹۶} شهرآگیم است. ما مثال دادیم تا وی را از اسب گرفتند. و گرگانیان چون او را گرفتار دیدند بهزیمت برگشتند و تا به پل رسیدند مبارزان غلامان سرایی از ایشان بسیار بکشتند و بسیاری دستگیر کردند. و بی‌اندازه مردم ایشان بر چپ و راست در آن حدها گریختند و کشته و غرقه شدند.

«و آنجا که پل بود زحمتی عظیم و جنگی قوی بپای شد و بر هم افتادند و خلقی از هر دو روی کشته آمد؛ و ما در عمر خویشتن چنین جنگی ندیده بودیم. و پل را نگاه داشتند تا نزدیک نماز دیگر و سخت نیک بکوشیدند و از هیچ جانب بدان پیادگان را راه نبود. آخر پیادگان گزیده‌تر از آنِ ما پیش رفتند با سپر و نیزه و کمان و سلاح تمام بدُم ایشان و تیربارانی رفت چنانکه آفتاب را بپوشید و نیک نیرو کردند تا آن پل را بستدند. و از آن توانستند ستد که پنج و شش پیادهٔ کاریِ ایشان سرهنگ شماران زینهار خواستند و امان یافتند و پیش ما آمدند. چون پل خالی ماند مقدّمهٔ ما بتعجیل بتاختند و ما براندیم، سواری چند پیش ما بازآمدند و چنان گفتند که گرگانیان از آن وقت باز که شهرآگیم گرفتار شد جمله هزیمت شدند و لشکرگاه و خیمه‌ها و هرچه داشتند بر ما یله کرده بودند تا دیگهای پخته یافتند. و ما آنجا فرود آمدیم که جز آن موضع نبود جای فرود آمدن. و سواران آسوده [به] دُم هزیمتیان رفتند و بسیار پیاده از هر دستی بگرفتند. اما اعیان و مقدّمان و سواران نیک میانه کرده بودند، و راه نیز سخت تنگ بود، بازگشتند. و آنچه رفت {ص۵۹۷} بشرح بازنموده آمد تا چگونگی حال مقرر گردد. و ما از اینجا سوی آمل بازگردیم چنانکه بزودی آنجا بازرسیم ان شاء الله عزوجل.»

و امیر مسعود رضی الله عنه روز شنبه دوازدهم جمادى الأولى به آمل بازرسید در ضمان سلامت و ظفر و نصرت. و جای دیگر بایستاد و فرمود تا سرای‌پرده و خیمهٔ بزرگ آنجا بردند، و بسعادت فرود آمد. و صاحب دیوان رسالت بونصر را گفت نامه‌های فتح باید فرستاد ما را بمملکت بر دست مبشّران، و نبشته آمد و خیلتاشان و غلامان سرایی برفتند. و روز آدینه بار داد سخت باحشمت و نام. علوی و اعیان شهر جمله بخدمت آمده بودند. امیر وزیر را گفت به نیم‌ترگ بنشین و علوی را با اعیان شهر بنشان که ما را بدیشان پیغامی است. خواجه به نیم‌ترگ رفت و آن قوم را بنشاند. و امیر نشاط شراب کرد و دست بکار بردند و ندیمان و مطربان حاضر آمدند.

و بونصر بازگشت که سخت بسیار رنج دیده بود از گسیل کردن نامه‌های فتح و مبشّران. و مرا نوبت بود بدیوان رسالت مقام کردم. فراش آمد و مرا بخواند، با دوات و کاغذ پیش رفتم پیش تخت. اشارت کرد نشستن، بنشستم. گفت بنویس: آنچه میباید که از آمل و طبرستان حاصل شود و آنرا بوسهل اسمعیل حاصل گرداند: زر نشابوری هزار هزار دینار و جامه‌های رومی و دیگر اجناس هزارتا، و محفوری و قالی هزار دست و پنج هزارتا کیش. من نبشتم و برخاستم. گفت این نسخت را {ص۵۹۸} نزدیک خواجه بر و پیغام ما بگوی تا آن قوم را بگوید که تدبیر این باید ساخت که بزودی اینچه خواسته آمده است راست کنند تا حاجت نیاید که مستخرِج فرستند و برات نویسند لشکر را و بعنف بستانند. من نسخت نزدیک وزیر بردم و پوشیده بر وی عرضه کردم و پیغام بدادم. بخندید و مرا گفت ببینی که این نواحی بکنند و بسوزند و بسیار بدنامی حاصل آید و سه هزار درم نیابند. اینت بزرگ جرمی! اگر همه خراسان زیر و زبر کنند این زر و جامه بحاصل نیاید. اما سلطان شراب میخورد و از سر نعمت و مال و خزائن خویش این سخن گفته است.

پس روی بدین علوی و اعیان آمل کرد و گفت «بدانید که سپسِ آنکه گرگانیان بر روی خداوند خویش شمشیر کشیدند و عاصی و آواره شدند نیز این ناحیت بچشم نبینند و اینجا محتشمی آید چنانکه بخوارزم رفت تا این نواحی را ضبط کند و شما از رنجها آسوده گردید.» آملیان بسیار دعا کردند. پس گفت: «دانید که خداوند سلطان را مالی عظیم خرج شد تا لشکر اینجا کشید و این ستمکاران را برمانید، باید که ازین نواحی وی را نثاری باشد بسزا.» گفتند «فرمان‌برداریم آنچه بطاقت ما باشد که این نواحی تنگ است و مردمانی درویش. و نثار ما که از قدیم‌باز رسم رفته است از آنِ آمل و طبرستان درمی صد هزار بوده است و فراخور این تایی چند محفوری و قالی، که اگر زیادت‌تر ازین خواسته آید رعایا را رنج بسیار رسد. اکنون خواجهٔ بزرگ چه میفرماید؟» خواجه گفت «سلطان چنین نسختی فرموده است و بوالفضل را چنین و چنین {ص۵۹۹} پیغامی داده»، و نسخت عرضه کرد و پیغام باز نمود و گفت من تلطف کنم تا این چه در نسخت نبشته آمده است از گرگان و طبرستان و ساری و همهٔ محال ستده آید تا شما را بیشتر رنجی نرسد. آملیان چون این حدیث بشنودند بدست و پای بمردند و متحیر گشتند و گفتند: ما این حدیث را بر بدیهت هیچ جواب نداریم و طاقت این مال کس ندارد. اگر فرمان باشد تا بازگردیم و با کافّه مردم بگوییم. وزیر مرا گفت آنچه شنودی باسلطان بگوی. برفتم و بگفتم. جواب داد که «نیک آمد. امروز بازگردند و فردا پخته بازآیند که این مال سخت زود میباید که حاصل شود تا اینجا دیر نمانیم.» بیامدم و بگفتم، و آملیان بازگشتند سخت غمناک. و وزیر نیز بازگشت.

و دیگر روز امیر بار داد و پس از بار خالی کرد و وزیر را گفت: این مال را امروز وجه باید نهاد. خواجه گفت زندگانی خداوند دراز باد. من شادتر باشم که خزانه معمور گردد، و این مال بزرگ است و آملیان دی سخت سست جوابی دادند. چه فرماید؟ گفت: آنچه نسخت کرده آمده است خواستنی است از آمل تنها. اگر بطوع پذیرفتند فبها و نِعَم، و اگر نپذیرند بوسهل اسمعیل را بشهر باید فرستاد تا به لت از مردمان بستاند بر مقدار بسیار. وزیر به نیم‌ترگ بازآمد و آملیان را – و بسیار مردم کمتر آمده بود – درپیچید و آنچه سلطان گفته بود ایشان را بگفت. علوی و قاضی گفتند: «ما دی مجمعی کردیم و این حال بازگفتیم خروشی سخت بزرگ برآمد و البته بچیزی اجابت نکردند و برفتند. چنانکه مقرر گشت دوش {ص۶۰۰} بسیار مردم از شهر بگریخت و ما را ممکن نبود گریختن، که گناهی نکرده‌ایم و طاعت داریم. اکنون فرمان سلطان را و خواجهٔ بزرگ را باشد و آنچه فراخور این حال است میفرماید.»

وزیر دانست که چنان است که میگویند، و لکن روی گفتار نبود؛ بوسهل اسمعیل را بخواند و این اعیان را بدو سپرد و به شهر فرستاد. و بوسهل دیوانی بنهاد و مردم را درپیچید. و آن مردم که بدست وی افتاد گریختگان را می‌دردادند – که هیچ شهر نبینند که آنجا بَدان و رافعان نباشند – و سوار و پیاده میرفت و مردمان را میگرفتند و میآوردند. و برات بیستگانی لشکر روان شد بر بوسهل اسمعیل. و آتش در شهر زدند و هر چه خواستند میکردند و هر کرا خواستند میگرفتند و قیامت را مانست دیوان بازنهاده، و سلطان ازین آگاه نی و کس را زهره نی که بازنماید و سخنی راست بگوید، تا در مدت چهار روز صد و شصت هزار دینار به لشکر رسید، و دو چندین بستده بودند بگزاف، و مونات و بدنامی‌یی سخت بزرگ حاصل شد چنانکه پس از آن بهفت و هشت ماه مقرر گشت، که متظلّمان ازین شهر ببغداد رفته بودند و بر درگاه خلیفت فریاد کرده، و گفتند که بمکه حرسها الله هم رفته بودند، که مردمان آمل ضعیف‌اند و لکن گوینده و لجوج. و ایشان را جای سخن بود. و آن همه وزر و وبال ببوالحسن عراقی و دیگران بازگشت؛ اما هم بایستی که امیر رضی الله عنه در چنین ابواب تثبت فرمودی، و سخت دشوار است بر من که بر قلم {ص۶۰۱} من چنین سخن میرود و لکن چه چاره است. در تاریخ محابا نیست. آنان که با ما بآمل بودند اگر این فصول بخوانند و داد خواهند داد بگویند که من آنچه نبشتم به‌رسم است.

و امیر رضی الله عنه پیوسته اینجا بنشاط و شراب مشغول می‌بود. و روز آدینه دو روز مانده از جمادی الأولی تا به اَلهُم رفت، کرانهٔ دریای آبسکون، و آنجا خیمه‌ها و شراعیها زدند و شراب خوردند و ماهی گرفتند، و کشتیهای روس دیدند کز هر جای آمد و بگذشت و ممکن نشد که دستِ کس بدیشان رسیدی، که معلوم است که هر کشتی بکدام فُرضه بدارند. و این اَلهُم شهرکی خرد است. من ندیدم اما بوالحسن دلشاد که رفته بود این حکایتها مرا وی کرد.

و روز دوشنبه دوم جمادی الاخری امیر رضی الله عنه به لشکرگاه آمل بازآمد. و مردم آمل بیشتر آن بود که بگریخته بودند و در بیشهها پنهان شده. درین میانها مردی فقاعیِ حاجبِ بگتغدی رفته بود تا لختی یخ و برف آرد. در آن کرانِ آن بیشه‌ها دیهی بود، دست در دختری دوشیزه زد تا او را رسوا کند، پدر و برادرانش نگذاشتند، و جای آن بود، و لجاج رفت با این فقاعی و یارانش و زوبینی رسید فقاعی را. بیامد و سالار بگتغدی را گفت و تیز کرد و وی دیگرروز بی‌فرمان بر پیل {ص۶۰۲} نشست و با فوجی غلام سلطانیِ سوار بدان دیه و بیشه‌ها رفت و بسیار غارت و کشتن رفت چنانکه بازنمودند که چند تن از زهّاد و پارسایان بر مصلای نماز نشسته و مصحفها در کنار بکشته بودند. و هر کس که این بشنید سخنان زشت گفت. و خبر بامیر رسید بسیار ضجرت نمود و عتابهای درشت کرد با بگتغدی، که امیر پشیمان شده بود از هر چه رفت بدین بقعت و پیوسته جفا میگفت بوالحسن دبیر را، و الخوخ اسفل، که چون بازگشتیم بازیهای بزرگ پیش آمد.

و درین هفته ملطفه‌های مهم رسید از دهستان و نسا و فراوه که باز گروهی ترکمانان از بیابان برآمدند و قصد دهستان دارند تا چیزی ربایند. و امیر مودود نبشته بود که «بنده بر چهار جانب طلیعه فرستاد، سواری انبوه، و مثال داد تا اشتران و اسبان رمک را نزدیک‌تر به گرگان آرند، و بر هر سواری که با چهارپای بود دوسه زیادت کرد.» و جوابها رفت تا نیک احتیاط کنند، که رایت عالی بر اثر می‌بازگردد.

و روز سه‌شنبه سیم جمادی الاخری رسولی آمد از آن باکالیجار، و پسر خویش را با رسول فرستاده بود، و عذرها خواسته بجنگی که رفت و عفو خواسته و گفته که «یک فرزند بنده بر در خداوند بخدمت مشغول است بغزنین و از بنده دور است نرسیدی که شفاعت کردی، برادرش آمد بخدمت. و سزد از نظر و عاطفت خداوند که رحمت کند تا این خاندانِ {ص۶۰۳} قدیم بکام دشمنان نشود.» و رسول و پسر را پیش آوردند و بنواختند و فرود آوردند. و امیر رای خواست از وزیر و اعیان دولت و وزیر گفت «بنده را آن صوابتر مینماید که این پسر را خلعت دهند و با رسول بخرمی بازگردانند که ما را مهمات است در پیش، تا نگریم که حالها چون شود آنگاه بحکم مشاهدت تدبیر این نواحی ساخته آید. باری این مرد یکبارگی از دست بنشود.» امیر را این سخن سخت خوش آمد و جواب نامه‌ها بخوبی نبشته شد و این پسر را خلعت نیکو دادند و رسول را نیز خلعتی و بخوبی بازگردانیده آمد.

و روز ششم از جمادی الاخری روز آدینه بود که نامه رسید از بلخ بگذشته شدن علی تگین و قرار گرفتن کار ملک آن نواحی بر پسر بزرگترش. امیر را بدین سبب دل مشغول شد، که کار با جوانان کارنادیده افتاد و اندیشید که نباید که تهوّری رود. و نامه‌ها فرمود بسپاه‌سالار على دایه درین باب تا ببلخ رود و راهها فروگیرد و احتیاط تمام بجای آرد تا خللی نیفتد، و همچنان بترمذ و کوتوال قلعت و سرهنگان بانصر و بوالحسن، و کوتوال این وقت ختلغِ پدری بود، مردی نرم‌گونه و لکن بااحتیاط. و دو رکابدار نامزد شد با نامه‌ها سوی بخارا بتعزیت و تهنیت سوی پسر علی تگین على الرسم فی أمثالها، تا بزودی بروند و اخبار درست بیارند و اگر این جوان کارنادیده فسادی خواهد پیوست مگر بدین نامه شرم دارد. و مخاطبهٔ وی الأمیر الفاضل الولد کرده آمد.

و هر چند این نامه برفت این ماربچه بغنیمت داشته بود مردن پدرش و دور ماندن سلطان از خراسان، و می‌شنود که چند اضطراب است، و هرون عاصی مخذول میساخته بود که بمرو آید با لشکر بسیار تا خراسان {ص۶۰۴} بگیرد، و هر دو جوان با یکدیگر بساختند و کار راست کردند بدانکه هرون بمرو آید و پسران على تگین چغانیان و ترمذ غارت کنند وز آنجا از راه قبادیان به اندخود روند و بهرون پیوندند. پسران علی تگین چغانیان غارت کردند و والی چغانیان بوالقاسمِ داماد از پیش ایشان بگریخت و در میان کمیجیان رفت، و چون دمار از چغانیان برآورده بودند از راه دارزنگی به ترمذ آمدند و زان قلعتشان خنده آمده بود اوکار را با علامتی و سواری سیصد به در قلعت فرستادند و پنداشتند که چون اوکار آنجا رسید در وقت قلعت بجنگ یا بصلح بدست ایشان آید تا علامت مردیرا بر بام قلعت بزنند، والظّنُّ یُخطىء و یُصیب، و آگاه نبودند که آنجا شیرانند؛ چندان بود که بقلعت رسیدند که آن دلیران شیران در قلعت بگشادند و آواز دادند که بسم الله، اگر دل دارید بتنورهٔ قلعت باید آمد. و على تگینیان پنداشتند که بپالوده خوردن آمده‌اند و کاری سهل است. چندان بود که پیش رفتند، سوار و پیادهٔ قلعت در ایشان پریدند و به یک ساعت جماعتی از ایشان بگرفتند و دستگیر کردند. ایشان بهزیمت تا نزدیک پسر علی تگین رفتند. اوکار را ملامت کردند جواب داد که آن دیگ پخته بر جای است و ما یک چاشنی بخوردیم، هر کس را که آرزوست پیش میباید رفت. اوکار را دشنام دادند و مخنّث خواندند و بوق بزدند و تونش سپاه‌سالار بر مقدمه برفت و دیگران بر اثر او. و همه لشکر گردبرگرد قلعت بگرفتند و فرود آمدند.از استاد عبدالرحمن قوال شنودم، و وی از غارت چغانیان {ص۶۰۵} بترمذ افتاده بود، گفت علی تگینیان چند جنگ کردند با قلعتیان و در همه جنگها شکسته شده، بستوه آمدند و در غیظ میشدند از دشنامهای زشت که زنان سگزیان میدادند. یک روز اوکار که سخت محتشم بود و هزار سوار خیل داشت جنگ قلعت بخواست و پیش آمد با سپری فراخ، و پیاده بود. بانصر و بوالحسنِ خلف با عراده‌انداز گفتند پنجاه دینار و دو پاره جامه بدهیم اگر اوکار را برگردانی. وی سنگی پنج و شش منی راست کرد و زمانی نگریست و اندیشه کرد و پس رسنهای عراده بکشیدند و سنگ روان شد و آمد تا بر میان اوکار، در ساعت جان بداد – و در آن روزگار بیک سنگ پنج‌منی که از عراده بر سر کسی آمدی آن کس نیز سخن نگفتی – اوکار چون بیفتاد خروشی بزرگ از لشکر مخالفان برآمد، که مرد سخت بزرگ بود، و وی را قومش بربودند و ببردند؛ و پشت علی تگینیان بشکست. و غوریِ عراده‌انداز زر و جامه بستد. و پسران علی تگین را خبر رسیده بود که هرون مخذول را کشتند و سپاه‌سالار ببلخ آمد، خائباً خاسراً بازگشتند از ترمذ و از راهِ در آهنین سوی سمرقند رفتند.

و ملطفه‌یی از صاحب‌برید ری بونصرِ بیهقی برادر امیرکِ بیهقی پس از قاصدی رسید – از آنکه بوالمظفر حبشی معزول گشت از شغل بریدی و کار ببونصر دادند، و این آزادمرد بروزگار امیر محمود رضی الله عنه وکیلِ درِ این پادشاه بود رحمه الله علیه و بسیار خطرها کرد و {ص۶۰۶} خدمتهای پسندیده نمود، و شیرمردی است، دوست قدیم من؛ و پس از آنکه ری از دست ما بشد بر سر این خواجه کارهای نرم و درشت گذشت چنانکه بیاید پس ازین در تصنیف، وامروز سنه احدى و خمسین و اربعمائه اینجاست بغزنین در ظل خداوند عالم سلطان بزرگ ابوالمظفر ابراهیم ابن ناصر دین الله أطال الله بقاءه – نبشته بود در ملطفه که «سپاه‌سالار تاش فراش را مالشی رسید از مقدّمهٔ پسر کاکو.» و جواب رفت که «در کارها بهتر احتیاط باید کرد، و ما از شغل گرگان و طبرستان فارغ شدیم و اینک از آمل بر راه دماوند میاییم سوی ری، که بخراسان هیچ دل مشغولی نیست.» و این از بهر تهویل نبشتیم تامخالفان آن دیار بترسند، که بخراسان چندان مهم داشتیم که ری و پسر کاکو یاد نمیآمد. و از حال ری و خوارزم نبذنبذ و اندک اندک از آن گویم که دو باب خواهد بود سخت مشبع احوال هردو جانب را چنانکه پیش ازین یاد کرده‌ام، و حافظ تاریخ را در ماهها و سالها این بسنده باشد.

و روز یکشنبه بیست و دوم جمادی الاخری امیر رضی الله عنه از آمل برفت، و مقام اینجا چهل و شش روز بود، و در راه که میراند پیادگان درگاه را دید که چند تن را از آملیان به بند میبردند، پرسید که اینها کیستند؟ گفتند آملیانند که مال ندادند، گفت «رها کنید، که لعنت بر آن کس باد که تدبیر کرد بآمدن اینجا» و حاجبی را مثال داد که برآن کار باشد تا از کس چیزی نستانند و همگان را رها کنند. و همچنان کردند. و بارانها پیوسته شد در راه و مردم و ستور را بسیار رنج رسید.

تاریخ بیهقی -۴۴- لشکرکشی به طبرستان

متن

سدیگر روز از رسیدن بنشابور خلوتی کرد با وزیر و اعیان دولت، و بوالحسن عراقی نزدیک تخت بود ایستاده، و هر گونه سخن میرفت. امیر گفت من اینجا یک هفته بیش نخواهم بود که خراسان آرامیده شد و ترکمانان بدوزخ برفتند و لشکر بدُم ایشان است، تا علفِ نشابور بر جای بماند تابستان را که اینجا بازآییم. و سوری بزودی اینجا بازآید و کارهای دیگر بسازد. و به دهستان میگویند ده من گندم به درمی است و پانزده من جو به درمی، آنجا رویم و آن علف رایگان خورده آید و لشکر را فراخی باشد و از رنج سرما برهند و بخوارزم و بلخان کوه نزدیک باشیم و عبدوس و لشکر خبرِ ما از دهستان یابند قوی‌دل گردند، و به ری و جبال خبر رسد که ما از نشابور بر آن جانب حرکت کردیم و بوسهل و تاش و حشم که آنجااند قویدل گردند و پسر کاکو و دیگر عاصیان سر بخط آرند و تاش تا همدان برود، که آنجا منازعی نیست، و آنچه گرد شده است به ری از زر و جامه بدرگاه آرند و باکالیجار مال مواضعت گرگان دوساله با هدیه‌ها بفرستند و نیز خدمت کند و اگر راست نرود یکی تا ستارآباد برویم، و اگر نیز حاجت آید تا بساری و آمل که مسافت نزدیک است برویم. میگویند که به آمل هزار هزار مرد است، اگر از هر مردی دیناری ستده آید هزار هزار دینار باشد، جامه و زر نیز بدست آید. و این همه به سه چهار ماه راست شود. و پس از نوروز بمدتی چون بنشابور بازرسیم اگر مراد باشد تابستان آنجا بتوان بود و سوری و رعیت آنچه باید از علف بتمامی بسازند. رای ما برین جمله قرار گرفته است و ناچار بخواهیم {ص۵۷۵} رفت. شما در این چه می‌بینید و گویید؟

خواجهٔ بزرگ احمد عبدالصمد در قوم نگریست و گفت: اعیان سپاه شمااید. چه میگویید؟ گفتند: ما بندگانیم و ما را از بهر کارِ جنگ و شمشیر زدن و ولایت زیادت کردن آرند. و هر چه خداورد سلطان بفرماید بنده‌وار پیش رویم و جانها فدا کنیم، سخن ما این است. سخن باید و نباید و شاید و نشاید کار خواجه باشد که وزیر است و این کارِ ما نیست. خواجه گفت: هر چند احمد ینالتگین برافتاد هندوستان شوریده است. و ازینجا تا غزنین مسافتی است دور و پشت بغزنین و هندوستان گردانیدن ناصواب است. وز دگر سو به ارجاف خبر افتاد که علی تگین گذشته شد و جان بمجلس عالی داد و مرا این درست است چنانکه این شنودم از نالانی که وی را افتاده بود رفته باشد. و وی مردی زیرک و گربز و کاردیده بود. مدارا میدانست کرد با هر جانبی؛ و ترکمانان و سلجوقیان عُدَّتِ او بودند و ایشان را نگاه میداشت بسخن و سیم، که دانست که اگر ایشان از او جدا شوند ضعیف گردد. و چون او رفت کار آن ولایت با دو کودک افتد ضعیف؛ و چنانکه شنوده‌ام میان سلجوقیان و این دو پسر و قونش سپاه‌سالارِ على تگین ناخوش است، باید که آن ناخوشی زیادت گردد و سلجوقیان آنجا نتوانند بود؛ و بخوارزم رویِ رفتن نیستشان که چنان که مقرر است و نهاده‌ام تا این غایت هرون حرکت کرده باشد و وی را کشته باشند و آن نواحی مضطرب گشته و شاه ملک آنجا شده، و او دشمنی بزرگ است سلجوقیان را؛ و ایشان را جز خراسان جایی نباشد، ترسم که از ضرورت بخراسان آیند که شنوده باشند که کارِ گروهِ بوقه و یغمُر {ص۵۷۶}

و کوکتاش و دیگران که چاکران ایشانند اینجا بر چه جمله است. آنگاه اگر عیاذ بالله برین جمله باشد و خداوند غائب کار سخت دراز گردد. و تدبیر راست آن بود که خداوند اندیشیده بود که به مرو رود، و رای عالی در آن بگشت. بنده آنچه دانست بمقدار دانش خویش بازنمود. فرمان خداوند را باشد.

امیر گفت نوشتگین خاصه با لشکری تمام بمرو است و دو سالار محتشم با لشکرها ببلخ و تخارستاند. چگونه ممکن گردد ترکمانانِ رودبار را قصد مرو کردن و از بیابان برآمدن؟ و آلتونتاشیان بخود مشغولند بکاری که پیش دارند. ما را صواب جز این نیست که به دهستان رویم تا نگریم که کار خوارزم چون شود. خواجه گفت جز مبارک نباشد. امیر حاجب سباشی را گفت: ساربانان را باید گفت تا اشتران دوردست‌تر نبرند که تا پنج روز بخواهیم رفت. و حاجبی اینجا خواهیم ماند با نائبانِ سوری تا چون سوری دررسد با وی دست یکی دارد تا علف ساخته کنند بازآمدنِ ما را. و دیگر لشکر بجمله با رایت ما روند. گفت چنین کنم. و بونصر مشکان را گفت «نامه‌ها باید نبشت بمرو و بلخ تا هشیار و بیدار باشند و سرِ بیابانها و گذرهای جیحون باحتیاط نگاه دارند، که ما قصد دهستان داریم تا ازین جانب در روی خوارزم و نسا و بلخان‌کوه باشیم و ترکمانان را بجمله از خراسان رمانیده آید و شغلِ دل نماند.» و سالار غلامان سرایی را، حاجب بگتغدی، گفت که «کار غلامان سرایی راست کن که بیماران اینجا مانند در قهندز و دیگران ساخته با رایتِ {ص۵۷۷} ما روند. و همچنان اسبان قَوِد.» و برخاستند و برفتند.

از خواجه بونصر مشکان شنیدم گفت: چون بازگشته بودیم امیر مرا بخواند تنها و با من خلوتی کرد و گفت در این بابها هیچ سخن نگفتی. گفتم زندگانی خداوند دراز باد، مجلسی دراز برفت و هر کسی آنچه دانست گفت. بنده را شغل دبیری است و از آن زاستر چیزی نگوید. گفت: آری. دیری است تا تو در میان مهمّات ملکی و بر من پوشیده نیست که پدرم هر چه بکردی و رای زدی چون همگان بگفته بودندی و بازگشته با تو مطارحه کردی، که رای تو روشن است و شفقت تو دیگر و غرضت همه صلاح ملک. گفتم: زندگانیِ خداوند دراز باد، اگر چنان است که این چه خداوند را گفته‌اند از حال دهستان و گرگان و طبرستان بجای آید از علف و زر و جامه و در خراسان خللی نیفتد این سخت نیکو کاری و بزرگ فایدهیی است. و اگر خللی خواهد افتاد نعوذ بالله و این چیزها بدست نیاید بهتر درین باب و نیکوتر بباید اندیشید. و بنده بیش ازین نگوید، که صورت بندد که بنده در باب باکالیجار و گرگانیان پایمردی میکند، که در مجلس عالی صورت کرده‌اند که بنده وکیل آن قوم است،و والله که نیستم و هرگز نبوده‌ام و بهیچ روزگار جز مصلحت نجسته‌ام، و به پندنامه و رسول شغل گرگانیان راست شود اگر غرضی دیگر نیست. امیر گفت اغراض دیگر است چنانکه چند مجلس شنیده‌ای، و ناچار میباید رفت. گفتم: ایزد عزوجل خیر و خیریّت بدین حرکت مقرون کناد. و بازگشتم. و وزیر منتظر میبود و خبر شنوده بود که با من تنها خلوت کرده است، چون آنجا آمدم وزیر گفت: دیر ماندی. بازگفتم که چه رفت. {ص۵۷۸} گفت تدبیر این عراقی در سر این مرد پیچیده است و استوار نهاده به سرخس و اینجا بنشابور هر روز می‌پروراند و شیرین میکند؛ و ببینی که ازینجا چه شکافد و چه بینم! و هر چند چنین است من رقعتی خواهم نبشت و سخن را گشاده‌تر بگفت، و آن جز ترا عرضه نباید کرد. گفتم «چنین کنم. و اما پندارم که سود ندارد.» خواجه گفت: «آنچه بر من است بکنم تا فردا روز که ازین رفتن پشیمان شود – و والله که شود، و بطمع مُحال و استبداد درین کار پیچیده است – نتواند گفت که کسی نبود که ما را بازنمودی خطا و ناصوابیِ این رفتن، و بر دست تو از آن میخواهم تا تو گواه من باشی. و دانم که سخت ناخوش آید – و مرا متهم میدارد متهم‌تر گردم – و سَقَط گوید، اما روا دارم و بهیچ حال نصیحت باز نگیرم.» گفتم «خداوند سخت نیکو میگوید که دین و اعتقاد و حق نعمت شناختن این است.» و بدیوان رفتم و نامه‌ها فرموده بود بمرو و بلخ و جایهای دیگر نبشته آمد و گسیل کرده شد.

دیگر روز چون بار بگسست و خواجه بازگشت امیر گفت «هم برآن جمله‌ایم که پس‌فردا برویم.» خواجه گفت «مبارک باشد و همه مراد حاصل شود، و بنده هم برین معانی رقعتی نبشته است و بونصر را پیغامی داده، اگر رای عالی بیند رساند.» گفت نیک آمد. بازگشتند و آن رقعت ببونصر داد، و سخت مشبع نبشته بود و نصیحتهای جزم کرده و مصرح بگفته که: «بندگان را نرسد که خداوندان را گویند که فلان کار باید کردن،که خداوندان بزرگ هر چه خواهند کنند و فرمایند، اما رسم و شرط است که بنده‌یی که این محل یافته باشد از اعتماد خداوند که من یافته‌ام {ص۵۷۹} نصیحت را سخن بازنگیرد در هر بابی. دی سخن رفته است درین رفتن بر جانب دهستان و رای عالی قرار گرفته است که ناچار بباید رفت. و خداوندان شمشیر در مجلس خداوند که گفتند «ایشان فرمان‌بردارند هر چه فرمان باشد» شرط کار ایشان آن است و لکن با بنده چون بیرون آمدند پوشیده بگفتند که این رفتن ناصواب است و از گردن خویش بیرون کردند. آنچه رای عالی بیند جز صلاح و خیر و خوبی نباشد، پس اگر والعیاذ بالله خللی پیدا آید خداوند نگوید که از بندگان کسی نبود که ما را خطای این رفتن بازنمودی. و فرمان خداوند را باشد از هر چه فرماید و بندگان را از امتثال چاره نیست.» بونصر گفت این رقعت سخت تیز و مشبع است، پیغام چیست؟ گفت تا چه شنوی جواب میباید داد،که پیغام فراخورِ نبشته باشد. برفت و رقعت رسانید و امیر دو بار بتامل بخواند پس گفت پیغام چیست؟ بونصر گفت خواجه میگوید «بنده حد ادب نگاه میدارد درین فراخ‌سخنی اما چاره نیست و تا در میانِ کار است بمقدار دانش خویش آنچه داند میگوید و بازمینماید. و در رقعت هر چیزی نبشته است. نکتهٔ بازپسین این است که بنده میگوید ناصواب است رفتن برینجانب و خراسان را فروگذاشتن با بسیار فتنه و خوارج و فرصت‌جویی، باقی فرمان خداوند راست.» امیر گفت اینچه خواجه میگوید چیزی نیست، خراسان و گذرها پر لشکر است و ترکمانان عراقی بگریختند و ایشان را تا بلخان‌کوه بتاختند و لشکر در دُم ایشان است. و پیداست تا دهستان و گرگان چه مسافت است، هر گاه که مراد باشد بدو هفته بنشابور بازتوان آمد. {ص۵۸۰} بونصر گفت همچنین است، و فرمان خداوند سلطان را باشد. و بندگان را از اینچه گویند چاره نیست خاصّه خواجه. گفت: همچنین است.

و امیر رضی الله عنه از نشابور برفت بر راه اسفراین تا بگرگان رود روز یکشنبه دوازدهم ماه ربیع الأول. و در راه سرما و بادی بود سخت بنیرو خاصه تا در سر درهٔ دینار ساری، و این سفر در اسفندارمذ ماه بود، و من که بوالفضلم بر آن جمله دیدم که در سر این دره میاوری حواصل داشتم و قبای روباه سرخ و بارانی و دیگر چیزها فراخور این و بر اسب چنان بودم از سرما که گفتی هیچ چیز پوشیده ندارمی، چون بدرهٔ دینار ساری رسیدیم و در دره درآمدیم و مسافت همه دو فرسنگ بود آن جامه‌ها همه بر من وبال شد و از دره بیرون آمدم و همه جهان نرگس و بنفشه و گونه گونه ریاحین و خضرا بود و درختان بر صحرا در هم شده [را] اندازه و حدّ پیدا نبود، که توان گفت بقعتی نیست نزه‌تر از گرگان و طبرستان، اما سخت وِبْیْ است چنانکه بوالفضل بدیع گفته است: جرجان، و ما ادریک ما جرجان ! اکلهٌ من التّینِ و موتهٌ فی الحین. و النّجار اِذا راى الخراسانیَّ نَحَتَ التّابوتَ على قدِّه.

و امیر رضی الله عنه بگرگان رسید روز یکشنبه بیست و ششم ماه {ص۵۸۱} ربیع الأول. و از تربت قابوس که بر راه است بگذشت و بر آن جانب شهر جایی که محمدآباد گویند فرود آمد بر کران رودی بزرگ. و بر راه که میرفت ازین جانب شهر تا بدان جانب فرود آید مولازاده‌یی دست بگوسپندی دراز کرده بود، متظلم پیش امیر آمد و بنالید، امیر اسب بداشت و نقیبان را گفت هم اکنون خواهم که این مولازاده را حاضر کنید. بتاختند و از قضاء آمده و اجل رسیده مولازاده را بیاوردند – و بیستگانی‌خوار بود – با گوسپند که استده بود. و امیر او را گفت بیستگانی داری؟ گفت دارم، چندین و چندین. گفت گوسپند چرا ستدی از مردمان ناحیتی که ولایت ماست؟ و اگر به گوشت محتاج بودی به سیم چرا نخریدی؟ که بیستگانی ستده‌ای و بینوایی نیست. گفت گناه کردم و خطا کردم. گفت لاجرم سزای گناهکاران ببینی. فرمود تا وی را از دروازهٔ گرگان بیاویختند و اسب و سازش به خداوند گوسفند داد و منادی کردند که هر کس که بر رعایای این نواحی ستم کند سزای او این باشد. و بدین سبب حشمتی بزرگ افتاد. و راعی رعیت را بدین و مانند این نگاه تواند داشت، که هرگاه که پادشاه عطا ندهد و سیاست هم بر جایگاه نراند همه کارها بر وی شوریده و تباه گردد.

الحکایه فی معنى السیاسه من الأمیر العادل سبکتکین رحمه الله علیه

از خواجه بونصر شنیدم رحمه الله گفت یک روز خوارزمشاه آلتونتاش {ص۵۸۲} حکایت کرد، و احوال پادشاهان و سیرت ایشان میرفت و سیاست که بوقت کنند که اگر نکنند راست نیاید، گفت هرگز مرد چون امیر عادل سبکتگین ندیدم در سیاست و بخشش و کدخدایی و دانش و همه رسوم ملک. گفت: «بدان وقت که به بُست رفت و بایتوزیان را بدان مکر و حیلت برانداخت و آن ولایت او را صافی شد یک روز گرمگاه در سرای‌پرده بخرگاه بود بصحرای بست، و من و نُه یار من از آن غلامان بودیم که شب و روز یک ساعت از پیش چشم وی غایب نبودیم و بنوبت می‌ایستادیم دوگان دوگان، متظلمی بدر سرای‌پرده آمد و بخروشید، و نوبت مرا بود و من بیرون خرگاه بودم با یارم، و با سپر و شمشیر و کمان و ناچَخ بودم، امیر مرا آواز داد، پیش رفتم، گفت آن متظلم که خروش میکند بیار. بیاوردم. اورا گفت از چه می‌نالی؟ گفت: مردی درویشم و بُنی خرما دارم، یک پیل را نزدیک خرمابنان من میدارند، پیلبان همه خرمای من رایگان می‌ببرد. الله الله! خداوند فریاد رسد مرا. امیر رضی الله عنه در ساعت برنشست و ما دو غلامِ سوار با وی بودیم، برفتیم و متظلّم در پیش، از اتفاقِ عجب را چون به خرمابنان رسیدیم پیلبان را یافتیم پیل زیر این خرمابن بسته و خرما می‌برید و آگاه نه که امیر از دور ایستاده است و ملک الموت آمده است بجان ستدن. امیر بترکی مرا گفت: زهِ کمان جدا کن و بر پیل رو و از آنجا بر درخت و پیلبان را به زهِ کمان بیاویز. من برفتم و مردک بخرما بریدن مشغول، چون حرکت من بشنید بازنگریست تا بر خویشتن بجنبد بدو رسیده بودم و او را گرفته و آهنگِ زه در گردن کردن و خفه کردن کردم. وی جان را آویختن گرفت و بیم بود که مرا بینداختی. امیر بدید و براند و بانگ بمرد برزد، وی چون آواز امیر {ص۵۸۳} بشنید از هوش بشد و سست گشت؛ من کار او تمام کردم. امیر فرمود تا رسنی آوردند و پیلبان را به رسن استوار ببستند و متظلّم را هزار درم دیگر بداد و درخت خرما از وی بخرید، و حشمتی بزرگ افتاد چنانکه در همه روزگار امارت او ندیدم و نشنیدم که هیچ کس را زهره بود که هیچ جای سیبی بغصب از کس بستدی. و چند بار به بست رفتیم و پیلبان بر آن درخت بود. آخر رسن ببریدند و مرد از آنجا بیفتاد.» و از چنین سیاست باشد که جهانی را ضبط توان کرد.

و باکالیجار و جمله گرگانیان خان و مانها بگذاشته بودند پر نعمت و ساخته سوی ساری برفته و انوشیروان پسر منوچهر را با خویشتن ببرده با اعیان و مقدمان چون شهرآگیم و مردآویز و دیگر گردنان که باکالیجار با ایشان در مانده بود. دیگر روز که امیر مسعود رضی الله عنه آمد، جمله مقدّمان عرب باجملهٔ خیلها – و گفتند چهار هزار سوار است – بدرگاه آمدند و امیر ایشان را بنواخت و مقدمان را خلعتها داد، و همه قوّت گرگانیان این عرب بودند، و بر درگاه بماندند و اینک بقایای ایشان است اینجا. و باکالیجار گفتند این کار را غنیمت داشت که در تحکّم و {ص۵۸۴} اقتراحات ایشان مانده بود.

و صاحب‌دیوانی گرگان به سعید صراف دادند که کدخدای سپاه‌سالار غازی بوده بود. و خلعت پوشید و به شهر رفت و مالها ستدن گرفت. و سرایها و مالهای گریختگان می‌جستند و آنچه می‌یافتند می‌ستدند: و اندک چیزی بخزانه میرسید، که بیشتر می‌ربودند چنانکه رسم است و در چنین حال باشد.

و رسولی رسید از آنِ پسر منوچهر و باکالیجار و پیغام گزارد که «خداوند عالم بولایت خویش آمده است و ایشان بندگان فرمان‌بردارند و سبب پیش ناآمدن آن بود که بسزا میزبانی و خدمت نتوانستندی کرد و خجل شدندی، و به ساری مُقام کرده‌اند منتظر فرمان عالی تا بطاقت خویش خدمتی کنند آنچه فرموده آید.» جواب داد که «عزیمت قرار گرفته است که به ستارآباد آییم و مقام آنجا کنیم که هوای آنجا سزاوارتر است. از آنجا آنچه فرمودنی است فرموده آید.» و رسول را برین جمله بازگردانیده شد.

چون روزی ده بگذشت و درین مدت پیوسته شراب می‌خوردیم امیر خلوتی کرد با وزیر و اعیان دولت و قرار گرفت که امیر مودود بدین لشکرگاه بباشد با چهار هزار سوار از هر دستی و مقدمان ایشان. و آلتونتاش حاجب مقدم این فوج، و همگان گوش باشارت خداوندزاده دارند، و دو هزار سوار ازین عرب مستأمنه به دهستان روند با پیری آخورسالار و سه هزار سوار سلطانی نیمی ترک و نیمی هندو. و ایشان نیز گوش بفرمان امیر مودود دارند. و خلوت بگذشت و لشکر به دهستان {ص۵۸۵} رفت و مثالها که بایست سلطان فرزند را بداد. و روز یکشنبه دوازدهم ماه ربیع الآخر از گرگان برفت، و ازینجا دو منزل بود تا استارآباد. براهی که آنرا هشتادپل می‌گفتند، بیشه‌های بی‌اندازه و آبهای روان و آسمان آن سال هیچ رادی نکرد بباران، که اگر یک باران آمدی امیر را باز بایستی گشت بضرورت، که زمین آن نواحی با تنگیِ راه سست است و جویها و جرها بی‌اندازه که اگر یک باران در یک هفته بیاید چند روز بباید تا لشکری نه‌بسیار بتواند رفت، چندان لشکر که این پادشاه داشت چون توانستی گذشت. و لکن چون می‌بایست که از قضاءِ آمده بسیار فساد در خراسان پیدا آید تقدیر ایزدی چنان آمد که در بقعتی که پیوسته باران آید هیچ نبارید تا این پادشاه بآسانی با لشکری بدین بزرگی برین راه بگذشت و به آمل آمد چنانکه بیارم.

و سیزدهم ماه ربیع الآخر امیر بستارآباد آمد. و خیمهٔ بزرگ بر بالا بزده بودند از شهر بر آن جانب که راه ساری بود، انبرده‌یی سخت فراخ و بلند و همه سوادِ ساری زیر آن، جایی سخت نزه، و سرای‌پرده و دیوانها همه زیر این انبرده بزده بودند. بوقی پاسبان لشکر و مسخره مردی خوش خواجه بونصر را گفت – و سخت خوش مردی بود و امیر و همه اعیان لشکر او را دوست داشتندی، و طنبور زدی – که بدان روزگار که تاش سپاه‌سالار سامانیان زده از بوالحسن سیمجور بگرگان آمد و آل بویه و صاحب اسمعیل عبّاد این نواحی او را دادند خیمهٔ بزرگ برین بالا بزد و من که بوقی‌ام جوان بودم و پاسبانِ لشکر؛ او رفت و {ص۵۸۶} سیمجوریان رفتند و سلطان محمود نیز برفت و اینک این خداوند آمد و اینجا خیمه زدند، ترسم که گاهِ رفتن من آمده است. مسکین این فال بزد و راست آمد، که دیگر روز بنالید و شب گذشته شد و آنجا دفن کردند. و مانا که او هزاران فرسنگ رفته بود، و بیشتر با امیر محمود در هندوستان، و بتن خویش مردی مرد بود، که دیدم بجنگِ قلعتها که او پای پیش نهاد و بسیار جراحتها یافت از سنگ و از هر چیزی و خطرها کرد و بمرادها رسید، و آخر نود و سه سال عمر یافت و اینجا گذشته شد بر بستر! و ما تدری نفسٌ بأیِّ عرضٍ تموت. و نیکو گفته است بواسحق، شعر:

و رُبَّما یَرقَدُ ذو غِرَّهٍ                                                           اصبحَ فی اللّحدِ و لَم یسقَمِ

یا واضعَ المیِّتِ فی قبرِه                                                     خاطَبک القبرُ و لم تَفهَمِ

و سدیگر روز امیر از پگاهی روز نشاط شراب کرد برین بالا، و وقت ترنج و نارنج بود و باغهای این بقعت از آن بی‌اندازه پیدا کرده بود و ازین بالا پدیدار بود. فرمود تا از درختان بسیار ترنج و نارنج و شاخهای با بار باز کردند و بیاوردند و گرد برگرد خیمه برآن بالا بردند و آن جای را چون فردوس بیاراستند. و ندیمان را بخواند و مطربان نیز بیامدند و شراب خوردن گرفتند. و الحق روزی سخت خوش و خرم بود، و استادم بونصر را فرمان رسید تا نامه‌ها که رسیده است {ص۵۸۷} پیش برد و نکت نامه‌ها را ببرد. چون از خواندن فارغ شد وی را بشراب بازگرفت. در آن میانها امیر وی را گفت: بوقی گذشته شد، استادم گفت خداوند را بقا باد و برخورداری از ملک و جوانی تا همه بندگان پیش وی در رضا و خدمت او گذشته شوند، که صلاح ایشان اندر آن باشد. اما خداوند بداند که بوقی برفت و بنده او را یاری نشناسد در همه لشکر که بجای وی بتواند ایستاد. امیر جوابی نداد و بسرِ آن نشد که بدان سخن خدمتکاران دیگر را خواسته است که هر کس میرود چون خویشتنی را نمیگذارد. و حقا که بونصر آن راست گفت؛ چون بوقی دیگر نیاید، و پس از وی بتوان گفت که اگر در جهان بجستندی پاسبانی چون بوقی نیافتندی. اما کار در جستن است و بدست آوردن، ولکن چون آسان گرفته آید آسان گردد. و درین تصنیف بیاورده‌ام که سلطان محمود که خدای عزوجل بر وی رحمت کناد تربیت مردان بر چه جمله فرمود چنانکه حاجت نیاید بتکرار، لاجرم همیشه بمردم مستظهِر بود. بمعنی پاسبانی این نکتهٔ چند از آن براندم که بکار آید.

و اینجا رسولی دیگر رسید از آنِ باکالیجار و دیگران و پیغام گزاردند که ایشان بندگانند فرمانبردار، و راهها تنگ است کرا نکند که رکاب عالی برتر خرامد، هر مراد که هست گفته آید تا بطاعت و طاقت پیش برند. جواب داده آمد که مراد افتاده است که تا به ساری باری بیاییم تا این نواحی دیده آید، و چون آنجا رسیدیم آنچه فرمودنی است فرموده آید. رسولان بازگشتند.

و روز نوروز بود هشت روز مانده از ماه ربیع الآخر امیر حرکت {ص۵۸۸} کرد از استارآباد و به ساری رسید روز پنجشنبه سه روز مانده ازین ماه. و دیگر روز، آدینه، حاجب نوشتگین ولوالجی را با فوجی لشکر به دیهی فرستادند که آن را قلعتی بود و در وی پیری از اعیان گرگانیان تا آن قلعت را گشاده آید. و بوالحسن دلشاد دبیر را با وی نامزد کردند بصاحب‌بریدی لشکر، و نخست کاری بود که بوالحسن را فرمودند. و این قلعت سخت نزدیک بود به ساری، و برفتند. و این قلعت از ادات نبرد نداشت حصانتی به یک روز به تک بستدند و زود باز آمدند، چنانکه بوالحسن حکایت کرد خواجه بونصر را که آنجا بسیار غارت و بی‌رسمی رفت. و کار بوالحسن تمکین نیافته بود و پس چیزی بخزینه رسید؛ هر چه رفت در نهان معلومِ خود کرده بود چنانکه در مجلس عالی باز نمود و بموقع افتاد و مقرر گشت که وی سدید و جلد است. و این پیر را بدرگاه آوردند با پیرزنی و سه دختر، غارت زده و سوخته شده. و امیر پشیمان شد و پیر را بنواخت و از وی بحلی خواست و بازگردانیدش. ومرا چاره نیست از بازنمودن چنین حالها که ازین بیداری افزاید و تاریخ بر راهِ {ص۵۸۹} راست برود، که روا نیست در تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن. و نوشتگین ولوالجی اگر بد کرد خود بچشید.

تاریخ بیهقی -۴۳- پیروزی تلک در هند و ادامه آشوب در خراسان

متن

ذکر خروج الامیر مسعود من غزنه على جانب بُست

و من بُست الی خراسان و جرجان

و چون وقت حرکت فراز آمد – و کار خراسان و خوارزم و ری و جبال و دیگر نواحی برین جمله بود که باز نمودیم – امیر مسعود رضی الله عنه عزیمت را قرار داد بر آنکه سوی بُست رود تا از آنجا سوی هرات کشد و از هرات که واسطه خراسان باشد مینگرد تا در هر بابی چه باید فرمود. امیر مسعود امیر سعید را خلعت داد و حضرتِ غزنین بدو سپرد چنانکه بر قلعت بسرای امارت نشیند و مظالم آنجا کند و سرهنگ بوعلی کوتوال پیش خداوندزاده باشد مشیر و مدبّر کارها، و دیگر فرزندان {ص۵۵۸} امرا را با خانگیان و خادمان و خدمتکاران بقلعتِ نای و دیری فرستاد. و امیر مودود را خلعت داد تا با رکاب وی رود. و نامه‌ها فرمود به تلک تا شغل احمد ینالتگین را که بجدّ پیش گرفته است و وی را از لهور برمانیده و قاضی و حشم از قله به فرود آمده بجدّتر پیش گیرد چنانکه دل بیکبارگی از کار وی فارغ گردد، و سوی وزیر احمد عبدالصمد تا چون از شغل ختلان و تخارستان فارغ گردد منتظر باشد فرمان را تا بدرگاه آید آنجا که رایت عالی باشد.

و پس از آنکه فراغت افتاد ازین مهمات امیر رضی الله عنه از غزنین برفت روز شنبه سه روز مانده از شوال، و هفتم ذوالقعده به تکیناباد رسید و آنجا هفت روز ببود؛ و یکبار شراب خورد، که دل‌مشغول میبود بچند روی. پس از آنجا به بُست آمد روز پنجشنبه هفدهم این ماه و بکوشک دشت لگان نزول کرد، و آنجا زیادتها کرده بودند از باغها و بناها و سرایچه‌ها.

و نامه‌های مهم رسید از خراسان بحدیث ترکمانان و آمدن ایشان بحدود مرو و سرخس و بادغیس و باورد و فسادهای بافراط که میرود و عجز گماشتگان و شحنه از مقاومت و منع ایشان. و سوری نبشته بود که اگر و العیاذ بالله خداوند بزودی قصد خراسان نکند بیم است که از دست بشود که ایشان را مدد است پوشیده از علی تگین، و هرون نیز از خوارزم اغوای تمام میکند، و میگویند که در نهان با على تگین بنهاده است که وی از خوارزم سوی مرو آید تا على تگین بترمذ و بلخ کشد و دیدار کنند. امیر برسیدن این اخبار سخت بیقرار شد.

و روز چهارشنبه سلخ این ماه از بُست برفت، و در راه مبشران رسیدند و نامهٔ تلک آوردند بکشته شدن احمد ینالتگین عاصیِ مغرور و {ص۵۵۹} گرفتار شدن پسرش و بطاعت آمدن ترکمانان که با وی می‌بودند. امیر بدین خبر سخت شاد شد که شغل دلی از پسِ پشت برخاست. و فرمود تا دهل و بوق زدند و مبشرّان را خلعت و صلت دادند و در لشکرگاه بگردانیدند و بسیار مال یافتند. و نامه‌های تلک و قاضی شیراز و منهیان بر آن جمله بودند که «تلک به لهور رسید و چندتن را از مسلمانان که با احمد یار شده بودند بگرفتند مثال داد تا دست راست ببریدند و مردم که با وی جمع شده بودند از این سیاست و حشمت که ظاهر شد بترسیدند و امان میخواستند و از وی جدا میشدند. و کار اعمال و اموال مستقیم گشت. و تلک ساخته و مستظهِر با مردمِ بسیار اغلب هندو دُم احمد گرفت و در راه جنگها و دست‌آویزها میبود و احمد خذلان ایزدی میدید و تلک مردم او را میفریبانید و می‌آمدند. و جنگی قویتر ببود که احمد ثباتی کرد و بزدند او را و بهزیمت برفت و ترکمانان از وی بجمله جدا شدند و امان خواستند و تلک امان داد و احمد با خاصگان خویش و تنی چند که گناهکارتر بودند، سواری سیصد، بگریختند. و تلک از دُم او باز نشد و نامه‌ها نبشته بود بهندوان عاصی جتان تا راه این مخذول فروگیرند و نیک احتیاط کنند که هر که وی را یا سرش را نزدیک من آرد وی را پانصد هزار درم دهم، و جهان بدین سبب بر احمد تنگ زندانی شده بود و مردم از وی می‌بازشد. و آخر کارش آن آمد که جتان و هر گونه کفّار دُم او گرفتند و یک روز به آبی رسید و بر پیل بود خواست که بگذرد جتان مردی دو سه هزار سوار و پیاده بر وی خوردند و با وی کم از دویست سوار مانده بود و خود را در آب انداخت و جتان دو سه رویه درآمدند، بیشتر طمعِ آن کالا و نعمت را که با وی بود، چون بدو نزدیک شدند خواست که پسر خویش را بکشد بدستِ خویش جتان نگذاشتند، پسرش بر پیلی بود، {ص۵۶۰} بربودند، و تیر و شِل و شمشیر در احمد نهادند و وی بسیار کوشید آخرش بکشتند و سرش ببریدند و مردم که با وی بودند بکشتند یا اسیر گرفتند و مالی سخت عظیم بدست آن جتان افتاد، و مهترشان در وقت کسان فرستاد نزدیک تلک، و دور نبود، و این مژده بداد تلک سخت شاد شد و کسان در میان آمدند و سخن گفتند تا پسر احمد و سرش فرستاده آید؛ حدیث پانصد هزار درم میرفت تلک گفت مالی عظیم از آن این مرد بدست شما افتاده است و خدمتی بزرگ بود که سلطان را کردید و ثمرهٔ آن بشما برسد، مسامحت باید کرد، دو بار رسول شد و آمد بر صدهزار درم قرار گرفت و تلک بفرستاد و سر و پسر احمد را بنزدیک او آوردند و بر مراد سوى لهور بازگشت تا بقیّت کارها را نظام دهد پس بدرگاه عالی شتابد هر چه زودتر باذن الله عز وجل.»

امیر جوابهای نیکو فرمود و تلک را و دیگران را بنواخت و احماد کرد و مبشران را بازگردانیده آمد و تلک را فرمود تا قصد درگاه کند با سر احمد ینالتگین و با پسرش. و اینک عاقبت خائنان و عاصیان چنین باشد، و از آدم علیه السلام تا یومنا هذا برین جمله بود که هیچ بنده بر خداوند خویش بیرون نیامد که نه سر بباد داد؛ و چون در کتب مثبت است دراز ندهم. و امیر درین باب نامه‌ها فرمود باعیان و بزرگان و باطراف ممالک و فرمانبرداران، و مبشران فرستاد، که سخت بزرگ فتحی بود.

و امیر بهرات رسید روز پنجشنبه نیمه ذوالحجه، و روز چهارشنبه بیست و یکم این ماه از هرات برفت براه پوشنگ تا سوی سرخس رود و لشکر آنجا عرض کرد. و مظفر طاهر را آورده بودند با بند که عامل {ص۵۶۱} و زعیم پوشنگ بود و صاحب دیوان خراسان سوری در باب وی تلبیسها ساخته و یاران گرفته چون بوسهل زوزنی و دیگران تا مگر وی را برانداخته آید – که رضای عالی بوسهل را دریافته بود و به درگاه باز آمده و بندیمی نشسته – از قضای آمده که آنرا دفع نتوان کرد چنان افتاد که در آن ساعت که حدیث وی برداشتند امیر قدّس الله روحه سخت تافته بود و مشغول‌دل، که نامه‌ها رسیده بود بحدیث ترکمانان و فسادهای ایشان؛ امیر بضجرت گفت «این قوّاد مظفّر را بر پا باید آویخت»، و حاجب سرایی ابله‌گونه‌یی که اورا خمار تگین ترشک گفتندی – محمودی و بتن خویش مرد بود و شهم – بیرون آمد و این حدیث بگفت و کسان سوری و آن قوم که خصمان مظفّر بودند این سخن بغنیمت شمردند و هزار دینار زود بدین حاجب دادند، وی مراجعت ناکرده با امیر مظفّرِ طاهر را بفرمود تا بدرگاه در درختان که آنجا بود بر درختی کشیدند و برآویختند و جان بداد. و خواجه بونصر مشکان بدیوان بود، ازین حدیث سخت تافته شد و امیر حرس و محتاج را بخواند و بسیار ملامت کرد بزبان و بمالید و گفت: این خُرد کاری نیست که رفت، سلطان بخشم فرمانها دهد، اندر آن توقف باید کرد، که مرد نه دزدی بود. گفتند حاجبی برآمد و این فرمان داد، و ما خطا کردیم که این را باز نپرسیدیم، و اکنون قضا {ص۵۶۲} کار خود کرد؛ خواجه چه فرماید؟ گفت من چه فرمایم؟ این خبر ناچار بامیر رسد، نتوانم دانست که چه فرماید. ایشان بدست و پای مرده برفتند.

و امیر را خشم بنشست و به نان خوردن رای کرد و بونصر را بخواند. در میان نان خوردن حدیث پوشنگ خاست، امیر گفت: این سگ ناخویشتن‌شناس چه عذر میآرد – یعنی مظفّر – از ستمی که بر درویشان این نواحی کرده است؟ بونصر گفت که مظفر نیز کی سخن گوید و یا تواند گفت؟ خداوند را بقا باد. امیر گفت: بچه سبب و چه افتادش؟ بونصر در سالار غلامان سرایی حاجب بگتُغدی نگریست، بگتغدی گفت خداوند را بقا باد، مظفر را بفرمان عالی برآویختند. امیر گفت «چه میگویی؟» و بانگی سخت بکرد و دست از نان بکشید، و سالار بشرح‌تر گفت، امیر سخت در خشم شد و گفت بس عجب باشد که بدین آسانی مردم توان کشت خاصه چون مظفّری؛ تو حاجب باشی و بر درگاه بودی، بدین چرا رضا دادی و ما را آگاه نکردی؟ گفت زندگانی خداوند دراز باد، من سالار غلامان سرایم و شغلی سخت گران دارم و از آن بچیزی نپردازم و در کارهای دیگر بر درگاه سخن نگویم، و من خبر این مرد آن وقت شنودم که بکشته بودند. امیر از خوان برخاست بحالی هول و دست بشست و حاجب بگتغدی را بخواندند و بنشاندند و گفت بخوانید این حاجبِ سرای را، بخواندند، و میلرزید از بیم، گفت: ای سگ این مرد را چرا کشتند؟ گفت خداوند چنین و چنین گفت، پنداشتم که حقیقت است. گفت بگیریدش. خادمان بگرفتندش. گفت بیرونِ خیمه برید و هزار چوب {ص۵۶۳} خادمانه زنید تا مقرّ آید که این حال چون بود. ببردندش و زدن گرفتند مقرّ آمد و امیر را مقرّر گشت حدیث مال، و سخت متغیّر گشت بر بوسهل و سوری، و والی حرس و محتاج را بخواندند امیر گفت: مظفّر را چرا کشتید؟ و گفتند فرمان خداوند رسید بر زبان حاجبی. گفت چرا دیگر بار باز نپرسیدید؟ گفتند چنین بایست کرد، پس ازین چنین کنیم. امیر گفت «اگر حدیث این حاجبِ سرای در میان نبودی فرمودمی تا شما را گردن زدندی. اکنون هر یکی را هزار تازیانه باید زد تا پس ازین هشیار باشند.» هر دوتن را ببردند و بزدند.

سنه ستَّ و عشرین و اربعمائه

غرّتش روز شنبه بود. امیر رضی الله عنه بسرخس آمد چهارم محرم. و بر کرانهٔ جوی بزرگ سرای‌پرده و خیمه بزرگ زده بودند. و سخت بسیار لشکر بود در لشکرگاه.

و روز یکشنبه نهم این ماه نامه صاحب‌بریدِ ری رسید بگذشته شدن بوالحسن سیّاری رحمه الله علیه، و صاحب‌دیوانی را او میداشت و مرد سخت کافی و شایسته بود. و امیر نامه فرمود بسیستان. و عزیز پوشنجه آنجا بود بمستحثّی، تا سوی ری رود و بصاحبدیوانی قیام کند. و نامه رفت بخواجه بوسهل حمدوی عمید عراق بذکر این حال.

و درین دو سه روز ملطفه‌های پوشیده رسید از خوارزم که هرون کارها بگرم میسازد تا بمرو آید. آن ملطفه‌ها را نزدیک خواجهٔ بزرگ {ص۵۶۴} احمد عبدالصمد فرستاد. و ملطفه‌یی از جانب خواجهٔ بزرگ دررسید، آن را پوشیده بیرون آوردم، نوشته بود که «هر چند بشغل ختلان و تخارستان مشغول بود بنده کار هرون مخدول و خوارزم که فریضه‌تر و مهم‌ترِ کارهاست پیش داشت و شغل بیشتر راست شد به یمن دولت عالی و بسیار زر بشد، و کار بدان منزلت رسانیده آمده است که آن روز که هرون مخذول از خوارزم برود تا به مرو رود آن ده غلام که بیعت کرده‌اند با معتمدان بنده وی را بمکابره بکشند، چون وی کشته شد آن کار تباه گردد و آن قصد ناچیز و بنده‌زاده عبدالجبار از متواری‌گاه بیرون آید ساخته و شهر ضبط کند و لشکر را بشمشیر و دینار بیاراید که بیشتر از لشکر، محمودیان و آلتونتاشیان با بنده درین بیعت اند. آنچه جهدِ آدمی است بنده بکرد تا چون روَد و ایزد عزذکره چه تقدیر کرده است. و این ده غلام نزدیکترِ غلامانند به هرون، بچندبار بکوشیدند که این کار تمام کنند و ممکن نشد، که در کوشک میباشد و احتیاط تمام میکنند و هیچ بتماشا و صید و چوگان برننشسته است که پیوسته بکار ساختن مشغول است تا قصد مرو کند، و ان شاء الله که این مُدبِرِ ناخویشتن‌شناس بدین مراد نرسد و شومی عصیان ویرا ناچیز کند.»

چون معمّا را بیرون آوردم و نسختی روشن نبشتم نماز دیگر خواجه بونصر آن را بخواند و سخت شاد شد و بخدمت پیش رفت؛ چون بار بگسست – و من ایستاده بودم – حدیث  احمد ینالتگین خاست و هر {ص۵۶۵} کسی چیزی میگفت، حدیث هرون و خوارزم نیز گفتن گرفتند، حاجب بوالنضر گفت: کار هرون همچون کار احمد باید دانست، و ساعت تا ساعت خبر رسد. گفت «الفالُ حقّ، ان شاء الله که چنین باشد.» بونصر ترجمهٔ معما به ترک دوات‌دار داد و امیر بخواند و بنوشتند و به بونصر باز دادند. و یک ساعت دیگر حدیث کردند، امیر اشارت کرد و قوم بازگشت. خواجه بونصر باز آمده بود، بازخواندند و تا نماز شام خالی بداشتند، پس بازگشت و بخیمه باز شد و مرا بخواند و گفت: امیر بدین معما که رسید سخت شاد شد و گفت رای من چنان بود که بمرو رویم؛ اگر شغل هرون کفایت شود سوی نشابور باید رفت تا کار ری و جبال که آشفته شده است نظام گیرد و گرگانیان مال بفرستند. من گفتم زندگانی خداوند دراز باد، اگر شغل هرون کفایت شود، و ان شاء الله که شود، سخت زود که اَمارت آن دیده میشود، و اگر دیرتر روزگار گیرد، رای درست‌تر بنده آن است که خداوند بمرو رود، که این ترکمانان در حدود آن ولایت پراکنده‌اند و بیشتر نیرو بر جانب بلخ و تخارستان میکنند، تا ایشان را برانداخته آید؛ و دیگر تا مدد ایشان از ماوراء النهر گسسته شود، که منهیان بخارا و سمرقند نبشته‌اند که دیگر مفسدان میسازند تا از جیحون بگذرند. و چون رایت عالی ببلخ و جیحون نزدیک باشد در مرو که واسطهٔ خراسان است، این همه خللها زائل شود، امیر گفت «همچنین است، اکنون باری روزی چند بسرخس باشیم تا نگریم حالها چگونه گردد.» و بونصر در چنین کارها دوراندیش‌ترِ جهانیان بود. ایزدعزوجل بر همگان {ص۵۶۶} که رفته‌اند رحمت کناد بمنه و فضله و سعه جوده.

و روز شنبه نیمهٔ محرم سپاہ‌سالار علی عبدالله بلشکرگاه آمد و امیر را بدید و آنچه رفته بود باز نمود از کارها که کرده بود و بدان رفته بود.

و روز چهارشنبه بیست و ششم این ماه از بلخ نامه رسید بگذشته شدنِ حاجب بگتگین دامادِ سپاہ‌سالار، و کوتوالی و ولایت ترمذ او داشت و چنان خدمتها کرده بود بروزگار امیر محمود که بروستای نشابور بونصرِ طیفور سپاہ‌سالارِ شاهنشاهیان را بگرفت و بغزنین آورد، و در روزگار این پادشاه بتگیناباد خدمتهای پسندیده نمود بحدیث امیر محمد برادر سلطان مسعود چنانکه پیش ازین یاد کرده‌ام. و درین وقت چنان افتاد از قضای آمده که فوجی ترکمانان قوی بحدود ترمذ آمدند. و بقبادیان بسیار فساد کردند و غارت، و چهارپای راندند، بگتگینِ حاجب ساخته با مردمِ تمام دُم ایشان گرفت. از پیش وی به راندخود و میله درآمدند و بگتگین بتفت میراند، بحدود شبورقان بدیشان رسید و جنگ پیوستند از چاشتگاه تا بگاه دو نماز، و کاری رفت سخت بنیرو {ص۵۶۷} و بسیار مردم کشته شد، بیشتر از ترکمانان، و آن مخاذیل بآخر هزیمت شدند و راه بیابان گرفتند. و بگتگین بدُم رفت. خاصگانش گفتند خصمان زده و کوفته بگریختند، بدُم رفتن خطاست. فرمان نبُرد، که اجل آمده بود. و تنی چند را از مبارزترِ خصمان دریافت و باز جنگِ سخت شد، که گریختگان جان را میزدند؛ بگتگین در سواری رسید از ایشان، خواست که او را بزند خویشتن را از زین برداشت میانِ زره پیشِ زهارش پیدا شد ترکمانی ناگاه تیری انداخت آنجا رسید او بر جای بایستاد و آن درد میخورد و تیر بیرون کشید بجهد و سختی و بکس ننمود تا دشوار شد و بازگشت، چون بمنزل برسید که فرود آید در میان راه، سندس از جنیبت بگشادند و او را از اسب فرود گرفتند و بخوابانیدند گذشته شد و لشکر بشبورقان آمد و وی را دفن کردند؛ و ترکمانان چون پس از سه روز خبر این حادثه بشنیدند باز آمدند.»

امیر رضی الله عنه بدین خبر غمناک شد، که بگتگین سالاری نیک بود، در وقت سپاہ‌سالار علىِ عبیدالله را بخواند و این حال بازراند؛ على گفت جان همه بندگان فدای خدمت باد، هر چند خواجهٔ بزرگ آنجاست تخارستان و گوزگانان تا لب آب خالی ماند از سالاری، ناچار سالاری بباید با لشکری قوی. امیر گفت «سپاہ‌سالار را باید رفت و گذر بر مفسدان ساربانان تنگ باید کرد، با لشکری، و ایشان را بمالید و سوی {ص۵۶۸} بلخ رفت.» گفت فرمان‌بُردارم، کی میباید رفت؟ گفت پس‌فردا، که چنین خبری مهم رسید زود باید رفت. علی گفت چنین کنم، و زمین بوسه داد و بازگشت؛ و آن مردم که با وی نامزد بودند و درین هفته آمده بودند باز نامزد شدند، روز آدینه بیست و هشتم ماه محرم بخدمت آمد و امیر را بدید و سوی گوزگانان رفت. و خواجه بونصر بوسهل همدانی دبیر را بفرمانِ عالی نامزد کرد بصاحب‌بریدیِ لشکر با سپاہ‌سالار و برفت. و على آن خدمت نیکو بسر برد، که مردی بااحتیاط بود و لشکر سخت نیکو کشیدی، و ساربانان را بطاعت آورد و مواضعتها نهاد پس سوی بلخ کشید، و حشمتی بزرگ افتاد.

و دیگر روز، شنبه، نامه رسید از نوشتگین خاصّه خادم با دو سوار مبشّر از مرو. نبشته بود که «فوجی ترکمانان که از جانب سرخس برین جانب آمدند از پیشِ لشکرِ منصور بنده چون خبر یافت ساخته با غلامان خویش و لشکر بتاختن رفت و بدیشان رسید و جنگی سخت رفت چنانکه از نماز پیشین تا شب بداشت، آخر هزیمت شدند و بر جانب بیابان نه‌گنبدان برفتند، و شب صواب نبود در بیابان رفتن. به دیگر روز چون خبر رسید که ایشان نیک میانه کردند بنده بازگشت و حشمتی نیک بنهاد و سرهای کشتگان قریب دویست عدد بر چوبها زده نهادند عبرت را و بیست و چهار تن را که در جنگ گرفته بودند از مبارزان ایشان فرستاده آمد تا آنچه رای واجب کند فرموده آید.» امیر شراب میخورد {ص۵۶۹} که این بشارت رسید فرمود تا مبشّران را خلعت و صلت دادند و بگردانیدند و بوق و دهل زدند. و نماز دیگرِ آن روز در شراب بود بفرمود تا اسیران را پیش پیلان انداختند در پیش خیمهٔ بزرگ. و هول روزی بود. و خبر آن بدور و نزدیک رسید.

و روز دوشنبه هشتم سفر خواجهٔ بزرگ احمد عبدالصمد دررسید غانما ظافرا که بزرگ کاری بر دست وی برآمده بود به حدود ختلان و تخارستان و آن نواحی را آرام داده و حشمتی بزرگ افتاده و نواحی را بحاجب بزرگ بلگاتگین سپرده بحکم فرمان عالی که رسیده بود و بازگشته. و وی را استقبال بسزا کردند. چون نزدیک امیر رسید بسیار نواخت یافت بر ملا، و با وی همان ساعت خالی کرد. صاحب دیوان رسالت آنجا بود. از وی شنیدم که امیر وزیر را گفت کار تخارستان و ختلان منتظم گشت بجدّ و سعی نیکوی خواجه. و شغل  نیز انشاء الله که بزودی کفایت شود. و ترکمانان دررمیدند و برفتند و معظم ایشان از سوی باورد و نسا خویشتن را به فراوه انداختند و لشکری قوی در دُم ایشان رفت با پیریِ آخورسالار و چند حاجب و مقدّم بانام‌تر. و عبدوس کدخدای و مشیر و مدبّر آن لشکر است. و سوری نیز از نشابور بفرمان از راه اُسنُوا با قدر حاجب و شحنهٔ نشابور و طوس ساخته بدین لشکر پیوندند. و باز نگردند از دُم خصمان تا آنگاه که در کوه بلخان گریزند. و علف و آلت بیابان هر چه ازین بابت بباید سوری با خود ببرده است. و رای ما بر آن جمله قرار گرفته است که سوی مرو رویم و این زمستان آنجا باشیم تا کارها بتمامی منتظم شود. خواجه درین {ص۵۷۰} باب چه گوید؟ احمد گفت: رای درست جز این نیست، که بدین رای و تدبیر خوارزم بدست بازآید و این ترکمانان از خراسان برافتند و دیگر روی زهره ندارند که از جیحون گذاره شوند. امیر گفت بازگردید تا درین کارها بهتر بیندیشیم که هنوز روزی چند اینجا خواهیم بود. و ایشان بازگشتند. و خواجه بخیمهٔ خویش رفت. بزرگان و اعیان و حشم بخدمت و سلام نزدیک وی رفتند.

روز یکشنبه چهاردهم صفر طاهر دبیر را با چند تن و بوالمظفّر حبشی را که صاحب‌برید بود از ری بیاوردند خیلتاشان بی‌بند و بر در خیمهٔ بزرگ و سرای‌پرده بداشتند بر استران در کنیسها و امیر را آگاه کردند، فرمود که بخیمهٔ حرس باز باید داشت. همگان را بازداشتند. و نماز دیگر امیر بار داد و پس از بار عراقیِ دبیر به پیغام میرفت و میآمد سوی ایشان و آخر آن بود که بوالمظفر را هزار تازیانه بعقابین بردند – و این مردی بود سخت کاری و آزادمرد، بغایت دوست صاحب دیوان رسالت. اما صاحب دیوان دم نیارست زدن که امیر سخت در خشم بود – و پس از وی چهار تن را از اعمال طاهر و کسان وی بزدند هزارگان؛ و طاهر را هم فرمود که باید زد. اما تلطفها و خواهشها کردند هر کسی تا چوب ببخشید؛ و طاهر را بهندوستان بردند و بقلعتِ گیری بازداشتند. و دیگران را بشهر سرخس بردند و بزندان بازداشتند. و بونصر عنایتها {ص۵۷۱} کرد در باب بوالمظفر تا وی را نیکو داشتند، و یک سال محبوس بماند و پس فرصت جستند و عنایت کردند تا خلاص یافت. و طاهر از چشم امیر بیفتاد و آبش تیره شد چنانکه نیز هیچ شغل نکرد و در عطلت گذشته شد، نعوذ بالله من انقلاب الحال.

و روز چهارشنبه هفدهم صفر پس از بار خلوتی کرد امیر با وزیر و صاحب دیوان رسالت و اولیا و حشم، و خواجه حسین میکائیل نیز آنجا بود، و رای زدند در معنی حرکت و قرار گرفت بدانکه سوی مرو رفته آید و برین باز پراگندند. و خواجه حسین وکیل شغل بساخت و بیستم این ماه سوی مرو برفت تا مثال دهد علوفات بتمامی ساختن چنانکه هیچ بینوایی نباشد چون رایت منصور آنجا رسد. و پس از رفتن او تا سه روز امیر فرمود تا سرای‌پرده بر راه مرو بزدند بر سه فرسنگی لشکرگاه. و سده نزدیک بود، اشتران سلطانی را و از آنِ همه لشکر بصحرا بردند و گز کشیدن گرفتند تا سده کرده آید و پس از آن حرکت کرده آید. و گز میآوردند و در صحرایی که جوی آب بزرگ بود بر آن برف میافکندند تا ببالای قلعتی برآمد. و چهارطاقها بساختند از چوب سخت بلند و آنرا به گز بیاگندند. و گز دیگر جمع کردند که سخت بسیار بود و بالای کوهی برآمد بزرگ. و آلهٔ بسیار و کبوتر و آنچه رسم است از دارات این شب {ص۵۷۲} بدست کردند.

از خواجه بونصر شنودم که خواجهٔ بزرگ مرا گفت: چه شاید بود، که این تدبیرِ رفتن سوی مرو راست میرود؟ گفتم: هنوز تا حرکت نکند در گمان میباید بود. گفت گمان چیست، که نوبتی بزدند و وکیل رفت؟ گفتم هم نوبتی باز توان آورد و هم وکیل باز تواند گشت، که بهیچ حال تا یک دو منزل بر راه مرو رفته نیاید دل درین کار نتوان نهاد.

و سده فراز آمد، نخست شب امیر بر آن لب جوی آب که شراعی زده بودند بنشست و ندیمان و مطربان بیامدند و آتش بهیزم زدند – و پس از آن شنیدم که قریب ده فرسنگ فروغ آن آتش بدیده بودند – و کبوترانِ نفط‌اندود بگذاشتند و ددگان برف‌اندود و آتش زده دویدن گرفتند و چنان سده‌یی بود که دیگر آن چنان ندیدم، و آن بخرمی بپایان آمد.

و امیر دیگر روز بار نداد. سوم روز پس از بار خلوتی کرد با وزیر و اعیان و ارکان دولت و گفت «عزیمتم بر آن جمله بود که سوی مرو رویم. و اکنون اندیشه کردم، نوشتگین خاصّه خادم آنجاست با لشکری تمام و فوجی ترکمانان را بزد و از پیش وی بگریختند. فوجی سوار دیگر فرستیم تا بدو پیوندد و بمردم مستظهر گردد. و سوری و عبدوس و لشکر قوی سوی نسا رفت و سپاه‌سالار على سوی گوزگانان و بلخ. و حاجب بزرگ بتخارستان است با لشکری. و این لشکرها با یکدیگر نزدیکند، همانا على تگین که عهد کرده است و دیگران زهره ندارند که قصدی کنند. رایِ {ص۵۷۳} درست آن می‌بینم که سوی نشابور رویم تا به ری نزدیک باشیم و حشمتی افتد و آن کارها که پیچیده میباشد گشاده گردد و گرگانیان بترسند و مال ضمان دو ساله بفرستند.» خواجه گفت صواب آن باشد که رای عالی بیند.» و بونصر دم نزد. و حاجبان بگتغدی و سُباشی و بوالنضر را روی آن نبود که در چنین کارها سخن گفتندی، خاصه که وزیر برین جمله سخن گفت. و امیر فرمود که نامه باید نبشت سوی حسینِ وکیل تا بازگردد و سرای‌پردهٔ نوبتی بازآرند. گفتند چنین کنیم و بازگشتند. دو خیلتاش نامزد شد و نامه نبشته آمد و بتعجیل برنشستند و برفتند. بونصر وزیر را گفت که «خواجهٔ بزرگ دید که نگذاشتند که یک تدبیر راست برفتی؟» گفت: «دیدم، و این همه عراقیِ دبیر کرده است، خبر یافتم. و امروز بهیچ حال روی گفتار نیست. تا نشابور باری برویم و آنجا مُقام کند پس اگر این عراقی در سر وی نهاده باشد که سوی گرگان و ساری باید رفت از بهر غرضِ خویش تا تجمُّل و آلت و نزدیکی وی به امیر مردمان آن ولایت ببینند و قصد رفتن کند، بی‌حشمت خطای این رفتن بازنمایم و از گردن خویش بیرون کنم، که عراقی مردی است دیوانه و هر چش فراز آید میگوید و این خداوند میشنود و چنان نموده است بدو که از وی ناصح‌تر کس نیست. و خراسان و عراق بحقیقت در سرِ کارِ او خواهد شد چنین که می بینم.»

و نوبتی را فراشان بازآوردند و سوی نشابور بزدند. روز یکشنبه دو روز بمانده از صفر امیر رضی الله عنه از سرخس برفت، و بنشابور رسید روز شنبه چهارم ماه ربیع الاول، و بشادیاخ فرود آمد. و این سال خشک بود، زمستان بدین جایگاه کشیده که قریب بیست روز از بهمن ماه {ص۵۷۴} بگذشته بود که بنشابور یک برف کرده بود چهار انگشت، و همه مردمان ازین حال بتعجب مانده بودند. و پس ازین پیدا آمد نتیجه خشکسال چنانکه بیارم این عجایب و نوادر.

تاریخ بیهقی -۴۲- جنگ طوس و نیشابور و شکست کرمان

متن

و روز یکشنبه دهم ماه رمضان سنه خمس و عشرین و اربعمائه سیّاحی رسید از خوارزم و ملطفه‌یی خُرد آورد در میان رُکوَه دوخته از آنِ صاحب‌بریدِ آنجا مقدارِ پنج سطر حوالت بسیاح کرده که از وی {ص۵۴۴} باز باید پرسید احوال را. سیّاح گفت: صاحبِ برید میگوید که کار من که بازنمودنِ احوال است جان‌بازی شده است. و عبدالجبار پسر وزیر روی پنهان کرد که بیمِ جان بود، میجویند او را و نمییابند، که جایی استوار دارد. و هرون جبّاری شده است و لشکر میسازد، و غلام و اسب بسیار زیادت بخرید و قصد مرو دارد. و کسانِ خواجهٔ بزرگ را همه گرفتند و مصادره کردند اما هنوز خطبه بر حالِ خویش است، که عصیان آشکارا نکرده است، و میگوید که «عبدالجبار از سایهٔ خویش می‌بترسد، و از درازدستیِ خویش بگریخته است.» و من که صاحبِ بریدم بجای خویش بداشته‌اند و خدمت ایشان میکنم و هر چه باز مینویسم بمراد ایشان است، تا دانسته آید. و بایتگین حاجب و آیتگین شرابدار و قلباق و هندوان و بیشتر مقدّمان محمودی این را سخت کارِه‌اند، اما بدست ایشان چیست؟ که با خیلها برنیایند. و تدبیر باید ساخت اگر این ولایت بکار است، که هر روز شرّش زیادت است. تا دانسته آید. والسّلام.

امیر مسعود چون برین حال واقف گشت مشغول دل شد و خالی کرد با بونصر مشکان و بسیار سخن رفت و بر آن قرار دادند که سیاح را بازگردانیده آید و بمقدّمان نامه نبشته شود تا هرون را نصیحت کنند و فرود آرند تا فسادی نه‌پیوندد تا چندانکه رایت عالی بخراسان رسد تدبیر این شغل ساخته شود. و قرار دادند تا امیر عزیمت را بر آنکه سوی بُست حرکت کرده آید تا از آنجا بهرات رفته شود درست کرد، و نامه فرمود بخواجه احمد عبدالصمد درین معانی تا وی در این مهم چه {ص۵۴۵} بیند و آنچه واجب است بسازد و از خویشتن بنویسد. و بونصر خالی بنشست و ملطفه‌ها بخوارزم نبشته آمد سخت خرد و امیر همه توقیع کرد؛ و سیاح را صلتی بزرگ داده آمد و برفت سوی خوارزم. و سوی وزیر آنچه بایست درین ابواب نبشته شد. و بابی خواهد بود احوال خوارزم را مفرد، ازین تمامتر، اینجا حالها بشرح نمیکنم.

و نیمهٔ این ماه نامه‌ها رسید از لهور که احمد ینالتگین با بسیار مردم آنجا آمد و قاضیِ شیراز و جمله مصلحان در قلعهٔ مندککور رفتند و پیوسته جنگ است و نواحی می‌کَنند و پیوسته فساد است. امیر سخت اندیشه‌مند شد که دل‌مشغول بود از سه جانب بسبب ترکمانان عراقی و خوارزم و لهور بدین سبب که شرح کردم.

و از نشابور نیز نامه‌ها رسید که طوسیان و باوردیان چون سوری غایب است قصد خواهند کرد، و احمدِ علىِ نوشتگین که از کرمان گریخته آنجا آمده است با آن مردم که با وی است میسازد جنگ ایشان را. امیر رضی الله عنه سوری را فرمود که بزودی سوی نشابور باید رفت. گفت فرمان‌بردارم. و روز نوزدهم این ماه ویرا خلعتی دادند سخت فاخر و نیکو.

و روز سه‌شنبه عید کردند و امیر رضی الله عنه فرمود تا تکلفی عظیم کردند، و پس از آن خوان نهاده بودند، اولیا و حشم و لشکر را {ص۵۴۶} فرمود تا بر خوان شراب دادند و مستان بازگشتند. و امیر با ندیمان نشاط شراب کرد، و ننمود بس طربی که دلش سخت مشغول بود بچند گونه منزلت. و ملطفه‌ها رسید از لهور سخت مهم که احمد ینالتگین قلعه بستدی اما خبر شد که تلک هندو لشکری قوی بساخت از هر دستی و روی باین جانب دارد این مخذول را دل بشکست و دوگروهی افتاد میان لشکر او. امیر هم در شراب خوردن این ملطفه‌ها را که بخواند نامه فرمود به تلک هندو و این ملطفه‌ها فرمود تا در دَرج آن نهادند و مثال داد تا بزودی قصد احمد کرده آید، و نامه را امیر توقیع کرد و بخط خویش فصلی زیر نامه نبشت سخت قوی چنانکه او نبشتی ملکانه؛ و مخاطبهٔ تلک درین وقت از دیوان ما «المعتمد» بود، و بتعجیل این نامه را بفرستادند.

و روز پنجشنبه هژدهم شوال از گَردیز نامه رسید که سپاہ‌سالار غازی را که آنجا بازداشته بودند وفات یافت. و چنان شنودم که ویرا بر قلعت میداشتند سخت نیکو و بندی سبک، کسی پوشیده نزدیک کوتوال آن قلعه آمد و گفت «غازی حیلتی ساخت و کاردی قوی نزدیک وی برده‌اند و سُمجی میکَند بشب و خاک آن در زیرِ شادروان که هست پهن میکند تا بجای نیارند و وی سُمج را پوشیده دارد بروز» تا بشب کوتوال مغافصه نزدیک وی رفت و خاک و کارد و سُمج بدید و وی را ملامت کرد که این چرا کردی؟ در حق تو از نیکوداشت چیزی باقی نیست. جواب داد که «اورا گناهی نبود و خداوند سلطان را حاسدان بر آن داشتند تا دل بر وی گران کرد، و امید یافته بود که نظر عالی ویرا دریابد، چون {ص۵۴۷} درنیافت و حبس دراز کشید چاره ساخت چنانکه محبوسان و درماندگان سازند؛ اگر خلاص یافتی خویشتن را پیش خداوند افگندی ناچار رحمت کردی.» کوتوال وی را از آن خانه بخانهٔ دیگر برد و احتیاط زیادت کرد و فرمود تا آن سُمج به خشت و گِل استوار کردند و حال بازنمود، جواب بازرسید که غازی بیگناه است و نظر پادشاهانه وی را دریابد چون وقت باشد، دل وی را گرم باید گردانید و باید که وی را نیکو داشته آید.غازی بدین سخنان شاد شد، و دریافتی او را نظر امیر اما قضاءِ مرگ که از آن چاره نیست آدمی را فراز رسید و گذشته شد، رحمه الله علیه. و نیک سالاری بود.

ذکر رسولان حضرتی که بازرسیدند از ترکستان

با مهد و ودیعت و رسولان خانیان که با ایشان آمدند

قریب چهار سال بود تا رسولان ما خواجه ابوالقاسم حصیری ندیم و قاضی بوطاهر تبّانی، بترکستان رفته بودند از بلخ بستنِ عهد را با قدِرخان و دختری از آن وی را خواستن بنام سلطان مسعود و دختری از آن بغراتگین بنام خداوندزاده امیر مودود، و عهد بسته بودند و عقدها بکرده. قدرخان گذشته شد و بغراتگین که پسر مهتر بود و ولیعهد بخانیِ ترکستان بنشست، و او را ارسلان خان لقب کردند، و بدین سبب فترات افتاد و روزگار گرفت و رسولان تا دیر بماندند و ازینجا نامه‌ها رفت بتهنیت و تعزیت على الرسم فی امثالها. چون کار ترکستان و خانی قرار گرفت رسولان ما را بر مراد بازگردانیدند و ارسلان خان با ایشان رسولان فرستاد و مهدها بیاوردند. از قضاءِ آمده دختری که بنام {ص۵۴۸} خداوندزاده امیر مودود بود فرمان یافت. شاه‌خاتون را دخترِ قدِرخان که نامزد بود بسلطان مسعود بیاوردند. چون بپروان رسیدند قاضی بوطاهر تبّانی آنجا فرمان یافت؛ و قصه‌ها گفتند بحدیث مرگ وی، گروهی گفتند اسهالی قوی افتاد و بمرد. گروهی گفتند مرغی چند بریان نزدیک وی بردند و مسموم بود بخورد از آن مرد. لا یَعلمُ الغیبَ الا الله عزوجل. و بسا رازا که آشکارا خواهد شد روز قیامت، یوم لا ینفعُ مالٌ و لا بنون إلا من أتى اللهَ بقلبٍ سلیم. و سخت بزرگ حماقتی دانم که کسی از بهر جاه و حطام دنیا را خطرِ ریختنِ خون مسلمانان کند. و الله عز ذکره یعصمنا و جمیع المسلمین من الحرام و الشره و متابعه الهوى بمنّه و سعهِ فضلِه.

و روز آدینه نوزدهم شوال شهر غزنی بیاراستند آراستنی بر آن جمله که آن سال دیدند که این سلطان از عراق بر راه بلخ اینجا آمد و بر تخت ملک نشست، چندان خوازه زده بودند و تکلفهای گوناگون کرده که از حد وصف بگذشت، که نخست مهد بود که از ترکستان اینجا آوردند، امیر چنان خواست که ترکان چیزی بینند که هرگز چنان ندیده بودند. چون رسولان و مهد به شجکاو رسیدند فرمان چنان بود که آنجا مُقام کردند، و خواجه بوالقاسم ندیم در وقت بدرگاہ آمد و سلطان را بدید و {ص۵۴۹} بسیار نواخت یافت که بسیار رنج کشیده بود، و با وی خلوتی کرد چنانکه جز صاحب دیوان رسالت خواجه بونصر مشکان آنجا کس نبود و آن خلوت تا نزدیک نماز دیگر بکشید، پس بخانه بازگشت. و دیگر روز، یوم الأثنین لثمان بقین من شوال، مرتبه‌داران و والى حرس و رسولدار با جنیبتان برفتند و رسولانِ خان را بیاوردند. و سراسر شهر را زینت و آیین بسته بودند و تکلّفی عظیم کرده، و چون رسولان را بدیدند چندان نثار کردند به افغان‌شال و در میدان رسوله و در بازارها از دینار و درم و هر چیزی که رسولان حیران فروماندند. و ایشان را فرود آوردند و خوردنیِ ساخته پیش بردند. و نماز دیگر را همه زنان محتشمان و خادمان روان شدند باستقبال مهد، و از شجکاو نیز آن قوم روان کرده بودند با کوکبه‌یی بزرگ که گفتند بر آن جمله کس یاد نداشت. و کوشک را چنان بیاراسته بودند که ستّی زرین و عندلیب مرا حکایت کردند که بهیچ روزگار امیر آن تکلّف نکرده بود و نفرموده، و در آن وقت همه جواهر و آلت ملک بر جای بود، که همیشه این دولت بر جای باد. و چند روز شهر آراسته بود و رعایا شادی میکردند و اعیان انواع بازیها میبردند و نشاط شراب میرفت تا این عیش بسر آمد. و پس از یک چندی رسولان {ص۵۵۰} را پس از آنکه چند بار بمجلس سلطان رسیده بودند و عهدهای این جانب استوار کرده و به خوانها و شراب و چوگان بوده و شرفِ آن بیافته بخوبی بازگردانیدند سوی ترکستان سخت خشنود. و نامه‌ها رفت درین ابواب سخت نیکو، و در رسالتی که تألیف من است ثبت است. اگر اینجا بیاوردمی قصه سخت دراز شدی؛ و خود سخت دراز میشود این تألیف و دانم که مرا از مبرمان بشمرند اما چون میخواهم که حق این خاندان بزرگ را بتمامی گزارده آید، که بدست من امروز جز این قلم نیست، باری خدمتی میکنم.

و روز پنجشنبه بیست و پنجم شوال از نشابور مبشران رسیدند با نامه‌ها از آنِ احمدِ علىِ نوشتگین و شحنه که: «میان نشابوریان و طوسیان تعصّب بوده است از قدیم الدّهر باز و چون سوری قصد حضرت کرد و برفت آن مخاذیل فرصتی جستند و بسیار مردم مفسد بیامدند تا نشابور را غارت کنند. و از اتفاق احمد على نوشتگین از کرمان براهِ تون بهزیمت آنجا آمده بود و از خجالت آنجا مقام کرده و سوی او نامه رفته تا بدرگاه باز آید. پیش تا برفت این مخاذیل بنشابور آمدند، و احمد مردی بود مبارز و سالاریها کرده و در سواری و چوگان و طبطاب {ص۵۵۱} یگانهٔ روزگار بود. پس بساخت پذیره شدن [را]. طوسیان از راهِ بژِ خَرْو و پُشنقان و خالَنجوی درآمدند، بسیار مردم، بیشتر پیاده و بی‌نظام که سالارشان مقدّمی بودی تارودی از مدبرانِ بقایایِ عبدالرزاقیان، و با بانگ و شغب و خروش میآمدند دوان و پویان، راست چنانکه گویی کاروان‌سرایهای نشابور همه درگشاده است و شهر بی مانع و منازع تا گاوانِ طوس خویشتن را بر کار کنند و بار کنند و باز گردند. احمد على نوشتگین آن شیرمرد چون برین واقف شد و ایشان را دید تعبیه گسسته، قوم خویشتن را گفت: بدیدم، اینها بپای خویش بگورستان آمده‌اند. مثالهای مرا نگاه دارید و شتاب مکنید. گفتند فرمان امیر راست و ما فرمان‌برداریم. و مردم عامّه و غوغا را که افزون از بیست هزار بود با سلاح و چوب و سنگ، گفت تا از جایهای خویش زینهار که مجنبید و مرا بنعره یاری دهید، که اگر از شما فوجی بی‌بصیرت پیش رود طوسیان دست یابند و دل نشابوریان بشکند اگر تنی چند از عامّهٔ ما شکسته شود. گفتند چنین کنیم. و بر جای ببودند و {ص۵۵۲} نعره برآوردند، گفتی روز رستخیز است.

احمد سواری سیصد را پوشیده در کمین بداشت در دیواربَست‌ها و ایشان را گفت ساخته و هشیار می‌باشید و گوش به من دارید که چون طوسیان تنگ دررسند من پذیره خواهم شد و یک زمان دست‌آویزی بکرد پس پشت داد و بهزیمت برگشت تا مدبران حریص‌تر درآیند و پندارند که من بهزیمت برفتم و من ایشان را خوش خوش میآورم تا از شما بگذرند، چون بگذشتند برگردم و پای افشارم؛ چون جنگ سخت شود و شما بوق و طبل و نعرهٔ نشابوریان بشنوید کمینها برگشایید و نصرت از ایزد عز ذکره باشد، که چنان دانم بدین تدبیرِ راست که کردم ما را ظفر باشد، گفتند چنین کنیم. و احمد از کمین‌گاه بازگشت و دور باز آمد تا آن صحرا که گذارهٔ میدانِ عبد الرزاق است و پیاده و سوار خویش تعبیه کرد میمنه و میسره و قلب و جناحها و ساقه، و سواری پنجاه نیک‌اسبه بر مقدمه، و طلیعه فرستاد و آواز تکبیر و قرآن‌خوانان برآمد، و در شهر هزاهزی عظیم بود. طوسیان نزدیک نماز پیشین در رسیدند سخت بسیار مردم چون مور و ملخ. و از جمله ایشان سواری سیصد از هر دستی و پیاده‌یی پنج شش هزار با سلاح بگشت و بشتاب در آمد و دیگر بایستادند. احمد آهسته پیش رفت با سواری چهار صد و پیاده‌یی دو هزار و از آنجا که کمین ساخته بود بگذشت، یافت مقدّمهٔ خویش را با طلیعهٔ ایشان جنگی قوی پیش گرفته، پس هردو لشکر جنگ پیوستند جنگی صعب و کاری ریشاریش و یک زمان بداشت و چندتن از هر دو جانب کشته شدند {ص۵۵۳} و مجروح را اندازه نبود. و طوسیان را مدد میآمد.

احمد مثال داد پیادگان خویش را – و با ایشان نهاده بود – تا تن بازپس دادند و خوش خوش می‌بازگشتند. و طوسیان چون بر آن جمله دیدند دلیرتر در میآمدند و احمد جنگ میکرد و بازپس میرفت تا دانست که از کمین‌گاه بگذشت دوری پس ثباتی کرد قویتر. پس سواران آسوده و پیادگان که ایستانیده بود در ساقه بدو پیوستند و جنگ سخت‌تر شد. فرمود تا به یک بار بوقها و طبلها بزدند و مردم عام و غوغا به یک بار خروشی بکردند چنانکه گفتی زمین بدرید، و سواران آسوده از کمینها برآمدند و بوق بزدند و بانگ دار و گیر برآمد و طوسیان را از پیش و پس گرفتند و نظام بگسست و در هم افتادند و متحیر گشتند و هزیمت شدند و خویشتن را بر دیگران زدند که می‌آمدند و بیش کس مر کس را نایستاد، و نشابوریان با دلهای قوی در دُم ایشان نشستند و از ایشان چندان بکشتند که آنرا حد و اندازه نبود، که از صعبیِ هزیمت و بیم نشابوریان که از جان خود بترسیدندی در آن رزان و باغها افکندند خویشتن را سلاحها بینداخته. و نشابوریان به رز و باغ میشدند و مردان را ریش میگرفتند و بیرون میکشیدند و سرشان میبریدند، چنانکه بدیدند که پنج و شش زن در باغهای پایان بیست و اند مرد را از طوسیان پیش کرده بودند و سیلی میزدند. و احمد على نوشتگین با سواران خیاره‌تر بر اثر آن مخاذیل تا خالنجوی سه فرسنگِ شهر برفت و بسیار از ایشان بکشتند و بسیار بگرفتند و از آنجا مظفر و منصور با غنیمت و ستور و سلاح بسیار نماز شام را بشهر بازآمدند. و دیگر روز فرمود تا دارها بزدند و {ص۵۵۴} بسیار از طوسیان را آنجا کشیدند و سرهای دیگر کشتگان گرد کردند و بپایان دارها بنهادند. و گروهی را که مستضعف بودند رها کردند. و حشمتی بزرگ افتاد که بیش طوسیان سوی نشابوریان نیارستند نگریست.» و امیر رضی الله عنه بدین حدیث که احمد کرد از وی خشنود گشت و بدین سبب زشت‌نامیِ هزیمتِ کرمان از وی بیفتاد.

ذکر احوال کرمان و هزیمت آن لشکر که آنجا مرتب بود

و ناچار از حدیث حدیث شکافد، و باز باید نمود کار کرمان و سبب هزیمت تا مقرّر گردد، که در تاریخ این بباید. بدان وقت که امیر مسعود از هرات ببلخ آمد و لشکری با حاجب جامه‌دار بمکران فرستاده بود و کاری بدان نیکویی برفته بود و بوالعسکر قرار گرفت و آن ولایت مضبوط شد و مردمان بیارامیدند، منهیان که بولایت کرمان بودند امیر را بازنمودند که حاکم اینجا امیر بغداد است و مفسدان فساد می‌کنند و بداد نمیرسد بعلت آنکه خود بخویشتن مشغول است و درمانده. امیر را همت بزرگ بر آن داشت که آن ولایت را گرفته آید چه کرمان بپایان سیستان پیوسته بود؛ و دیگر روی ری و سپاهان تا همدان فرمان‌برداران و حشمِ این دولت داشتند. درین معنی ببلخ رای زدند با خواجهٔ بزرگ احمد حسن و چند روز درین حدیث بودند تا قرار گرفت که احمدِ علىِ {ص۵۵۵} نوشتگین را نامزد کردند که والی و سپاہ‌سالار باشد و بوالفرج پارسی کدخدای لشکر و اعمال و اموال؛ و منشورهای آن نبشته آمد و بتوقیع آراسته گشت. و سخت نیکو خلعتی راست کردند: والی را کمر و کلاه دوشاخ و کوس و علامت و پنج پیل و آنچه فراخور این باشد از آلت دیگر بتمامی، و کدخدای را ساخت زر و شمشیر حمایل؛ و خلعت بپوشید. و کارها راست کردند و تجملی سخت نیکو بساختند. و امیر جریدهٔ عرض بخواست و عارض بیامد، و چهار هزار سوار با وی نامزد کردند، دو هزار هندو و هزار ترک و هزار کرد و عرب و پانصد پیاده از هر دستی. و بعامل سیستان نبشته آمد تا دو هزار پیادهٔ سگزی ساخته کند و بیستگانی اینها و از آن ایشان از مال کرمان بوالفرج میدهد.

چون این کارها راست شد امیر برنشست و بصحرا شد تا این لشکر با مقدمان زرین‌کمر بر وی بگذشتند آراسته، و با ساز تمام بودند، و بمشافهه مثالهای دیگر داد والی و کدخدای و مقدمان را. و رسم خدمت بجای آوردند و برفتند؛ و کرمان بگرفتند و مشتی اوباش دیلم که آنجا بودند بگریختند و کار والی و کدخدای مستقیم شد و رعیت بیارامیده، و مال دادن گرفتند. و امیر بغداد که با امیر ماضی صحبت داشت و مکاتبت و مراسلت ازین حدیث بیازرد و رسولی فرستاد و بعتاب سخن گفت، و جواب رفت که «آن ولایت از دو جانب بولایت ما پیوسته است و مهمل بود و رعایا از مفسدان بفریاد آمدند و بر ما فریضه بود مسلمانان را فرج دادن، و دیگر که امیرالمؤمنین ما را منشوری فرستاده است که چنین ولایت که بی‌خداوند و تیمارکش ببینیم بگیریم.» امیر بغداد درین {ص۵۵۶} باب با خلیفت عتاب کرد و نومیدی نمود. جواب داد که «این حدیث کوتاه باید کرد، بغداد و کوفه و سواد که بر بالین ماست چنان بسزا ضبط کرده نیامده است که حدیث کرمان میباید کرد» و آن حدیث فرابُرید، و آزار در میان بماند و ترسیدند که کرمان بازستدندی، که لشکرهای ما بر آن جانب همدان نیرو میکرد و در بیم آن بودند که بغداد نیز از دست ایشان بشود.

و مدتی برآمد و در خراسان و خوارزم و هرجای فَترات افتاد و فتور پیدا شد و ترکمانان مستولی شدند و مردم ما نیز در کرمان دست برگشاده بودند و بی‌رسمی میکردند تا رعیّت بستوه شد و بفریاد آمدند، پوشیده تنی چند نزدیک وزیر امیر بغداد آمدند، پسر مافنه، و نامه‌های اعیان کرمان بردند و فریاد خواستند و گفتند این لشکر خراسان غافل‌اند و بفساد مشغول، فوجی سوار باید فرستاد با سالاری محتشم تا رعیت دست برآرد و بازرهیم از ستم خراسانیان و ایشان را آواره کنیم. پسر مافنه و حاجب امیر بغداد بر مغافصه برفتند با سواری پنجهزار، و در راه مردی پنجهزار دل‌انگیز با ایشان پیوست، و ناگاه بکرمان آمدند و از دو جانب درآمدند و به نَرماشیر جنگی عظیم بود و رعایا همه بجمله دست برآوردند بر سپاه خراسان، و احمد على نوشتگین نیک بکوشیده بود اما هندوان سستی کردند و پشت بهزیمت بدادند، دیگران را دل بشکست و احمد را بضرورت ببایست رفت. وی با فوجی از خواص خویش و لشکر سلطان از راه قاین بنشابور آمدند، و فوجی بمکران افتادند، و هندوان بسیستان آمدند و از آنجا بغزنین. من که بوالفضلم با امیر بخدمت رفته {ص۵۵۷} بودم بباغ صدهزاره، مقدمان این هندوان را دیدم که آنجا آمده بودند و امیر فرموده بود تا ایشان را در خانهٔ بزرگ که آنجا دیوان رسالت دارند بنشانده بودند و بوسعیدِ مشرف پیغامهای درشت میاورد سوی ایشان از امیر و کار بدانجا رسید که پیغامی آمد که شما را چوب فرموده آید، شش تن مقدمتر ایشان خویشتن را به کتاره زد چنانکه خون در آن خانه روان شد، و من و بوسعید و دیگران از آن خانه برفتیم، و این خبر بامیر رسانیدند گفت «این کتاره بکرمان بایست زد»، و بسیار بمالیدشان و آخر عفو کرده و پس از آن کارها آشفته گشت و ممکن نشد دیگر [لشکر] بکرمان فرستادن. و احمد على نوشتگین نیز بیامد و چون خجلی و مندوری بود و بس روزگار برنیامد که گذشته شد.

تاریخ بیهقی -۴۱- بونعیم و نوشتگین نوبتی

متن

و چنان خواندم که مردی خامل‌ذکر نزدیک یحیی بن خالد البرمکی آمد و مجلس عام، از هر گونه مردم کافی و خامل حاضر؛ مرد زبان برگشاد و جواهر پاشیدن گرفت و صدف برگشادن. تنی چند را از حاضرانِ عظامیان حسد و خشم ربود گفتند زندگانی وزیر دراز باد، دریغا چنین مرد، کاشکی او را اصلی بودی. یحیی بخندید و گفت «هو بنفسه اصلٌ قویٌّ»، و این مرد را برکشید و از فحول مردمان روزگار شد. و هستند درین روزگار ما گروهی عظامیان با اسب و استام و جامه‌های گرانمایه و غاشیه و جناغ که چون بسخن گفتن و هنر رسند چون خر بر یخ بمانند {ص۵۲۶} و حالت و سخنشان آن باشد که گویند پدر ما چنین بود و چنین کرد؛ و طرفه آنکه افاضل و مردمان هنرمند از سعایت و بَطَرِ ایشان در رنج‌اند. والله ولیُّ الکفایه.

و چون شغل نامه‌ها و مثالهای تلک راست شد امیر مسعود رضی الله عنه فرمود تا وی را خلعتی سخت فاخر راست کردند چنانکه در آن خلعت کوس و علم بود. او خلعت بپوشید و امیر وی را به زفان بنواخت و لطف بسیار فرمود. و دیگر روز تعبیه کرد و بباغ فیروزی آمد و امیر برنشست تا لشکر هندو بر وی بگذشت بسیار سوار و پیاده آراسته بسلاح تمام و آن سوارانِ درگاهی که با وی نامزد شده بودند فوجی با اُهبتی نیکو، که قاضیِ شیراز نبشته بود که آنجا مردم بتمام هست سالاری باید از درگاه که وی را نامی باشد، و تلک پیاده شد و زمین بوسه داد و برنشست و اسب «سالار هندوان» خواستند و برفت روز سه‌شنبه نیمه جمادی الاخرى.

و امیر نماز دیگر این روز بکوشک دولت باز آمد بشهر. و دیگر روز بکوشک سپید رفت و آنجا نشاط کرد و چوگان باخت و شراب خورد سه روز، و پس بباغ محمودی آمد و بنه‌ها آنجا آوردند و تا نیمهٔ رجب آنجا بود. و از آنجا قصد قلعت غزنین کرد، و سرهنگ بوعلی کوتوال میزبان بود، آنجا آمد روز پنجشنبه بیست و سوم رجب و چهار روز آنجا مقام کرد، یک روز مهمان سرهنگ کوتوال و دیگر روز حشم مهمان امیر بودند. و روز دیگر خلوت کرد، گفتند مثالها داد پوشیده در باب {ص۵۲۷} خزائن که حرکت نزدیک بود. و شراب خوردند با ندیمان و مطربان. و غرهٔ شعبان را بکوشکِ کهنِ محمودی بازآمد بشهر.

و روز سه‌شنبه پنجم شعبان امیر از پگاهی نشاط شراب کرد پس از بار در صفّهٔ بار با ندیمان، و غلامی که او را نوشتگین نوبتی گفتندی از آن غلامان که امیر محمود آورده بود بدان وقت که با قدِرخان دیدار کرد – غلامی چون صدهزار نگار که زیباتر و مقبول‌صورت‌تر از وی آدمی ندیده بودند و امیر محمود فرموده بود تا او را در جمله غلامان خاصه‌تر داشته بودند که کودک بود و در دل کرده که او را بر روی ایاز برکشد که زیادت از دیدار جلفی و بَدارامی داشت – و بپوشنگ گذشته شد – و چون محمود فرمان یافت فرزندش محمد این نوشتگین را برکشید بدان وقت که بغزنین آمد و بر تخت نشست و وی را چاشنی‌گرفتن و ساقی‌گری کردن فرمود و بی‌اندازه مال داد. چون روزگار ملک او را بسر آمد برادرش سلطان مسعود این نوشتگین را برکشید تا بدان جایگاه که ولایت گوزگانان بدو داد، و با غلامی که خاص شدی یک خادم بودی، با وی دو خادم نامزد شد که بنوبت شب و روز با او بودندی وز همهٔ کارهای او اقبال خادم زرین‌دست اندیشه داشتی که مهترِ سرای بود – چنان افتاد {ص۵۲۸} از قضا که بوسلیمِ ندیم مگر بحدیث این ترک دل بباد داده بود و در مجلس شراب سوی او دزدیده بسیار نگریستی و این پادشاه آن میدیده بود و دل در آن بسته. این روز چنان افتاد که بونعیم شراب شبانه در سر داشت و امیر همچنان و دسته‌یی شب‌بوی و سوسنِ آزاد نوشتگین را داد و گفت بونعیم را ده، نوشتگین آنرا ببونعیم داد. بونعیم انگشت را بر دست نوشتگین فشرد، نوشتگین گفت این چه بی‌ادبی است انگشتِ ناحفاظی بر دست غلامان سلطان فشردن؟! و امیر از آن سخت در تاب شد و ایزد عز ذکره توانست دانست چگونگیِ آن حال که خاطر ملوک و خیالِ ایشان را کس بجای نتواند آورد – بونعیم را گفت «بغلام‌بارگی پیش ما آمده‌ای؟» جوابِ زفت بازداد – و سخت گستاخ(؟) بود – که خداوند از من چنین چیزها کی دیده بود؟ اگر از بنده سیر شده است بهانه‌یی توان ساخت شیرین‌تر ازین. امیر سخت در خشم شد بفرمود تا پای بونعیم گرفتند و بکشیدند و بحجره بازداشتند. و اقبال را گفت هر چه این سگِ ناحفاظ را هست صامت و ناطق همه بنوشتگین بخشیدم. و کسان رفتند و سرایش فروگرفتند و همه نعمتهاش موقوف کردند و اقبال نمازِ دیگرِ این روز بدیوان ما آمد با نوشتگین و نامه‌ها ستد و منشوری توقیعی تاجملهٔ اسباب و ضیاع او را بسیستان و جاهای دیگر فروگیرند و بکسان نوشتنگین سپارند. و بونعیم مدتی بس دراز درین سخط بماند چنانکه ارتفاع آن ضیاعها بنوشتگین رسید. و بادی در آن میان جست و شفاعت کردند تا امیر خشنود شد و فرمود تا وی را از قلعه بخانه باز بردند. و پس از آن بخواندش و خلعت داد و بنواختش و ضیاعش باز داد و ده هزار دینار صله فرمود تا تجمّل و غلام و ستور سازد که همه ستده بودند، و گاه از گاهی {ص۵۲۹} شنودم که امیر در شراب بونعیم را گفتى  «سوی نوشتگین نگری؟» و وی جواب دادی که از آن یک نگریستن بس نیک نیامدم تا دیگر نگرم. و امیر بخندیدی؛ و زو کریمتر و رحیم‌تر رحمه الله علیه کس پادشاه ندیده بود و نخوانده. و پس از آن این نوشتگین را با دو شغل که داشت دوات‌داری داد و سخت وجیه گشت چنانکه چون لختی شمشاد با رُخان گلنارش آشنایی گرفت و یال برکشید کارش بسالاری لشکرها کشید تا مردمان بیتهای صابی را خواندن گرفتند که گفته بود بدان وقت که امیر عراق مُعزُّالدوله تگینِ جامه‌دار را بسالاری لشکر فرستاد، و الأبیات:

طفلٌ یَرِفُّ الماءُ من وَجَناتِه و یرقُّ عودهُ                                و یکادُ مِن شَبَهِ العَذارى قبه أن تبدو نُهودُه

ناطوا بمَعقدِ خِصرِه سیفاً و مِنطَقه تُؤدُه                                 جعلوه قائدَ عسکرٍ ضاع الرّعیلُ و مَن یَقودُه!

و پس بر بونعیم و نوشتگینِ نوبتی کارها گذشت تا آنگاه که گذشته شدند چنانکه گرم و سرد روزگار بر سر آدمی. و آورده آید بجای خود و اینجا این مقدار کفایت است.

روز شنبه شانزدهم شعبان امیر رضی الله عنه بشکار پره رفت. و پیش بیک هفته کسان رفته بودند فراز آوردنِ حشر را از بهر نخجیر راندن، و رانده بودند و بسیار نخجیر آمده؛ و شکاری سخت نیکو برفت. و امیر بباغ محمودی باز آمد دو روز مانده از شعبان، و صاحب‌دیوانِ {ص۵۳۰} خراسان بوالفضل سوریِ معتز از نشابور دررسید و پیش آمد بخدمت و هزار دینار نشابوری نثار کرد و عقدی گوهر سخت گرانمایه پیش امیر نهاد. و امیر از باغ محمودی بکوشک کهن پدر باز آمد بشهر روز شنبه. نخست روز ماه رمضان روزه گرفتند.

سوم ماه رمضان هدیه‌ها که صاحب دیوان خراسان ساخته بود پیش آوردند پانصد حِمل، هدیه‌ها که حسنک را دیده بودم که بر آن جمله آورد امیر محمود را آن سال کز حج بازآمد وز نشابور ببلخ رسید. و چندان جامه و طرایف و زرینه و سیمینه و غلام و کنیزک و مشک و کافور و عُنّاب و مروارید و محفوری و قالی و کیش و اصناف نعمت بود درین هدیهٔ سوری که امیر و همه حاضران بتعجب بماندند، که از همه شهرهای خراسان و بغداد و ری و جبال و گرگان و طبرستان نادرترِ چیزها بدست آورده بود، و خوردنیها و شرابها در خور این. و آنچه زر نقد بود در کیسه‌های حریر سرخ و سبز، و سیم در کیسه‌های زرد دیداری. وز بومنصور مستوفی شنودم، و او آن ثقه و امین بود که موی در کار او نتوانستی خزید و نفسی بزرگ و رایی روشن داشت، گفت امیر فرمود تا در نهان هدیه‌ها را قیمت کردند، چهار بار هزار هزار درم آمد. امیر مرا که بومنصورم گفت «نیک چاکری است این سوری، اگر ما را چنین دو سه چاکر دیگر بودی بسیار فایده حاصل شدی.» گفتم {ص۵۳۱}

«همچنان است»، و زهره نداشتم که گفتمی از رعایای خراسان باید پرسید که بدیشان چند رنج رسانیده باشد بشریف و وضیع تا چنین هدیه ساخته آمده است. و فردا روز پیدا آید که عاقبت این کار چگونه شود.»

و راست همچنان بود که بومنصور گفت، که سوری مردی متهور و ظالم بود. چون دستِ او را گشاده کردند بر خراسان اعیان و روسا را برکند و مالهای بی‌اندازه ستد و آسیبِ ستمِ او بضعفا رسید، وزانچه ستد از ده درم پنج سلطان را داد، و آن اعیان مستأصل شدند و نامه‌ها نبشتند بماوراءالنهر و رسولان فرستادند و باعیان ترکان بنالیدند تا ایشان اِغرا کردند ترکمانان را، و ضعفا نیز بایزد عز ذکره حال خویش برداشتند. و منهیان را زهره نبود که حال سوری را براستی اِنها کردندی و امیر رضی الله عنه سخن کس بر وی نمیشنود و بدان هدیه‌های بافراط وی می‌نگریست، تا خراسان بحقیقت در سر ظلم و درازدستی وی بشد. و چون آن شکست روی داد سوری با ما بغزنین آمد و بروزگار مُلکِ مودودی صاحبدیوانی حضرت غزنین را پیش گرفت و خواست که همان داراتِ خراسانی برود و بنرفت و دست وی کوتاه کردند. و آخر کار این مرد آن آمد که بر قلعه غزنین گذشته شد چنانکه آورده آید بجای خویش. خدای عزوجل بر وی رحمت کناد که کارش با حاکمی عدل و رحیم افتاده است مگر سربسر بجهد که با ستمکاری مردی نیکو صدقه و نماز بود، و آثارهای خوش وی را بطوس هست از آنجمله آنکه مشهد علی بن موسی الرضا را علیه السلام که بوبکر شهمرد کدخدای فائق الخادم خاصّه آبادان کرده بود سوری در آن زیادتهای {ص۵۳۲} بسیار فرموده بود و مناره‌یی کرد و دیهی خرید فاخر و بر آن وقف کرد؛ و بنشابور مصلی را چنان کرد که بهیچ روزگار کس نکرده بود از امرا، و آن اثر بر جای است، و در میان محلت بُلقاباد و حیره رودی است خُرد و بوقت بهار آنجا سیل بسیار آمدی و مسلمانان را از آن رنج بسیار بودی، مثال داد تا با سنگ و خشتِ پخته ریخته کردند و آن رنج دور شد؛ و برین دو چیز وقفها کرد تا مدروس نشود. و برباط فراوه و نَسا نیز چیزهای بانام فرمود و بر جای است. و این همه هست اما اعتقاد من همه آن است که بسیار ازین برابرِ ستمی که بر ضعیفی کنند نیستند. و سخت نیکو گفته است شاعر، شعر:

کسارقهِ الرُّمانِ مِن کرمِ جارِها                                            تعودُ بهِ المرضی و تطمعُ فی الفضلِ

نانِ همسایگان دزدیدن و بهمسایگان دادن در شرط نیست و بس مزدی نباشد. و ندانم تا این نوخاستگان درین دنیا چه بینند که فرا خیزند و مشتی حطام گرد کنند وز بهر آن خون ریزند و منازعت کنند و آنگاه آنرا آسان فرو گذارند و با حسرت بروند. ایزد عز ذکره بیداری کرامت کناد بمنّه و کرمه.

و بوالمظفّر جُمَحی بآخر روزگار سوری بنشابور رفت بصاحب‌بریدی بفرمان امیر مسعود رضی الله عنه – و حالِ این فاضل درین تاریخ چند جای بیامده است و خواجهٔ بزرگ احمد عبدالصمد او را سخت نیکو و گرامی داشتی – و مثال داد او را پوشیده تا اِنها کند بی‌محابا آنچه از {ص۵۳۳} سوری رود، و میکردی، و سوری در خونِ او شد، و نبشته‌های او آخر اثر کرد بر دل امیر؛ و فراخ‌تر سوی این وزیر نبشتى. وقتی بیتی چند فرستاده بود سوی وزیر، آن را دیدم و این دو سه بیت که از آن یادداشتم نبشتم، و خواجه حیلت کرد تا امیر این بشنید، که سوی امیر نبشته بود، و سخن کارگر آمد. این است، شعر:

امیرا بسوی خراسان نگر                                                   که سوری همی بند و ساز آورد

اگر دستِ شومش بماند دراز                                              به پیشِ تو کاری دراز آورد

هر آن کار کانرا بسوری دهی                                              چو چوپان بد داغ باز آورد

و آخر آن آمد که مخالفان بیامدند و خراسان بگرفتند چنانکه بر اثر شرح کرده آید.

و ازین حدیث مرا حکایتی سخت نادر و بافایده یاد آمده است، واجب داشتم نبشتن آن، که در جهان مانند این که سوری کرد بسیار بوده است، تا خوانندگان را فایده حاصل شود هر چند سخن دراز گردد.

الحکایه

در اخبار خلفا خوانده‌ام که چون کار آل برمک بالا گرفت و امیرالمؤمنین هرون الرشید یحیی بن خالد البرمکی را که وزیر بود پدر خواند و دو پسر او را فضل و جعفر برکشید و به درجه‌های بزرگ رسانید {ص۵۳۴} چنانکه معروف است و در کتب مثبت، مردی علوی خروج کرد و گرگان و طبرستان بگرفت و جمله کوه گیلان، و کارش سخت قوی شد. هرون بی‌قرار و آرام گشت، که در کتب خوانده بود که نخست خلل که آید در کار خلافت عباسیان آن است که بزمین طبرستان ناجمی پیدا آید از علویان. پس یحیی بن خالد البرمکی را بخواند و خالی کرد و گفت چنین حالی پیدا آمد، و این شغل نه از آن است که بسالاری راست شود؛ یا مرا باید رفت یا ترا یا پسری از آنِ تو فضل یا جعفر. یحیى گفت روا نیست بهیچ حال که امیرالمؤمنین بهر ناجمی که پیدا کند حرکت کند، و من پیش خداوند به پایم تا تدبیرِ مرد و مال میکنم، و بنده‌زادگان فضل و جعفر پیشِ فرمانِ عالی اند، چه فرماید؟ گفت فضل را بباید رفت و ولایت خراسان و ری و جبال خوارزم و سیستان و ماوراء النهر وی را داد تا به ری بنشیند و نایبان فرستد بشهرها و شغل این ناجم پیش گیرد و کفایت کند بجنگ، یا بصلح باز آرد. و شغل وی و لشکرِ وی راست باید کرد چنانکه فردا خلعت بپوشد و پس‌فردا برود و بنهروان مُقام کند تا لشکرها {ص۵۳۵} و مدد و آلت بتمامی بدو رسد. یحیی گفت فرمان‌بردارم، و بازگشت و هر چه بایست بساخت، و پوشیده فضل را گفت ای پسر بزرگ‌کاری است که خلیفه ترا فرمود و درجه‌یی تمام که ترا ارزانی داشت این جهانی، و لکن آن جهانی با عقوبتِ قوی، که فرزندی را از آنِ پیغامبر علیه السلام بر میباید انداخت. و جز فرمانبرداری روی نیست که دشمنان بسیار داریم و متّهم بعلویانیم، تا از چشم این خداوند نیوفتیم، فضل گفت دل مشغول مدار که من در ایستم و اگر جانم بشود تا این کار بصلح راست شود.

دیگر روز یحیی و فضل پیش آمدند، هرون الرشید نیزه و رایت خراسان ببست بنامِ فضل و با منشور بدو دادند و خلعت بپوشید و بازگشت با کوکبه‌یی سخت بزرگ و بخانه باز آمد، همه بزرگان درگاه بنزدیک وی رفتند و وی را خدمت کردند. و دیگر روز برفت و بنهروان آمد و سه روز آنجا مُقام کرد تا پنجاه هزار سوار و سالاران و مقدّمان نزدیک وی رفتند. پس درکشید و به ری آمد و آنجا فرود آمد و مقدمه را با بیست هزار سوار بر راه دنباوند بطبرستان فرستاد، و لشکرها با دیگر پیشروان بخراسان درپراگند. و پس رسولان فرستاد به یحیی علوی و تلطّفها کرد تا بصلح اجابت کرد بدان شرط که هرون او را عهدنامه‌یی فرستد بخط خویش بر آن نسخت که کند. و فضل حال باز نمود و هرون الرشید اجابت کرد و سخت شاد شد، تا یحیی نسختی فرستاد با رسولی از ثقات خویش و هرون آنرا بخط خویش نبشت و قضاه و عدول را گواه گرفت پس از آن که سوگندان را بر زبان برانده بود، و یحیی بدان آرام گرفت و بنزدیک فضل آمد و بسیار کرامت دید و ببغداد رفت و هرون وی را بنواخت و {ص۵۳۶} بسیار مال بخشید. و فضل بخراسان رفت و دو سال ببود و مالی سخت بزائران و شاعران بخشید و پس استعفا خواست و بیافت و ببغداد بازآمد. و هرون بر استادی وی آن نیکویی فرمود کز حد بگذشت.

حالِ آن علوی، باز نمودن که چون شد دراز است، غرض من چیزی دیگر است نه حال آن علوی بیان کردن. فضل رشید را هدیهیی آورد برسم. پس از آن اختیار چنان کرد که بخراسان امیری فرستد، و اختیارش بر على بن عیسی بن ماهان افتاد، و با یحیى بگفت و رای خواست. یحیی گفت علی مردی جبّار و ستمکار است و فرمان خداوند راست – و خلل بحال آل برمک راه یافته بود – رشید بر مغایظهٔ یحیی علیِ عیسی را بخراسان فرستاد و على دست برگشاد و مال بافراط برستدن گرفت و کس را زهره نبود که بازنمودی. و منهیان سوی یحیی می‌نبشتند، او فرصتی نگاه داشتی و حیلتی ساختی تا چیزی از آن بگوش رشید رسانیدی و مظلومی پیش کردی تا ناگاه در راه پیش خلیفه آمدی، و البته سود نمیداشت، تا کار بدان منزلت رسید که رشید سوگند خورد که هر کس که از علی تظلّم کند آن کس را نزدیک وی فرستد، و یحیی و همه مردمان خاموش شدند.

على خراسان و ماوراء النهر و ری و جبال و گرگان و طبرستان و کرمان و سپاهان و خوارزم و نیم‌روز و سیستان بکند و بسوخت و آن ستد کز حدّ و شمار بگذشت. پس از آن مال هدیه‌یی ساخت رشید را که پیش از وی کس نساخته بود و نه پس از وی بساختند و آن هدیه نزدیک بغداد رسید و نسخت آن بر رشید عرضه کردند سخت شاد شد {ص۵۳۷} و بتعجب بماند، و فضل ربیع که حاجب بزرگ بود میان‌بسته بود تعصّب آل برمک را و پایمردی علی عیسی میکرد، رشید فضل را گفت چه باید کرد در باب هدیه‌یی که از خراسان رسیده است؟ گفت خداوند را بر منظر باید نشست و یحیی و پسرانش و دیگر بندگان را بنشاند و بیستانید تا هدیه پیش آرند و دلهای آل برمک بطرقد و مقرّر گردد خاص و عام را که ایشان چه خیانت کرده‌اند که فضل بن یحیى هدیه آن مقدار آورد از خراسان که عاملی از یک شهر بیش از آن آرد و على چندین فرستد. این اشارت رشید را سخت خوش آمد که دل گران کرده بود بر آل برمک و دولت ایشان بپایان خواست آمد.

دیگر روز بر خضراء میدان آمد و بنشست و یحیی و دو پسرانش را بنشاند، و فضل ربیع و قوم دیگر و گروهی بایستادند. و آن هدیه‌ها را بمیدان آوردند: هزار غلام ترک بود بدست هر یکی دو جامهٔ ملوّن از ششتری و سپاهانی و سقلاطون و مُلحمِ دیباجی و دیبای ترکی و دیداری و دیگر اجناس، غلامان بایستادند با این جامه‌ها، و بر اثر ایشان هزار کنیزک ترک آمد بدست هر یکی جامی زرین یا سیمین پر از مشک و کافور و عنبر و اصناف عطر و طرایف شهرها؛ و صد غلام هندو و صد کنیزک هندو بغایت نیکورو و شارهای قیمتی پوشیده و غلامان تیغهای هندوی داشتند، هر چه خیاره‌تر، و کنیزکان شارهای باریک در سفطهای نیکوتر از قصب. و با ایشان پنج پیل نر آوردند و دو ماده، {ص۵۳۸} نران با برگستوانهای دیبا و آیینه‌های زرین و سیمین و مادگان با مهدهای زر و کمرها و ساختهای مرصع بجواهر. و بیست اسب آوردند بر اثر پیلان با زینهای زرین، نعل زر برزده، وساختهای مرصّع بجواهر بدخشی و پیروزه، اسبان گیلی؛ و دویست اسب خراسانی با جُلهای دیبا؛ و بیست عقاب و بیست شاهین. و هزار اشتر آوردند دویست با پالان و افسارهای ابریشمین، دیباها در کشیده در پالان، دیگر اسباب و جوال سخت آراسته، و سیصد اشتر از آن با محمل و مهد، بیست با مهدهای بزر؛ و پانصد هزار و سیصد پاره بلور از هر دستی؛ و صد جفت گاو و بیست عقد گوهر سخت قیمتی و سیصد هزار مروارید و دویست عدد چینی فغفوری از صحن و کاسه و غیره که هریک از آن در سر کار هیچ پادشاهی ندیده بودند و دو هزار چینی دیگر از لنگری و کاسه‌های کلان و خمره‌های چینی کلان و خرد و انواع دیگر؛ و سیصد شادروان و دویست خانه قالی و دویست خانه محفوری.

چون این اصناف نعمت بمجلس خلافت و میدان رسید تکبیری از لشکر برآمد و دهل و بوق بزدند آن چنانکه کس مانند آن یاد نداشت و نخوانده بود و نشنوده، هرون الرشید روی سوی یحیی برمکی کرد و گفت: این چیزها کجا بود در روزگار پسرت فضل؟ یحیی گفت: زندگانی امیرالمؤمنین دراز باد، این چیزها در روزگار امارت پسرم در خانه‌های خداوندان این چیزها بود بشهرهای عراق و خراسان. هرون الرشید ازین جواب سخت طیره شد چنانکه آن هدیه بر وی منغّص شد و روی {ص۵۳۹} ترش کرد و برخاست از آن خضرا و برفت. و آن چیزها از مجلس و میدان ببردند بخزانه‌ها و سرایها و ستورگاه و ساربانان رسانیدند. و خلیفه سخت دژم بنشست از آن سخن یحیی، که هرون الرشید عاقل بود غور آن دانست که چه بود.

و یحیى چون بخانه بازآمد فضل و جعفر پسرانش گفتند که ما بندگانیم و نرسد ما را که بر سخن و رای پدر اعتراض کنیم، ما سخت بترسیدیم از آن سخن بی‌محابا که خلیفه را گفتی، بایستی که اندر آن گفتار نرمی و اندیشه بودی. یحیی گفت ای فرزندان ما از شدگانیم و کار ما بآخر آمده است، و سبب محنت بعد قضاء الله شمایید؛ تا بر جایم سخن حق ناچار بگویم و بتملق و زرق مشغول نشوم، که به افتعال و شعبده قضای آمده بازنگردد که گفته‌اند اِذا اِنتهت المُدّه کان الحتف فی الحیله؛ آنچه من گفتم امشب در سر این مرد جبّار بگردد و ناچار فردا درین باب سخن گوید و رایی خواهد روشن، بشما رسانم آنچه گفته آید. بازگردید و دل مشغول مدارید. ایشان بازگشتند سخت غمناک که جوانان کارنادیدگان بودند؛ و این پیر مجرّب جهاندیده بود، طعامی خوش بخورد با ندیمان، پس فرود سرای رفت و خالی کرد و رود و کنیزک و شراب خواست و دست بشراب خوردن کرد؛ و کتابی بود که آنرا لطایفُ حِیَلِ الکفاه نام بود بخواست و خوشک خوشک می میخورد و نرمک نرمک سماعی و زخمهیی و گفتاری می‌شنید و کتاب میخواند تا باقی روز و نیمه‌یی از شب بگذشت، پس با خویشتن گفت «بدست آوردم» و بخفت و پگاه برخاست و بخدمت رفت.

چون بار بگسست هرون الرشید با یحیی خالی کرد و گفت ای پدر {ص۵۴۰} چنان سخنی درشت دی در روی من بگفتی، چه جای چنان حدیث بود؟ یحیی گفت زندگانی خداوند دراز باد، سخن راست و حق درشت باشد، و بود در روزگار پیشین که ستوده میآمد، اکنون دیگر شده است؛ و چنین است کار دنیای فریبنده که حالها بر یکسان نگذارد. و هر چند حاسدان رای خداوند دربارهٔ من بگردانیده‌اند و آثار تنکُّر و تغیُّر می‌بینم، ناچار تا در میان کارم البته نصیحت بازنگیرم و کفران نعمت نورزم. هرون گفت «ای پدر سخن برین جمله مگوی و دل بد مکن، که حال تو و فرزندان تو نزدیک ما همان است که بود، و نصیحت باز مگیر که درست و نادرست همه ما را خوش است و پسندیده. و آن حدیث که دی گفتی عظیم بر دل ما اثر کرده است، باید که شرحی تمام دهی تا مقرر شود.» یحیی بر پای خاست و زمین بوسه داد و بنشست و گفت «زندگانی خداوند دراز باد. تفصیل سخن دینه بعضی امروز توانم نمود و بیشتر فردا نموده شود بشرح‌تر.» گفت نیک آمد. یحیی گفت: خداوند دست على را گشاده کرده است تا هر چه خواهد میکند و منهیان را زهره نیست که آنچه رود باز نمایند، که دو تن را که من بنده پوشیده گماشته بودم بکشت؛ و رعایای خراسان را ناچیز کرد و اقویا و محتشمان را برکند و ضیاع و املاک بستد و لشکر خداوند را درویش کرد. و خراسان ثغری بزرگ است و دشمنی چون ترک نزدیک، بدین هدیه که فرستاد نباید نگریست، که از ده درم که بستده است دو یا سه فرستاده است، و بدان باید نگریست که ساعت تا ساعت خللی افتد که آنرا در نتوان یافت، که مردمان خراسان چون از {ص۵۴۱} خداوند نومید شوند دست بایزد عزذکره زنند و فتنه‌یی بزرگ بپای کنند و از ترکان مدد خواهند و بترسم که کار بدان منزلت رسد که خداوند را به تنِ خویش باید رفت تا آنرا در تواند یافت و به هر درمی که علی عیسی فرستاد پنجاه درم نفقات باید کرد یا زیاده تا آن فتنه بنشیند. بنده آنچه دانست بگفت و از گردن خویش بیرون کرد و فرمان خداوند را باشد. و نموداری و دلیلی روشن‌تر فردا بنمایم. هرون الرشید گفت «همچنین است که تو گفتی ای پدر، جزاک الله خیرا، آنچه حاجت است درین کرده آید. بازگرد و آنچه گفتی بنمای.» قوی‌دل بازگشت و آنچه رفته بود با فرزندان فضل و جعفر بگفت، ایشان شاد شدند.

و یحیی کس فرستاد و ده تن از گوهرفروشان بغداد را بخواند که توانگرتر بودند و گفت خلیفه را به سی بار هزار هزار درم جواهر میباید هر چه نادرتر و قیمتی‌تر. گفتند سخت نیک آمد. بدولت خداوند و عدل وی اگر کسی به سی بار هزار هزار دینار جواهر خواهد در بغداد هست. و ما ده تن این چه میخواهد داریم و نیز بزیادت بسیار. یحیی گفت بارک الله فیکم، بازگردید و فردا با جواهر بدرگاه آیید تا شما را پیش خلیفه آرند تا آنچه رأى عالى واجب کند کرده آید. گوهرفروشان بازگشتند و دیگر روز با سفطهای جواهر بدرگاه آمدند و یحیی خلوت خواست با هرون الرشید، کرده آمد. و ایشان را پیش آوردند با جواهر و عرضه کردند و خلیفه بپسندید و یحیی ایشان را خطّی بداد به بیست و هفت بار هزار هزار درم و هرون الرشید آنرا توقیع کرد و گفت بازگردید تا رای چه واجب کند درین، و فردا نزدیک یحیی آیید تا آنچه فرموده باشیم تمام کند. گوهرفروشان بازگشتند و سفطها را قفل و مهر کردند و بخزانه ماندند. {ص۵۴۲} هرون الرشید گفت این چیست که کردی ای پدر؟ گفت زندگانی خداوند دراز باد، جواهر نگاه دار تا فردا خط بستانم و پاره کنم و خداوندان گوهر زهره ندارند که سخن گویند، و اگر بتظلّم پیش خداوند آیند حواله بمن باید کرد تا جواب دهم. هرون گفت ما این توانیم کرد اما پیش ایزد عزذکره در عرصات قیامت چه حجت آریم؟ و رعایا و غربا ازین شهر بگریزند و زشت‌نام شویم در همه جهان. یحیی گفت: پس حال علی عیسی برین جمله است در خراسان که بنمودم، و چون خداوند روا نمیدارد که ده تن از وی تظلّم کنند و بدرد باشند چرا روا دارد که صد هزار هزار مسلمان از یک والیِ وی غمناک باشند و دعای بد کنند؟ هرون گفت: احسنت ای پدر نیکو پیدا کردی. [سفطها] بخانه بر و بخداوندان جواهر باز ده. و من دانم که در باب این ظالم على عیسی چه باید کرد. و یحیی بازگشت و دیگر روز گوهر فروشان بیامدند و سفطها فرمود تا بدیشان بازدادند بقفل و مهر و بیع اقالت کردند و خط باز ستدند و گفت: این مال گشاده نیست، چون از مصر و شام حِمل دررسد آنگاه این جواهر خریده آید، ایشان دعا کردند و بازگشتند.

و این حدیث در دل رشید بماند و باز میاندیشید تا على را چون براندازد. و دولت آل برمک بپایان آمده بود، ایشان را فرودبرد چنانکه سخت معروف است، و رافعِ لیثِ نصرِ سیّار که از دست علی عیسی امیر بود بماوراء النهر عاصی شد و بسیار ممکّنان از مرو سوی وی رفتند و با وی نیز لشکر بسیار بود و از ماوراء النهر نیز با وی بسیار گرد آمد و سوی وی رفتند و همه خراسان پر فتنه گشت و چند لشکر را {ص۵۴۳} از آنِ على عیسی که بفرستاد بشکست تا کار بدان منزلت رسید که از هرون مدد خواست هرون هرثمهٔ اعیَن را با لشکری بزرگ بمدد عیسی فرستاد و با وی پوشیده بنهاد و بخط خود منشوری دادش بولایت تا على را بگیرد ناگاه و بند کند و انصاف رعایای خراسان از وی بازستاند و آنگاه وی را ببغداد فرستد و کارِ رافع را پیش گیرد تا بجنگ یا صلح کفایت کرده آید. و هرثمه برفت و علی را بمغافصه بمرو فرو گرفت و هر چه داشت بستد پس بسته با خادمی از آنِ رشید ببغداد فرستاد و خراسان را ضبط‌گونه‌یی کرد. و هر روز کار رافع قویتر میبود و هرثمه عاجز شد از کار وی تا حاجت آمد رشید را که مایهٔ عمر بآخر رسیده و آن تن درمانده به تنِ خویش حرکت باید کرد با لشکر بسیار و مأمون پسرش بر مقدّمه وی. درین راه بچند کرّت گفت: دریغ آل برمک! سخن یحیی مرا امروز یاد میآید؛ ما استوزر الخلفاءُ مثلَ یحیی. و آخر کارش آن آمد که مأمون تا مرو برفت و آنجا مقام کرد و لشکر را با هرثمه به سمرقند فرستاد؛ و هرون الرشید چون بطوس رسید آنجا گذشته شد.

و این حکایت بپایان آمد و چنین حکایات از آن آرم، هر چند در تصنیف سخن دراز میشود، که ازین حکایات فایده‌ها حاصل شود، تا دانسته آید. والسّلام.

تاریخ بیهقی -۴۰- تلک هندو

متن

و بونصر هم بر آنجای بازآمد و خالی بنشست و مرا گفت نامه نویس از من بوکیل گوزگانان و کروان تا ده‌هزار گوسپند از آن من که بدست وی است میش و بره در ساعت که این نامه بخواند در بها افگند و بنرخ روز بفروشد و زر و سیم نقد کند و بغزنین فرستد. من نامه نبشتم و وی آنرا بخط خویش استوار کرد و خریطه کردند و در اسکدار گوزگانان نهادند و حلقه برافکندند و بر در زدند و گسیل کردند. و استادم به اندیشه دراز فرو شد، و من با خویشتن میگفتم که اگر امیر فرمود تا ترکمانان را به ری فروگیرند این گوسپندان را برباط کروان بنرخ روز فروختن معنی چیست؟ مرا گفت «همانا همی اندیشی حدیثِ ترکمانان و فروگرفتن ایشان و نامهٔ من تا گوسپندان را فروخته آید.» گفتم والله بجان و سر خداوند که همین می‌اندیشم. گفت «بدان که این فروگرفتن ترکمانان رایی است نادرست و تدبیری خطا، که بهیچ حال ممکن نشود سه چهار هزار سوار را فرو گرفتن. و از آنجا سلطان را نامه نارسیده که ترکمانان را بچه حیله فروگرفتند شتابی کند و تنی چند را فرماید تا بهرات فروگیرند و بنه‌های ایشان را برانند و این قوم را که با بنه‌اند بجنبانند و خبر به ری رسد و ایشان را درشورانند و پسر یغمُر از بلخان‌کوه درآید با فوجی سوار دیگر سخت قوی و همگنان بهم پیوندند و بخراسان درآیند و هر چه دریابند از چهارپای در ربایند و بسیار فساد کنند. من پیشتر بدیدم و مثال دادم تا گوسپندان من بفروشند تا اگر چه {ص۵۱۴} به ارزان‌بهاتر بفروشند باری چیزی بمن رسد و خیر خیر غارت نشود، که این تدبیر خطا پیش گرفته‌اند و خواجهٔ بزرگ و من در این باب بسیار بگفتیم و عاقبت کار باز نمودیم سود نداشت، که این خداوند بهمّت و جگر بخلافِ پدر است، پدرش مردی بود حَرون و دوراندیش، اگر گفتی چیزی ناصواب را که من چنین خواهم کرد از سر جبّاری و پادشاهی خویش گفتی و اگر کس صواب و خطای آن بازنمودی در خشم شدی و مشغله کردی و دشنام دادی، باز چون اندیشه را بر آن گماشتی به سرِ راهِ راست بازآمدی؛ و طبع این خداوند دیگر است که استبدادی میکند نااندیشیده، ندانم تا عاقبت این کارها چون باشد.» این بگفت و بازگشت بخانه. و من با خویشتن گفتم که سخت دور دیده است این مرد، و باشد که چنین نباشد. و حقّا ثمّ حقّا که همچنان آمد که وی اندیشیده بود، که تدبیرِ فروگرفتن ترکمانان به ری راست نیامد و دررمیدند، چنانکه آن قصه بیارم، و از ری سوی خراسان بیامدند و از ایشان آن فساد رفت که رفت و چهارپای گوزگانان بیشتر براندند. و پسِ یک سال بغزنین با استادم نان میخوردم، بره‌یی سخت فربه نهاده بودند، مرا و بونصر طیفور [را] که سپاہ‌سالار شاهنشاهان بوده بود گفت بره چون است؟ گفتم بغایت فربه. گفت از گوزگانان آورده‌اند. ما در یکدیگر نگریستیم. بخندید گفت این بره از بهای آن گوسپندان خریده‌اند از آنکه برباط کروان فروخته‌اند،

و این قصّه که نبشتم بازگفت.

و هم درین تابستان حالی دیگر رفت از حدیث احمد ینالتگین سالار هندوستان. و به ستم مردی را عاصی کردند، که سبب فتنهٔ خراسان {ص۵۱۵} و قوت گرفتنِ ترکمانان و سلجوقیان بعد قضاء الله عز ذکره آن بود، هر کژی را سببی است. خواجهٔ بزرگ احمد حسن بد بود با این احمد بدان سبب که پیش ازین باب باز نموده‌ام که وی قصدها کرد در معنی کالای وی بدان وقت که آن مرافعه افتاد با وی. و با قاضی شیراز هم بد بود از آنچه باری چند امیر محمود گفته بود که قاضی وزارت را شاید. احمد حسن بوقت گسیل کردن احمد ینالتگین سالار هندوستان در وی دمیده بود که از قاضی شیراز نباید اندیشید، که تو سالار هندوستانی بفرمان سلطان و وی را بر تو فرمانی نیست، تا چنان نباشد که افسونی بر تو خواند و ترا بر فرمان خویش آرد، و احمد ینالتگین بر اِغرا و زهره برفت و دو حبّه از قاضی نیندیشید در معنی سالاری، این احمد مردی شهم بود و او را عطسهٔ امیر محمود گفتندی و بدو نیک بمانستی. و در حدیث مادر و ولادت وی و امیر محمود سخنان گفتندی. و بوده بود میان آن پادشاه و مادرش حالی بدوستی، حقیقت خدای عزوجل داند. و این مرد احوال و عاده امیر محمود نیک دریافته بود در نشستن و سخن گفتن، چون بهندوستان رسید غلامی چند گردن‌کش مردانه داشت و سازی و تجملی نیکو، میان وی و قاضی شیراز لجاج رفت در معنی سالاری، قاضی گفت سالاری عبدالله قراتگین را باید داد و در فرمان او بود، احمد گفت «بهیچ حال نباشم، سلطان این شغل مرا فرموده است، و از {ص۵۱۶} عبدالله به همه روزگار وجیه‌تر و محتشم‌تر بوده‌ام، و وی را و دیگران را زیر علامت من باید رفت.» و آن حدیث دراز کشید و حشم لوهور و غازیان احمد را خواستند و او بر مغایظهٔ قاضی برفت با غازیان و قصد جایی دوردست کرد و قاضی بشکایت از وی قاصدان فرستاد و قاصدان به بُست رسیدند، و ما بسوی هرات و نشابور خواستیم رفت، امیر مسعود خواجهٔ بزرگ احمد حسن را گفت صواب چیست درین باب؟ گفت احمد ینالتگین سالاری را از همگان به شاید، جواب قاضی باز باید نبشت که تو کدخدای مالی، ترا با سالاری و لشکر چه کار است؟ احمد خود آنچه باید کرد کند و مالهای تکَّران بستاند از خراج و مواضعت و پس به غزا رود و مالی بزرگ بخزانه رسد و مابین الباب و الدار نزاع بنشود. امیر را این خوش آمد و جواب برین جمله نبشتند.

و احمد ینالتگین سخت قوی‌دل شد که خواجه بدو نامه فرموده بود که: «قاضی شیراز چنین و چنین نبشت و جواب چنین و چنین رفت»، و با غازیان و لشکر لوهور رفت و خراجها از تکَّران بتمامی بستد و درکشید و از آب گنگ گذاره شد و بر چپ رفت و ناگاه بر شهری زد که آنرا بنارس گویند، از ولایت گنگ بود و لشکر اسلام بهیچ روزگار آنجا نرسیده بود، شهری دو فرسنگ در دو فرسنگ و آبهای بسیار؛ و لشکر از بامداد تا نماز دیگر بیش مقام نتوانست کرد که خطر بود و بازار بزازان و عطاران و گوهرفروشان ازین سه بازار ممکن نشد بیش غارت کردن. لشکر توانگر شد چنانکه همه زر و سیم و عطر و جواهر {ص۵۱۷} یافتند و به مراد بازگشتند. و قاضی از برآمدن این غزو بزرگ خواست که دیوانه شود، قاصدان مسرع فرستاد، بنشابور بما رسیدند و بازنمودند که «احمد ینالتگین مالی عظیم که از مواضعت بود از تکّران و خراج‌گزاران بستد و مالی که حاصل شد بیشتر پنهان کرد و اندک‌مایه چیزی بدرگاه عالی فرستاد. و معتمدان من با وی بوده‌اند پوشیده چنانکه وی ندانست، و از آنِ مشرف و صاحب‌برید نیز بودند، و هر چه بستد نسخت کردند و فرستاده آمد تا رای عالی بر آن وقوف گیرد تا این مرد خائن تلبیس نداند کرد. و بترکستان پوشیده فرستاده بوده است بر راه پنجهیر تا وی را غلامهای ترک آرند و تا این غایت هفتاد و اند غلام آورده‌اند و دیگر دُمادُم است. و ترکمانان را که اینجااند همه را با خویشتن یار کرد و آزرده‌اند و بر حالهای او کس واقف نیست، که گوید من پسر محمودم و بندگان بحکم شفقت آگاه کردند، رای عالی برتر است.» این نامه‌ها بر دلِ امیر کار کرد و بزرگ اثری کرد و مثال داد استادم را بونصر تا آنرا پوشیده دارد چنانکه کس بر آن واقف نگردد. و دُمادُم این مبشّران رسیدند و نامه‌های سالار هندوستان احمد ینالتگین و صاحب‌بریدِ لشکر آوردند بخبر فتح بنارس که «کاری سخت بزرگ برآمد و لشکر توانگر شد و مالی عظیم از وی و خراجها که از تُکّران بستده بوده است و چند پیل حاصل گشت. و بندگان نامه‌ها از اندربیدی نبشتند و روی به لوهور نهادند و خوش میآیند » و آنچه رفته بود باز نموده…………. {ص۵۱۸} و آن برنا را دفن کردند. و امیر سخت غمناک شد چه ستی شایسته و شهم و با قد و منظر و هنر بود و عیبش همه شراب‌دوستی تا جان در آن سر کرد. و بتر آن آمد که مضرّبان و فسادجویان پوشیده نامه نبشتند سوی هرون برادرش که خوارزمشاه بود و باز نمودند که «امیر غادری فراکرد تا برادرت را از بام بینداخت و بکشت، و بجای یک‌یک همین خواهند کرد از فرزندان خوارزمشاه.» و هرون خود لختی بدگمان شده بود از خواجهٔ بزرگ احمد عبدالصمد، و از تسحُّبها و تبسُّطهای پسرش عبدالجبار سرزده گشته، چون این نامه بدو رسید، و خود لختی شیطان در او دمیده بود، بادی در سر کرد و بدگمان شد و آغازید آبِ عبدالجبار را خیر خیر ریختن و بچشم سبکی درو نگریستن و بر صوابدیدهای وی اعتراض کردن. و آخر کار بدان درجه رسید که عاصی شد و عبدالجبار را متواری بایست شد از بیم جان، و هر دو در سر یکدیگر شدند. و این احوال را شرحی تمام داده آید در بابی که خوارزم را خواهد بود درین تاریخ چنانکه از آن باب بتمامی همه دانسته آید ان شاء الله.

روز آدینه چهارم جمادی الاخری پیش از نماز خواجهٔ بزرگ را {ص۵۱۹} خلعت رضا داد که سوی تخارستان و بلخ خواست رفت بدان سبب که نواحی ختلان شوریده گشته بود از آمدن کمیجیان بناحیت و همچنین تا به ولوالِج و پنج‌آب روَد و شحنهٔ نواحی بدو پیوندد و روی بدان مهم آرند و آن خوارج را برمانند. و امیر وی را بزبان بنواخت و نیکویی گفت. و وی بخانه باز رفت و اعیان حضرت حق وی بتمامی بگزاردند و پس از نماز برفت. و چهار حاجب و ده سرهنگ و هزار سوار ساخته با وی رفتند. و فقیه بوبکر مبشِّر را صاحب دیوان رسالت نامزد کرد تا بصاحب‌بریدیِ لشکر با وی برفت بفرمان امیر. و نامه‌ها نبشته آمد بهمه اعیان حشم تا گوش بمثالهای وزیر دارند، و بوبکر را نیز مثال دادند تا آنچه خواجه صواب بیند و بمصالح ملک بازگردد هر روز بسلطان مینویسد. و وزیر بر راه بژِ غوزک رفت. و بیارم پس ازین بجای خویش آنچه بر دست این مهتر آمد از کارهای بانام چنانکه رسم تاریخ است. و دیگر روز امیر بباغ صدهزاره رفت بر آن جمله که آنجا یک هفته بباشد و بنه‌ها بجمله آنجا بردند.

و درین میانها نامه‌ها پیوسته میرسید که «احمد ینالتگین به لوهور باز آمد با ترکمانان. و بسیار مفسدان لوهور و از هر جنس مردم بر وی گرد آمد. و اگر شغل او را بزودی گرفته نیاید کار دراز گردد، که هر {ص۵۲۰} روزی شوکت و عزت وی زیادت است.» امیر درین وقت بباغ صدهزاره بود، خلوتی کرد با سپاه‌سالار و اعیان و حشم و رای خواست تا چه باید کرد در نشاندن فتنهٔ این خارجی و عاصی چنانکه دل بتمامی از کار وی فارغ گردد. سپاه‌سالار گفت «احمد را چون از پیش وی بگریخت نمانده بود بس شوکتی، و هر سالار که نامزد کرده آید تا پذیرهٔ او رود بآسانی شغل او کفایت شود، که به لوهور لشکر بسیار است. و اگر خداوند بنده را فرماید رفتن برود در هفته هرچند هوا سخت گرم است.» امیر گفت بدین مقدار شغل زشت و محال باشد ترا رفتن، که بخراسان فتنه است، از چند گونه، و بختلان و تخارستان هم فتنه افتاده است و هر چند وزیر رفته و وی آنرا کفایت کند ما را چون مهرگان بگذشت فریضه است به بُست یا ببلخ رفتن و یا با رایت ما باید رفت. سالاری فرستیم بسنده باشد. سپاہ‌سالار گفت فرمان خداوند راست و سالاران گروهی آنجا حاضر اند در مجلس عالی و دیگر بر درگاه‌اند، کدام بنده را فرماید رفتن؟ تلک هندو گفت زندگانی خداوند دراز باد، من بروم و این خدمت بکنم تا شکرِ نواخت و نعمت گزارده باشم، و دیگر که من از هندوستانم و وقت گرم است و در آن زمین من راه بهتر برم، اگر رای عالی بیند این خدمت از بنده دریغ نیاید. امیر او را بستود بدین مسابقت که نمود و حاضران را گفت چه گویید؟ گفتند: مرد نام‌گرفته است و شاید هر خدمت را، که تبع و آلت و مردم دارد و چون بفرمان عالی زیادتِ نواخت یافت این کار {ص۵۲۱} بسر تواند برد. امیر گفت بازگردید تا درین بیندیشم. قوم بازگشتند.

و امیر با خاصگان خویش فرودِ سرای گفته بود که «هیچ کس ازین اعیان دل پیشِ این کار نداشت و بحقیقت رغبت صادق ننمود تا تلک را مگر شرم آمد و پای پیش نهاد.» و عراقی دبیر را پوشیده نزدیک تلک فرستاد و وی را به پیغام بسیار بنواخت و گفت «بر ما پوشیده نیست ازین چه تو امروز گفتی و خواهی کرد. و هیچ خوش نیامد سخن تو آن قوم را که پیش ما بودند. اکنون تو ایشان را بازمالیدی، ناچار ما ترا راستگوی گردانیم و فردا بدین شغل نامزد کنیم و هر چه ممکن است درین باب بجای آریم و مال بسیار و مردم بیشمار و عُدّت تمام دهیم تا بر دست تو این کار برود و مخالف برافتد بی ناز و سپاس ایشان و تو وجیه‌تر گردی، که این قوم را هیچ خوش می‌نیاید که ما مردی را برکشیم تا همیشه نیازمند ایشان باشیم و ایشان هیچ کار نکنند. و در برکشیدن تو بسیار اضطراب کرده‌اند. اکنون پای افشار بدین حدیث که گفتی تا بروی. و این خطا رفته است و بگفتار و تضریب ایشان بوده است و گذشته باز نتوان آورد.» تلک زمین بوسه داد و گفت: «اگر بنده بیرون‌شدِ این بِنَدیدی پیش خداوند در مجمعِ بدان بزرگی چنین دلیری نکردی. اکنون آنچه درخواست است درین باب درخواهم و نسختی کنم تا بر رای عالی عرضه {ص۵۲۲} کنند و بزودی بروم تا آن مخذول را برانداخته آید.» عراقی بیامد و این حال بازگفت، و امیر گفت «سخت صواب آمد بباید نبشت.» و عراقی درین کار جان بر میان بست و نسختی که تلک مفصّل در باب خواهش خود نبشته بود بر رای امیر عرضه داد و امیر دست تلک را گشاده گردانید که چون از پژِ پژان بگذرد هر چه خواهد کند از اثبات کردن هندوان؛ و صاحب دیوان رسالت را پیغام داد بر زبان عراقی که منشور و نامه‌های تلک بباید نبشت، و بونصر را عادتی بود در چنین ابواب که مبالغتی سخت تمام کردی در هر چه خداوندانِ تخت فرمودندی، تا حوالتی سوی او متوجه نگشتی؛ هر چه نبشتنی بود نبشته آمد. و اعیان درگاه را این حدیث سخیف مینمود و لکن رمیهٌ من غیر رامٍ افتاد و کشته شدن احمد ینالتگین را سبب این مرد بود چنانکه بیارم بجای خویش؛ اما نخست شرط تاریخ بجای آرم و حال و کار این تلک که از ابتدا چون بود تا آنگاه که بدین درجه رسید بازنمایم که فایده‌ها حاصل شود از نبشتن چنین چیزها.

ذکر حال تلک الهندو

این تلک پسر حجّامی بود و لکن لقائی و مشاهدتی و زبانی فصیح داشت و خطّی نیکو بهندوی و فارسی. و مدتی دراز بکشمیر رفته بود و شاگردی کرده و لختی زرق و عشوه و جادویی آموخته و از آنجا نزدیک {ص۵۲۳} قاضی شیراز بوالحسن آمد و بدو بگروید، که هر مهتر که او را بدید ناچار شیفتهٔ او شد، و از دست وی عملی کرد و مالی ببرد و تن پیش نهاد. و قاضی فرمود تا او را از هر جانبی بازداشتند. و تلک حیله ساخت تا حال او با خواجهٔ بزرگ احمد حسن رضی الله عنه رسانیدند و گفتند شرارت قاضی دفع تواند کرد، و میان خواجه و قاضی بد بود، خواجه توقیعی سلطانی فرستاد با سه خیلتاش تا علیرغم قاضی را تلک را بدرگاه آوردند و خواجه احمد حسن سخن او بشنود و راه بدیه بود و در ایستاد تا رقعت او را بحیلت بامیر محمود رضی الله عنه رسانیدند چنانکه بجای نیاورد که خواجه ساخته است، و امیر خواجه را مثال داد تا سخن تلک بشنود، و قاضی در بزرگ بلائی افتاد. چون این دارات بگذشت تلک از خواص معتمدان خواجه شد و او را دبیری و مترجمی کردی با هندوان، همچنان که بیربال بدیوان ما، و کارش بالا گرفت. و بدیوان خواجه من که بوالفضلم وی را بر پای ایستاده دیدمی که بیرونِ دبیری و مترجمی پیغامها بردی و آوردی؛ و کارها سخت نیکو برگزاردی. چون خواجه را آن محنت افتاد که بیاورده‌ام و امیر محمود چاکران و دبیرانش را بخواست تا شایستگان را خدمتِ درگاه فرمایند تلک را بپسندید و با بهرامِ ترجمان یار شد و مرد جوانتر و سخن‌گوی‌تر بود، و امیر {ص۵۲۴} محمود چنین کسی را خواستی، کارش سره شد. سلطان مسعود را در نهان خدمتهای پسندیده کرد که همه هندوان کتور و بعضی را از بیرونیان در عهد وی آورد و وی با چون محمود پادشاهی خطری بدین بزرگی بکرد. چون شاه مسعود از هرات ببلخ رسید و کار ملک یکرویه شده بود و سوند هرای سپاہ‌سالار هندوان بر جای نبود تلک را بنواخت و خلعت زر داد و طوق زرین مرصع بجواهر در گردن وی افکند و وی را خیل داد، و مرد نام گرفت و سرای‌پرده خُرد و چتر ساخت و با وی طنبک میزدند، طبلی که مقدمان هندوان را رسم است، و علامت منجوق با آن یار شد و هلَّم جرّا تا کارش بدان پایه رسید که در میان اعیان می‌نشست در خلوت و تدبیرها تا بچنین شغل که باز نمودم از آنِ احمد ینالتگین دست پیش کرد که تمام کند و بخت و دولتش آن کار براند و برآمد، و لکل أمرٍ سببٌ، و الرجال یتلاحَقون، و خردمندان چنیں اتفاقها را غریب ندارند که کس از مادر وجیه نزاید و مردمان میرسند، اما شرط آن است که نام نیکو یادگار مانند.

و این تلک مردی جَلد آمد و اخلاقِ ستوده نمود و آن مدّت که عمر یافت زیانیش نداشت که پسر حجّامی بود. و اگر با آن نفس و خرد و همت اصل بودی نیکوتر نمودی، که عظامی و عصامی بس نیکو باشد. و لکن عظامی بیک پشیز نیرزد چون فضل و ادب نفس و ادب درس ندارد و همه سخنش آن باشد که پدرم چنین بوده و شاعر سره گفته است، شعر: {ص۵۲۵}

ما قلت فی نسب لو قلت فی حسب                                    لقد صدَقت و لکن بئس ما ولدوا

و درین عصامی و عظامی ارجوزه و بیتی چند شعر یاد داشتم نبشتم، شعر:

نفسُ عِصامٍ سوّدت عصاما                                                و عَلّمته الکرَّ و الاقداما

و صیَّرتُه ملکاً هماما

وقول الآخر فی العظامی الأحمق:

اذا ماالمرءُ عاش بعظمِ میتٍ                                               فذاکَ العظمُ حیٌّ و هوَ میتُ

یقولُ بنى لىَ الآباءُ بیتاً                                                      فهدَّمتُ البناءَ فما بنیتُ

و من یکُ بیتُه بیتاً رفیعاً                                                      و یَهدَمهُ فلیسَ لذاکَ بیتُ

تاریخ بیهقی -۳۹- آشفتگی ری و خوارزم

متن

[آغاز مجلد هشتم]

بقیت سال اربع و عشرین و اربعمائه

تاریخ این سال پیش ازین برانده بودم در مجلّد هفتم تا آنجا که امیر شهید مسعود رضی الله عنه عبدالجبار پسر خواجه احمد عبدالصمد را برسالت گرگان فرستاد با خادم و مهد تا ودیعت باکالیجار را از آن پرده به پردهٔ این پادشاه آرد. و آن روز که من نبشتم این قصه و داستان را کارها نو گشت درین حضرت بزرگوار چنین که براندم، و از آن فراغت افتاد، اینک بقرارِ تاریخ بازرفتم.

و نامه‌ها پیوسته گشت از ری که «طاهر دبیر کدخدای ری و آن نواحی به لهو و نشاط و آداب آن مشغول می‌باشد، و بدانجاى تَهتُّک است که یک روز وقتِ گل طاهر گل‌افشانی کرد که هیچ ملک بر آن گونه نکند، چنانکه میان برگ گل دینار و درم بود که برانداختند، و تاش و همهٔ مقدّمان نزدیک وی بودند، و همگان را دندان‌مزد داد. چون بازگشتند مستان وی با غلامان و خاصگان خویش خلعِ عذار کرد و تا بدان جایگاه سُخف رفت که فرمود تا مِشربه‌های زرین و سیمین آوردند و آنرا در علاقهٔ ابریشمین کشیدند و بر میان بست چون کمری و تاجی از مورد بافته و با گل سوری بیاراسته بر سر نهاد و پای کوفت و ندیمان و {ص۴۹۹} غلامانش پای کوفتند با گرزنها بر سر. و پس دیگر روز این حدیث فاش شد و همه مردم شهر غریب و شهری ازین گفتند. و اگر این اخبار بمخالفان رسد که کدخدای اعمال و اموال و تدبیر برین جمله است و سپاه‌سالار تاش نیز و دیگران در لهو و طرب بدو اقتدا میکنند چه حشمت مانَد؟ و جز درد و شغل دل نیفزاید. و ناچار اِنها بایست کرد این بی‌تیماری، که زیان داشتی پوشانیدن. رای عالی برتر در آنچه فرماید.»

امیر سخت تنگدل شد و در حال چیزی نگفت، دیگر روز چون بار بگسست وزیر را بازگرفت و استادم بونصر را و گفت که نامه‌هایی که مهر کرده بودند بیارید، بیاوردند، و با این دوتن خالی کردند و حالها باز گفتند. امیر گفت من طاهر را شناخته بودم در رعونت و نابکاری، و محال بودی وی را آنجا فرستادن. خواجه گفت هنوز چیزی نشده است، نامه‌ها باید نبشت به انکارِ وی و ملامت تا نیز چنین نکند و سوگند دهند تا یک سال شراب نخورد. امیر گفت این خود باشد و بونصر نبیسد، اما تدبیر کدخدای دیگر باید ساخت. کدام کس را فرستیم؟ گفتند اگر رای عالی بیند به یک خطا کز وی رفت تبدیلی نباشد. امیر گفت شما حال آن دیار ندانید و من بدانسته‌ام، قومی‌اند که خراسانیان را دوست ندارند؛ آنجا حشمتی باید هر چه تمامتر با آن کار پیش رود و اگر بخلاف این باشد زبون گیرند و آن همه قواعد زیر و زبر شود. گفتند خداوند بندگان درگاه را شناسد، آنجا مردی باید محتشم؛ و بوالقاسم کثیر از هرات بیامده است و نام دارد، و بوسهل حمدوی نیز مردی شهم و کافی است، و بوسهل زوزنی هم محنتی دراز کشید و بندهٔ خداوند است و هم نامی دارد. و عبدوس نیز نام وجاه یافت، این اند محتشم‌ترِ بندگانِ {ص۵۰۰} خداوند که بنده نام برد، اکنون خداوند می‌نگرد، بر آن کس که رای و دل قرار گیرد میفرماید. امیر گفت هنوز بوالقاسم کثیر از عهدهٔ شغل بیرون نیامده است، حسابِ او پیش باید گرفت و برگزارد، که احمدِ حسن نرسید، و چون حساب وی فصل شود آنچه رای واجب کند در باب وی فرموده آید. و بوسهل زوزنی هیچ شغل را اندک و بسیار نشاید مگر تضریب و فساد و زیر و زبریِ کارها را؛ به آن خیانتها که وی کرد در باب خوارزمشاه و بابهای دیگر بسنده نیست؟ و عبدوس پیش ما بکار است. بوسهل حمدوی شاید این کار را که هم شهم است و هم کافی و کاردان و شغلهای بزرگ کرده است. خواجه گفت خداوند نیکو اندیشیده است و جز وی نشاید. امیر خادمی را که پرده نگاه میداشت آواز داد و فرمود که بوسهل حمدوی را بخوان. بر حکمِ فرمان بخواندند و بیامد و پیش رفت و بنشست. امیر گفت «ما ترا آزموده‌ایم در همه کارها و شهم و کافی ومعتمد یافته، شغل ری و آن نواحی مهم‌ترِ شغلهاست، و از طاهر آن می‌نیاید.» و حال وی بگفت و آنگاه باز نمود که «اختیار ما بر تو می‌افتد، بازگرد و کار بساز تا بروی که آنچه باید فرمود ما بفرماییم.» بوسهل زمین بوسه داد و گفت اختیار بنده آن بود که بر درگاه عالی خدمتی میکند، اما بندگان را اختیار نرسد، فرمان خداوند را باشد؛ اگر رای خداوند بیند تا بنده با خواجه و بونصر بنشیند و آنچه داند درین باب بگوید و مواضعه نبیسد و آنچه درخواستنی است درخواهد، که {ص۵۰۱} چنانکه بنده شنود آن شغل خَلَق‌گونه شده است، تا بر قاعدهٔ درست رود. امیر گفت «صواب چنین باشد.» هر سه تن خالی بنشستند و همچنان کردند و سخت دیر سخن رفت و آنچه گفتنی و نهادنی بود بنهادند و بگفتند و بپراکندند.

و بوسهل حمدوی، مواضعه نبشت در هر بابی با شرایط تمام چنانکه او دانستی نبشت، که مرد سخت کافی و دریافته بود، و بونصر مشکان عرضه کرد. امیر بخط خویش جواب نبشت، یکی آنکه تا بوسهل را اندر آن جمالی بزرگ باشد و دیگر که در آن با دیدار و بصارت تمام بود و همه نکت نبشتی؛ و آن را توقیع کرد و نزد وی بردند با چهل و اند پاره نامهٔ توقیعی که من نبشتم که بوالفضلم آن همه و نسخت آن استادم کرد. امیر فرمود وی را خلعتی راست کردند چنانکه وزیران را کنند که اندر آن خلعت کمر و مهد بود و ده غلام ترک سوار و صد هزار درم و صد پاره جامه، و مخاطبهٔ وی «الشیخ العمید» فرمود.

و خواجهٔ بزرگ احمد عبدالصمد را آزار آمد ازین مخاطبه و مرا که بوالفضلم بخواند و عتاب کرد با استادم و نومیدی نمود و پیغامِ دراز داد. و بیامدم و بگزاردم. و بونصر مردی محتشم بود و حدود را نگاه داشتی و با مردم بر سبیل تواضع نمودن و خدمت کردن سخت نیکو رفتی، پس گفت که «مکاشفت در چنین ابواب احمقان کنند، که اگر سلطان رکابداری را برکشد و وزارت دهد حشمت و جانبِ فرمانِ عالیِ سلطان نگاه باید داشت نه از آن کس که ایستانیده باشد اورا، اگر خامل‌ذکر باشد و اگر نباشد.» و با آنکه چنین حدود نگاه داشتی لجوجی بود از اندازه {ص۵۰۲} گذشته که البته رضا ندادی که وهنی بجای وی و دیوان وی بازگشتی، مرا گفت «خواجهٔ بزرگ را بگوی که من خداوند خواجهٔ بزرگ را سخت دیر است تا شناخته‌ام و دانسته که صدری شهم و فاضل و دبیر و با کمالِ خرد است، و اگر بدین صفت نبودی آن درجه بزرگی نیافتی که از چندان مردان فحول که نام نبشته بودند و او داند که همه بزرگانند و بجاه و خدمت سلاطین تقدیم داشتند اختیار امیر بر وی افتاد. و رسومِ خدمت پادشاهان باشد که بر رای وی پوشیده مانده است، که بخدمت پادشاه مشغول نبوده است و عادات و اخلاق ایشان پیش چشم نمیدارد و سر و کار نبوده است او را با ایشان بلکه با اتباع ایشان بوده است. و نگویی که درکتب می‌بخوانده است، در چنین ابواب حالِ کتب دیگر است و حال مشاهدت دیگر، و این سلطانِ ما امروز نادرهٔ روزگار است خاصّه در نبشتن و نامه فرمودن و مخاطبه نهادن. و مخاطبهٔ این بوسهل بلفظ عالی خویش گفته است که عمید باید نبشت که ما از آل بویه بیشیم و چاکر ما از صاحب عبّاد بیش است. و خواجهٔ بزرگ داند که خداوند درین گفتار برحق است. و لکن اگر انصاف خواهد داد بوسهل حمدوی به جوانی‌روز از پادشاهی چون محمود ساخت زر یافته است و صاحب‌دیوان حضرت غزنین و اطراف مملکت و هندوستان که بغزنین نزدیک است بوده و مدتی دراز شاگردی وزیری چون احمد حسن کرده و بروزگار امیر محمد که قدم بر تخت بگذاشت وزارت یافته و خلعت وزارت پوشیده و خوارزمشاه آلتونتاش بدو نامه نبشته و خواجه داند که از خویشتن چون نبشته باشد و من بر آن واقف نیستم. پس انصاف باید داد اگر من که صاحب دیوان رسالتم و مخاطبات به استصواب من میرود او را این {ص۵۰۳} نبشتمی کس بر من عیب نکردی، که باستحقاق نبشته بودمی، پس چون خداوند پادشاه فرموده است و با من درین عتاب رود انصاف نباشد. و خواجه هنوز درین کارها نو است مگر روزگار برآید مرا نیکوتر بشناسد. و هر چند چنین است فرمان خواجهٔ بزرگ را درین باب بهیچ حال سبک ندارم و اگر درین باب رقعتی نویسد بمجلس عالی رسانم و اگر پیغامی دهد نیز من بگویم.» من این پیغام نزدیک خواجه احمد بردم. زمانی اندیشید پس گفت «حق بدست خواجه بونصر است درین باب. روا نیست بمجلس عالی این حال بازنمودن که مُحال است. و نیز باید که این حدیث ببوسهل نرسد که از من نیازارد. و چشم دارم از خواجه بونصر که چنین نصیحتها از من بازنگیرد که هرچه گوید مقبول القول و موجب الشّکر باشد.» و من بازگشتم و آن فصول با استادم بگفتم و سخت خوش شد. و دیگر روز بمشافهه درین معنی سخن گفتند و این حدیث فرابرید.

روز سه‌شنبه شش روز از جمادی الاخری گذشته پس از بار بوسهل حمدوی خلعت بپوشید و پیش آمد و زمین بوسه داد و عقدی گوهر پیش امیر نهاد و بنشاندندش. امیر گفت «مبارک باد» و انگشتری‌یی نام سلطان بر وی نبشته ببوسهل داد و گفت این انگشتری مملکت عراق است و بدست تو دادیم و خلیفت مایی در آن دیار و پس از فرمانهای ما بر مثال تو کار باید کرد لشکری و رعیت را در آنچه بمصالح مملکت پیوندد. آن کارها را بدلِ قوی پیش باید برد. بوسهل گفت فرمان‌بردار است بنده و جهد کند و از ایزد عزذکره توفیق خواهد تا حق این اعتماد را گزارده شود. و زمین بوسه داد و بازگشت سوی خانه، و همه بزرگان نزدیک وی رفتند و سخت نیکو حق گزاردند.

{ص۵۰۴}

دیگر روز امیر رضی الله عنه بار داد و پس از بار خالی کرد با وزیر و بوسهل حمدوی و بونصر مشکان؛ امیر بوسهل را گفت دوش در حدیث ری و جبال عراق اندیشه کردیم، صواب چنان نمود ما را که فرزند سعید را با تو بفرستیم ساخته با تجملی بسزا تا وی نشانه بود و تو بکدخدایی قیام کنی چنانکه حل و عقد و خفض و رفع و امر و نهی بتو باشد و فرزند گوش به اشارت تو دارد و حشمتی بزرگ باشد. بوسهل گفت، رای عالی برترِ رایهاست و خداوند را احوالی که آنجاست مقرّرتر است و فرمان خداوند راست. اگر دستوری باشد بنده بمقدار دانش خویش و آنچه دیدار افتاده است وی را و داند بازگوید و پس از آن بفرمان عالی کار میکند. امیر گفت بشرح باز باید نمود که مناصحتِ تو مقرّر است. گفت زندگانی خداوند دراز باد، حالِ ری و جبال امروز بر خلاف آن است که خداوند بگذاشته بود، و آنجا فترتها افتاده است، و بدین قوم که آنجا رفتند بس قوّتی ظاهر نگشت چنانکه مقرّر است، که اگر گشته بودی بنده را بتازگی فرستاده نیامدی. و ری و جبال دیار مخالفان است و خراسانیان را مردم آن دیار دوست ندارند، و خزائن آلِ سامان همه در سرِ ری شد تا آنگاه که بوالحسن سیمجور با ایشان صلحی نهاد میان خداوندان خویش و آل بویه و مدتی مخالفت برخاست و شمشیرها در نیام شد. و پسر کاکو که امروز ولایت سپاهان و همدان و بعضی از جبال وی دارد مخالفی داهی است و گربز، هم مال دارد و هم لشکر و هم زرق و حیلت و مکر، تا دندانی بدو نموده نیاید چنانکه سزای خویش بیند و بر نعمتِ ولایت نماند و یا سر بر خطّ آرد و پسر را بدرگاه عالی فرستد و بنده {ص۵۰۵} و طاعت‌دار باشد و مال قوی که با وی نهاده آید سال بسال میدهد و اصحابِ اطراف بدو نگرند و دم درکشند، جز چنین هرگز کار ری و جبال نظام نگیرد. و طاهر و تاش و آن قوم که آنجااند بشراب و نشاط مشغولند و غافل نشسته، کار چون پیش رود؟ و من بنده که به ری رسیدم آنجا یک ماه بباشم و قصد سپاهان و پسر کاکو کنم و تا از شغل وی فارغ‌دل نگردم دل به ری ننهم. و اگر خداوندزاده با من باشد بهیچ حال روا ندارم که وی را به ری مانم که بر رازیان اعتماد نتوانم کرد و ناچار وی را با خویشتن برم و چشم از وی بر نتوانم داشت. و چون روی بخصمی نهادم ندانم که صلح باشد یا جنگ، اگر صلح باشد خود نیک و اگر جنگ باشد چون من بنده بسیار بندگان در خدمت و رضای خداوند روان شوند در طاعت خویش باشد، ندانم تا حال خداوندزاده چون شود، و از آن مسافتِ دور تا بنشابور رسد صدهزار دشمن پیش است. اگر خداوند بیند نام ولایت ری و عراق بر وی نهاده شود و بنده بخلیفتی وی برود و بنام وی خطبه کند و یک ماهی به ری بباشد تا عمّال بر کار شوند و کار تاش و لشکری که آنجاست بسازد و همچنین کار لشکری که از درگاه با بنده نامزد شود و ساخته قصد پسر کاکو کنیم و کار او را بصلح یا بجنگ بر قاعدهٔ راست بداریم و فارغ‌دل سوی ری بازگردیم {ص۵۰۶} و خداوند را آگاه کنیم آنگاه خداوندزاده بر قاعدهٔ درست حرکت کند و به ری آید و مشغولیِ دل نمانده باشد. بنده را آنچه فراز آمد باز نمود، رای عالی برتر است.

امیر خواجهٔ بزرگ و بونصر را گفت شما چه گویید؟ احمد گفت رای سخت درست است و خود جز این نشاید، واجب است امضاکردن. بونصر گفت هرچند این نه پیشهٔ من است من باری ازین سخن بوی فتح سپاهان یافتم. امیر بخندید و گفت رای من همچنین بود که بوسهل گفت و صواب جز این نیست، و آنجا لشکری قوی است، و زیادت چند باید؟ وعمّال را اختیار باید کرد ازین قوم که بدرگاهند. بوسهل گفت هر چند آنجا لشکری بسیار است بنده باید که ازینجا ساخته رود با لشکری دیگر [تا] هم جانبِ بنده را حشمتی افتد در دل موافق و مخالف و هم پسر کاکو و دیگران بدانند که از جانب خراسان لشکری دُمادُم است و حشمتی تمام افتد. امیر گفت نیک آمد، تو اعیان و مقدمان لشکر را شناسی، نسختی کن و درخواه تا نامزد کنیم. بوسهل دوات و کاغذ خواست، از دیوان رسالت بیاوردند، بوسهل نبشتن گرفت؛ پسر ارسلان جاذب را بخواست و گفت هم نام دارد و هم مردم و هم به تن خویش مرد است. اجابت یافت. و دو سرهنگ سرایی محتشم نیز بخواست با دویست غلام سرایی گردن‌کش مبارزترِ به ریش نزدیک. اجابت یافت. گفت زندگانی خداوند دراز باد، پنج پیل نر خیاره و پنج ماده دیوارافگن دروازه‌شکن بباید. باشد که بکار آید شهری را که حصار گیرند. اجابت یافت. و از عمّال بوالحسن سیّاری و بوسعد غسّان و عبدالرزاق {ص۵۰۷} مستوفی را درخواست. اجابت یافت. امیر گفت وزیر را: «بدیوان رو و شغل لشکر و عمّال همه راست کن تا ما بفرماییم کار غلامان و پیلان راست کردن چنانکه غره رجب را سوی ری رود؛ که ما بهمه حالها سوم یا چهارم رجب بر جانب هرات حرکت خواهیم کرد، تا دل از جانب ری و عراق فارغ کرده باشیم.» بازگشتند از پیش امیر، و وزیر آن روز تا نماز شام بدیوان بماند تا این مقدمان را بخواندند و بیستگانی بدادند و گفت ساخته باشید که با بوسهل سوی ری بروید. ایشان بازگشتند و کارها ساختن گرفتند. و امیر مهترِ سرای و دبیرِ غلامان را بخواند و دویست غلام بیشتر خط‌آورده همه خیاره و مبارز و اهل سلاح بگزید و نام نبشتند و پیش آوردند با دو سرهنگ گردن‌کش و همگان را آزاد کرد و صلت و بیستگانی بدادند و اسبان نیک دادندشان و سرهنگان را خلعت و علامت دادند و فرمودند تا نزدیک بوسهل رفتند. و پیلان نیز بگزیدند و نزدیک وی بردند. و بوسهل به گرم ساختن گرفت و تجمل و آلت بسیار فراز میاورد و کار میساخت، و غلامی بیست داشت و پنجاه و شصت دیگر خرید، تا با وی برفت.

و عبدالجبار پسر خواجهٔ بزرگ دررسید با ودیعت و مال ضمان و همه مرادها حاصل کرده و مواضعتی درست با باکالیجار بنهاده، و نزدیک امیر بموقعی سخت تمام افتاد. و فرمود تا رسولانِ گرگان را به روز درآوردند بخوبی و پس مهدها که راست کرده بودند با زنان محتشمان نشابور از آنِ رئیس و قضاه و فقها و اکابر و عمّال [به شب] پیش مهد دختر باکالیجار بردند – و بر نیم فرسنگ از شهر بود – و خدم و قومِ گرگانیان را به عزیزی‌ها در شهر درآوردند. و سرای و کوشکهای حسنکی چون درجات فردوس {ص۵۰۸} الأعلى بیاراسته بودند بفرمان امیر، مهد را آنجا فرود آوردند با بسیار زنان چون دایگان و دادگان و خدمتکاران، و زنان خادمان و کنیزکان، و زنان محتشمان نشابور بازگشتند. و آن شب نشابور چون روز شده بود از شمعها و مشعلها. و خادمان حرم سلطانی به در حرم بنشستند و نوبتیِ بسیار از پیادگان بدرگاهِ سرای نامزد شدند و حاجبی با بسیار مردم. و چندان چیز ساخته بودند بفرمان عالی که اندازه نبود، و فرود فرستادند. و نیم‌شب همه قوم سرای حرم سلطانی از شادیاخ آنجا آمدند.

و دیگر روز امیر فرمود تا بسیار زر و جواهر و طرایف آنجا بردند و تکلفی سخت عظیم ساختند اندر میهمانیها، و زنان محتشمان نشابور را بجمله آنجا بردند، و نثارها بکردند و نان بخوردند و بازگشتند، و ودیعت را که ساکن مهد بود کس ندید. و نماز خفتن امیر از شادیاخ برنشست با بسیار مردم از حاشیت و غلامی سیصد خاصه همه سوار و غلامی سیصد پیاده در پیش و پنج حاجب سرایی، و بدین کوشک حسنکی آمد و فرودِ سرای حرم رفت با خادمی ده از خواص که روا بودی که حرم را دیدندی، و این خدم و غلامان بوثاقها که گرد بر گردِ درگاه بود فرود آمدند که وزیر حسنک آن همه بساخته بود از جهت پانصد و ششصد غلام خویش را، و آفتاب دیدار سلطان بر ماه افتاد و گرگانیان را از روشنایی آن آفتاب فخر و شرف افزود و آن کار پیش رفت بخوبی چنانکه ایزد عزذکره تقدیر کرده بود. و بیرونیان را با چنین حدیث شغلی نباشد نه در آن روزگار و نه امروز، و مرا هم نرسد که قلم من ادا کند از خاطرِ من. و دیگر روز {ص۵۰۹} امیر هم در آن خلوت و نشاط بود و روز سوم وقت شبگیر بشادیاخ رفت، و چون روشن شد و بار داد اولیا و حشم بخدمت آمدند و خواجه بوسهل حمدوی و قومی که با وی نامزد بودند جامهٔ راه پوشیده پیش آمدند و خدمتِ وداع کردند، امیر ایشان را نیکویی گفت و تازه بنواخت. و سوی ری برفتند پس از نماز روز آدینه غره رجب این سال اربع و عشرین و أربعمائه.

و کارها رفت سخت بسیار درین مدت که این مهتر بزرگ به ری بود بر دست وی از هر لونی پسندیده و ناپسندیده، آنچه مثالِ وی نگاه داشتند و آنچه بر طریق استبداد رفتند، تا آنگاه که بنشابور باز آمدند نزدیک این پادشاه که پس از آن حادثهٔ دندانقان اتفاق افتاد. و یاد کنم جداگانه درین تصنیف این حالها بابی بحکم آنکه از ما دور بودند و بر جایی نانزدیک رفته چنانکه از آن باب آن حالها مقرّر گردد چنانکه باب خوارزم خواهد بود. و ازین دو باب نخست باب خوارزم پیش گیرم و برانم که هرون پسر خوارزمشاه آلتونتاش عصیانِ خویش آشکارا کرد و عبدالجبار پسر خواجهٔ بزرگ احمد عبدالصمد متواری شد، که درین دو باب غرائب و نوادر بسیار است. اکنون تاریخ که در آن بودم بر سیاقتِ خویش برانم و آنچه شرط است بجای آرم:

و روز دوم رجب رسولان و خدم باکالیجار را که با مهد از گرگان آمده بودند خلعتی فراخور بدادند؛ و خلعتی سخت فاخر چنانکه ولات را دهند بنام باکالیجار بدیشان سپردند، و دیگر روز الأحد الثّالث من رجب سوی گرگان برفتند. و با دختر باکالیجار چندان چیز آورده بودند {ص۵۱۰} از جهیز معیّن که آن را حد و اندازه نبود و تفصیل آن دشوار توان داد. و من که بوالفضلم از ستی زرین مطربه شنودم – و این زن سخت نزدیک بود بسلطان مسعود چنانکه چون حاجبه‌یی شد فرودِ سرای و پیغامها دادی سلطان او را بسراییان در هر بابی – میگفت که دختر تختی داشت گفتی بوستانی بود، در جملهٔ جهیزِ این دختر آورده بودند، زمینِ آن تختهای سیمین در هم بافته و ساخته و بر آن سی درخت زرین مرتب کرده و برگهای درختان پیروزه بود با زمرّد و بار آن انواع یواقیت چنانکه امیر اندر آن بدید و آنرا سخت بپسندید، و گرد بر گرد آن درختان بیست نرگسدان نهاده و همه سپرغمهای آن از زر و سیم ساخته و بسیار انواع جواهر، و گرد بر گرد این نرگسدانهای سیم طبق زرین نهاده همه پر عنبر و شمامه‌های کافور، این یک صفت جهیز بود و دیگر چیزها برین قیاس می‌باید کرد.

و خواجه بوالحسن عقیلی را در آخر این جمادی الاخرى عارضه‌یی افتاد و بر پشت وی – نعوذ بالله من ذلک – چیزی پیدا شد. امیر اطبّا را نزدیک وی فرستاد، و طبیب چه تواند کرد با قضای آمده؟ روز دوشنبه چهارم رجب فرمان یافت. رحمه الله علیه.

ذکر آنچه بنشابور تازه گشت در تابستان این سال از نوادر و عجایب

امیر مسعود رضی الله عنه یک روز بار داد و پس از نماز بامداد نامهٔ صاحب‌بریدِ ری رسیده بود که «ترکمانان بهیچ حال آرام نمیگیرند، و تا خبر پسر یَغمُر بشنوده‌اند که از بلخان‌کوه به بیابان درآمد با لشکری تا کین پدر و کشتگان بازخواهد از لونی دیگر شده‌اند، و از ایشان زمان{ص۵۱۱} زمان فسادی خواهد رفت. و سپاہ‌سالار تاش و طاهر بدین سبب دل‌مشغول می‌باشند و گفتند باز باید نمود. بنده اِنها کرد تا مقرر گردد.» من که بوالفضلم ایستاده بودم که نوبت مرا بود و استادم بونصر نیامده بود، امیر مرا آواز داد که کس فرست تا بونصر بیاید. من وکیل در را بتاختم، در ساعت بونصر بیامد، و بیگاه‌گونه شده بود، امیر با وی خالی کرد تا نزدیک شام. پس پوشیده مرا گفت اگر امیر پرسد که بونصر بازگشت؟ بگوی که «کاغذ برد تا آنچه نبشتنی است نبشته آید.» و نماز شام بازگشت گفت «بدان یا بوالفضل که تدبیری پیش گرفته آمده است که از آن بسیار فساد تولد خواهد کرد.» و امیر پس از رفتن او مرا بخواند و گفت بونصر کی رفت؟ گفتم «نماز شام، و با وی کاغذ بردند.» گفت رقعتی از خویشتن بنویس به وی و بگوی که امشب آن نامه‌ها را که فرموده‌ایم نسخت باید کرد و بیاض نباید کرد تا فردا در نسخت تأمل کنیم و با خواجه نیز اندر آن باب رای زنیم، آنگاه آنچه فرمودنی است فرموده آید. و من بازگشتم و رقعت نبشتم و بفرستادم.

دیگر روز چون بار بگسست خالی کرد با وزیر و بونصر تا چاشتگاه فراخ، پس برخاستند و بر کران چمن باغ دکانی بود دوبدو آنجا بنشستند و بسیار سخن گفتند، و احمد بدیوان خویش رفت. و بونصر را بر آن دکان میان درختان محفوری افگندند و مرا بخواند، نزدیک وی رفتم، نسختی کرده سوى طاهر دبیر مرا داد و گفت ملطفهٔ خرد باید نبشت. مثال بود طاهر را که «عزیمت ما بر آن قرار گرفت که خواجهٔ عمید بوسهل حمدوی را با فوجی لشکر قوی و مقدّمی بانام فرستاده آید، و سخت زود خواهد {ص۵۱۲} آمد بر اثرِ این ملطفه. و ما پنجم رجب حرکت خواهیم کرد سوی هرات و چون در ضمان سلامت آنجا رسیم گروهی را از ترکمانان می‌فروگرفته آید آنجا و بنه‌های ایشان را سوی غزنین برده شود. چنان باید که تو نیز که طاهری تدبیر این کار پوشیده بسازی و ببهانه آنکه عرض خواهی کرد ایشان را فروگرفته آید. و بوسهل حمدوی نیز آنجا رسیده باشد، اشارت وی درین باب نگاه داشته آید. این مهم را که نه خُرد حدیثی است این ملطفه خرد بتوقیع ما مؤکّد گشت و رکابدار را پوشیده فرموده آمده است تا آنرا در اسب‌نمد یا میان آستر موزه چنانکه صواب بیند پنهان کند. و نامه‌یی است توقیعی با وی فراخ نبشته در معنی شغلهای آن جانب بر کاغذِ بزرگ تا چنان نموده آید که بدان کارها آمده است.» و نامه‌ی دیگر بود در خبرِ شغلِ فریضه بجانبِ ری و جبال. و من که بوالفضلم این ملطفهٔ خُرد و نامهٔ بزرگ تحریر کردم و استادم پیش برد و هر دو توقیع کرد و باز آورد. و رکابداری از معتمدان بیاوردند و وی را اسبی نیک بدادند و دو هزار درم صلتی و این ملطفه و نامه بدو داده آمد و استادم وی را مثالها داد که ملطفهٔ خرد را چه کند و نامهٔ بزرگ را بر چه جمله رساند. و گشادنامه نبشتم، و رکابدار برفت. و بونصر نزدیک امیر شد و آنچه کرده بود باز گفت، و امیر برخاست و {ص۵۱۳} فرودِ سرای رفت و نشاط شراب کرد خالی.

تاریخ بیهقی – دفتر هشتم (چهارده نشست)

تاریخ بیهقی -۳۸- باز هم بوحنیفه اسکافی

متن

و من در مطالعتِ این کتاب تاریخ از فقیه بوحنیفهٔ اسکافی درخواستم تا قصیده‌یی گفت بجهت گذشته شدن سلطان محمود و آمدن امیر محمد بر تخت و مملکت گرفتن مسعود، و بغایت نیکو گفت؛ و فالی زده بودم که چون بی‌صلت و مشاهره این چنین قصیده گوید اگر پادشاهی به وی اقبال کند بوحنیفه سخن به چه جایگاه رساند! الفالُ حقٌّ، آنچه بر دل گذشته بود بر آن قلم رفته بود چون [پیش تا] تخت ملک بخداوند سلطانِ معظّم ابراهیم رسید بخطِ فقیه بوحنیفه چند کتاب {ص۴۸۷} دیده بود و خط و لفظ او را بپسندیده و فالِ خلاص گرفته، چون بتخت ملک رسید از بوحنیفه پرسید و شعر خواست، وی قصیده‌یی گفت و صلت یافت و بر اثر آن قصیده‌یی دیگر درخواست، و شاعران دیگر پس از آنکه هفت سال بی تربیت و بازجست و صلت مانده بودند صلت یافتند. بوحنیفه منظور گشت، و قصیده‌های غرّا گفت، یکی از آن این است، قصیده:

صد هزار آفرینِ ربِ علیم                                                   باد بر ابر رحمت ابراهیم

آفتاب ملوک هفت اقلیم                                                     که بدو نو شد این جلال قدیم

از پی خرمی باغ ثنا                                                          باز بارانِ جود گشت مقیم

عندلیب هنر بباغ آمد                                                        و آمد از بوستانِ فخر نسیم

گر چه از گشت روزگار جهان                                            در صدف دیر ماند درّ یتیم

شکر و منت خدای را کاخر                                               آن همه حال صعب گشت سلیم

ز آسمان هنر در آمد جم                                                    باز شد لوک و لنگ دیوِ رجیم

شیر دندان نمود و پنجه گشاد                                             خویشتن گاو فتنه کرد سقیم

چه کند کار جادویِ فرعون؟                                              کاژدهایی شد این عصای کلیم

هر که دانست مر سلیمان را                                               تخت بلقیس را نخواند عظیم

داند از کردگار کار که شاه                                                  نکند اعتقاد بر تقویم

ره نیابد بدو پشیمانی                                                        زانکه باشد بوقت خشم حلیم

دارد از رای خوب خویش وزیر                                           دارد از خوی نیک خویش ندیم

{ص۴۸۸}

ملکا خسروا خداوندا                                                        یک سخن گویمت چو درِ نظیم

پادشه را فتوح کم ناید                                                       چون زند لهو را میان بدو نیم

کار خواهی بکام دل بادت                                                  صبر کن بر هوای دل تقدیم

هر کرا وقتِ آن بود که کند                                                 مادرِ مملکت ز شیر فطیم

خویشتن دارد او دوهفته نگاه                                             هم بر آن سان که از غریم غریم

تا نکردند در بنِ چه سخت                                                 پاک نامد ز آب هیچ ادیم

باز شطرنج ملک با دوسه تن                                               بدو چشم و دو رنگ بی‌تعلیم

تا چه بازی کند نخست حریف                                           تا چه دارد زمانه زیر گلیم

تیغ برگیر و می ز دست بنه                                                 گر شنیدی که هست ملک عقیم

با قلم چونکه تیغ یار کنی                                                   در نمانی ز ملک هفت اقلیم

نه فلان جرم کرد و نی بهمان                                              نه بکس بود امید و نز کس بیم

هر چه بر ما رسد ز نیک و ز بد                                            باشد از حکمِ یک خدای کریم

مرد باید که مار کرزَه بود                                                    نه نگار آورد چو ماهی شیم

مارماهی نبایدش بودن                                                      که نه این و نه آن بود چون نیم

{ص۴۸۹}

دون‌تر از مردِ دون کسی بمدار                                            گرچه دارند هر کسش تعظیم

عادت و رسم این گروه ظلوم                                              نیک ماند چو بنگری بظلیم

نه کسش یاور و نه ایزد یار                                                 هر کرا نفس خورد نار جحیم

قصه کوته به است از تطویل                                              کان نیاورد درّ و دریا سیم

سرکش و تند همچو دیوان باش                                          زین هنر بر فلک شده است رجیم

تا بود قدّ نیکوان چو الف                                                   تا بود زلف نیکوان چون جیم

سر تو سبز باد و روی تو سرخ                                            آنکه بدخواه در عذاب الیم

باد میدان تو ز محتشمان                                                   چون بهنگام حج رکن حطیم

همچو جدّ جد و چو جد پدر                                             باش بر خاص و عام خویش رحیم

ایضا له

 آفرین باد بر آن عارض پاکیزه چو سیم                                وان دو زلفینِ سیاه تو بدان شکلِ دو جیم

از سراپای توام هیچ نیاید در چشم                                       اگر از خوبی تو گویم یک هفته مقیم

{ص۴۹۰}

بینی آن قامت چون سرو خرامان در خواب                           که کند خرمن گل دست طبیعت بر سیم

از خوشی دو لب تو از آن نشاند                                          از خویش باغ بسان نبرد باد نسیم

دوستدارم و ندارم بکف از وصل تو هیچ                                مرد با همت را فقر عذابی است الیم

ماه و ماهی را مانی تو ز روی و اندام                                    ماه دیده است کسی نرم‌تر از ماهی شیم؟

به یتیمی و دوروییت همی طعنه زنند،                                  نه گل است آنکه دوروی و نه دُر است آنکه یتیم؟ گر نیارامد زلف تو عجب نبود زانک       بر جهاندش همه آن در بناگوش چو سیم

مبر از من خرد، آن بس نبود کز پی تو                                   بسته و کشته زلف تو بود مرد حکیم؟

دژم و ترسان کی بودی آن چشمک تو                                   گر نکردیش بدان زلفک چون زنگی بیم

زلف تو کیست که او بیم کند چشم ترا                                  یا کیی تو که کنی بیم کسی را تعلیم؟

این دلیری و جسارت نکنی بار دگر                                      گر شنیدستی نام ملک هفت اقلیم

{ص۴۹۱}

خسرو ایران میر عرب و شاه عجم                                      قصه موجز به، سلطان جهان ابراهیم

آنکه چون جد و پدر در همه احوال مدام                              ذاکر و شاکر یابیش تو از رب علیم

پادشا در دل خلق و پارسا در دل خویش                              پادشا کایدون باشد نشود ملک سقیم

ننماید بجهان هیچ هنر تا نکند                                           در دل خویش بر آن همت مردان تقدیم

طالب و صابر و بر سرّ دل خویش امین                                غالب و قادر و بر منهزم خویش رحیم

همت اوست چو چرخ و درم او چو شهاب                           طمع پیر و جوان باز چو شیطان رجیم

بی ازان کامد ازو هیچ خطا از کم و بیش                              سیزده سال کشید او ستم دھر ذمیم

سیزده سال اگر ماند در خلد کسی                                      بر سبیل حبس آن خلد نماید چو جحیم

آنچه خواهی بینی ناکرده گناه                                             نیکو آن چهرهٔ آزاده برند دیهیم

سیزده سال شهنشاه بماند اندر حبس                                  کز همه نعمت گیتیش یکی صبر ندیم

هم خدا داشت مر او را ز بد خلق نگاه                                 گر چه بسیار جفا دید ز هر گونه ز بیم

{ص۴۹۲}

چو دهد ملک خدا باز همو بستاند                                       پس چرا گویند اندر مَثَل الملک عقیم

خسروا شاها میرا ملکا دادگرا                                             پس ازین طبل چرا باید زد زیر گلیم

بشنو از هر که بود پند و بدان باز مشو                                  که چو من بنده بود ابله و با قلب سلیم

خرد از بیخردان آموز ای شاه خرد                                       که بتحریفِ قلم گشت خط مرد قویم

رسم محمودی کن تازه بشمشیر قوی                                  که ز پیغام و ز نامه نشود مرد خصیم

تیغ بر دوش نه و از دی و از دوش مپرس                             گر بخواهی که رسد نام تو تا رکن حطیم

قدرتی بنمای از اول و پس حلم گزین                                  حلم کز قدرت نبود نبود مرد حلیم

کیست از تازک و از ترک درین صدر بزرگ                             که نه اندر دل او دوست‌تری از زر و سیم

با چنین پیران لا بل که جوانان چنین                                   زود باشد که شود عِقدِ خراسان تنظیم

آنچه از سیرت نیکو تو همی نشر کنی                                  نه فلان خسرو کرد و نه امیر و نه زعیم

چه زیانست اگر گفت ندانست کلام                                    کز عصا مار توانست همی کرد کلیم

{ص۴۹۳}

بتمامی ز عدو پای نباید شد از آنک                                     وقت باشد که نکو ماند نقطه بدو نیم

حاسد امروز چنین متواری گشت و خموش                         دی همی باز ندانستمی از دابشلیم(؟)

مرد کو را نه گهر باشد و نه نیز هنر                                      حیلت اوست خموشی چو تھی‌دست غنیم

شکر کن شکر خداوند جهان را که بداشت                           بتو ارزانی بی سعیِ کس این ملک قدیم

نه فلان کرد و نه بهمان و نه پیر و نه جوان                            نه ز تحویل سر سال بد و نز تقویم

بلکه از حکم خداوند جهان بود همه                                   از خداوند جهان حکم وز بنده تسلیم

تا بگویند که سلطان شهید از همت                                     بود از هر چه ملک بود به نیکوییِ خیم

شاد و خرم زی و می میخور از دست بتی                             او که بود جایگه بوسهٔ او تنگ چو میم

دشمنت خسته و شکسته و پا بسته بند                                گشته دلخسته و زان خسته‌دلی گشته سقیم

تو کن از داد و دل شاد ولایت آباد                                       هرگز آباد مباد آنکه نخواهدت عظیم

{ص۴۹۴}

این دو قصیدهٔ با چندین تنبیه و پند نبشته آمد. و پادشاهان محتشم و بزرگ با جدّ را چنین سخن باز باید گفت، درست و درشت و پند، تا نبشته آید. و پادشاهان محتشم را حث باید کرد بر افراشتن بناء معالی را، که هر چند در طبع ایشان سرشته است بسخن و بعث کردن آنرا بجنبانند. و امیران گردن‌کش با همتِ بلند همه از آن بوده‌اند که سخن را خزینه‌داری کرده‌اند. و بما نزدیکتر سیف الدوله ابوالحسن علی است، نگاه باید کرد که چون مردی شهم و کافی بود و همه جدّ محض متنبّی در مدح وی بر چه جمله سخن گفته است که تا در جهان سخن تازی است آن مدروس نگردد و هر روز تازه‌تر است و نامِ سیف الدوله بدان زنده مانده است چنانکه گفته است، شعر:

خلیلیَّ انّی لا اری غیرَ شاعرٍ                                              فکم منهم الدّعوى و منّی القصائدُ

فلا تُعجبا اِنّ السّیوفَ کثیرهٌ                                                و لکنَّ سیفَ الدّولهٍ الیوم واحدُ

له مِن کریمِ الطّبعِ فی الحربِ منتضٍ                                    و من عاده الإحسانِ و الصفحِ غامدُ

و لما رایتُ النّاسَ دون محلِّه                                              تبیَّنتُ انّ الدّهرَ للنّاسِ ناقدُ

{ص۴۹۵}

احقهم بالسّیف مَن ضَرَب الطِّلی                                         و بالامرِ من هانَت علیهِ الشَّدائدُ

و اشقى بلاد الله ما الرّوم اهلُها                                           بهذا و ما فیها لمجدِک جاحدُ

شننت بها الغارات حتى ترکتَها                                           و جفنُ الّذی خلفَ الفرنجه ساهدُ

و تُضحى الحصونُ المشمخِّراتُ فی الذُّری                           و خیلُک فی اعناقهِنَّ قلائدُ

اخو غزواتٍ ما تغبُّ سیوفُه                                                رِقابَهُم الا و سیحان جامدُ

فلم یبق اِلا مَن حماها من الظُّبا                                          لمى شفتیها و الثدیَ النواهدُ

تبکی علیهنَّ البطاریقُ فی الدجی                                        و هُنَّ لدینا مُلقَیاتٌ کواسدُ

بدا قضتِ الایّامُ ما بینَ اهلها                                              مصائبُ قومٍ عندَ قومٍ فوائدُ

ومن شرفِ الأقدام انّک فیهمُ                                              و على القتلِ موموقٌ کانّک شاکدُ

نهبتَ من الأعمارِ ما لو حویتَه                                            لَهُنَّئتِ الدّنیا بانّک خالدُ

فانتَ حُسام الملکِ و اللهُ ضاربٌ                                         و انت لواءُ الدّینِ و الله عاقدُ

اُحبُّک یا شمسَ الزَّمانِ و بدرَه                                             و اِن لا منی فیک السّها والفراقدُ

{ص۴۹۶}

و ذاک لانَّ الفضل عندک باهرُ                                            و لیس لِانَّ العیشَ عندک باردُ

و اگر این مرد بآن هنر نبودی کی زهره داشتی متنبی که ورا چنین سخن گفتی، که بزرگان طنز فرا نستانند و بر آن گردن زنند. و تا جهان است، پادشاهان کارهای بزرگ کنند و شعرا بگویند. و عزت این خاندان بزرگ سلطان محمود را رضی الله عنه نگاه باید کرد که عنصری در مدح وی چه گفته است چنانکه چند قصیدهٔ غرّاء [وی] درین تاریخ بیاورده‌ام. و دلیل روش و ظاهر است که ازین پادشاه بزرگ سلطان ابراهیم آثار محمودی خواهند دید تا سواران نظم و نثر در میدان بلاغت درآیند و جولانهای غریب نمایند چنانکه پیشینگان را دست در خاک مالند، و الله عزّ ذکره بفضلِه و قدرتِه یُیسِّرُ ذلک و یُسَهِّلُه فانَّه القادرُ علیه و ما ذلک على اللهِ بِعزیز.

و آنچه دقیقی گفته است بر اثر این فصول نیز نبشتم تا خوانندگان این تاریخ چون بدینجا رسید و برین واقف شوند فائده گیرند. و پس از آن بسر تاریخ روزگار سلطان شهید مسعود رحمه الله علیه بازگردم تا از آنجا که رسیده بودم و قلم را بداشته آغاز کرده آید ان شاء الله عزوجل. دقیقی گوید، شعر:

ز دو چیز گیرند مر مملکت را                                             یکی پرنیانی یکی زعفرانی

یکی زر نام ملک بر نبشته                                                  دگر آهنِ آب‌دادهٔ یمانی

کرا بویهٔ وصلت ملک خیزد                                                یکی جنبشی بایدش آسمانی

زبانی سخن‌گوی و دستی گشاده                                         دلی همش کینه همش مهربانی

که ملکت شکاری است کو را نگیرد                                    عقاب پرنده و شیر ژیانی

دو چیز است کو را ببند اندر آرد                                          یکی تیغ هندی دگر زرّ کانی

{ص۴۹۷}

بشمشیر باید گرفتن مر او را                                               بدینار بستنش پای ار توانی

کرا بخت و شمشیر و دینار باشد                                         ببالا تن نیزه پشت کیانی

خرد باید آنجا و جود و شجاعت                                         فلک مملکت کی دهد رایگانی

این قصیده نیز نبشته شد. چنانکه پیدا آمد درین نزدیک از احوال این پادشاه محتشم ما پیران اگر عمر یابیم بسیار آثار ستوده خواهیم دید، که چون شکوفهٔ نهال را سخت تمام و روشن و آبدار بینند توان دانست که میوه بر چه جمله آید. و من که بوالفضلم [اگر] در این دنیای فریبندهٔ مردم‌خوار چندانی بمانم که کارنامهٔ این خاندان برانم و روزگار همایون این پادشاه که سالهای بسیار بزیاد چون آنجا رسم بهره از نبشتن بردارم و این دیبای خسروانی که پیش گرفته‌ام بنامش زربفت گردانم و الله عزّ ذکره ولیُّ التَّوفیق فی النیَّهِ و الإعتقادِ بمنّه و فضله.

[پایان مجلد هفتم]

{ص۴۹۸}

[آغاز مجلد هشتم]

بقیت سال اربع و عشرین و اربعمائه

تاریخ این سال پیش ازین برانده بودم در مجلّد هفتم تا آنجا که امیر شهید مسعود رضی الله عنه عبدالجبار پسر خواجه احمد عبدالصمد را برسالت گرگان فرستاد با خادم و مهد تا ودیعت باکالیجار را از آن پرده به پردهٔ این پادشاه آرد. و آن روز که من نبشتم این قصه و داستان را کارها نو گشت درین حضرت بزرگوار چنین که براندم، و از آن فراغت افتاد، اینک بقرارِ تاریخ بازرفتم.

و نامه‌ها پیوسته گشت از ری که «طاهر دبیر کدخدای ری و آن نواحی به لهو و نشاط و آداب آن مشغول می‌باشد، و بدانجاى تَهتُّک است که یک روز وقتِ گل طاهر گل‌افشانی کرد که هیچ ملک بر آن گونه نکند، چنانکه میان برگ گل دینار و درم بود که برانداختند، و تاش و همهٔ مقدّمان نزدیک وی بودند، و همگان را دندان‌مزد داد. چون بازگشتند مستان وی با غلامان و خاصگان خویش خلعِ عذار کرد و تا بدان جایگاه سُخف رفت که فرمود تا مِشربه‌های زرین و سیمین آوردند و آنرا در علاقهٔ ابریشمین کشیدند و بر میان بست چون کمری و تاجی از مورد بافته و با گل سوری بیاراسته بر سر نهاد و پای کوفت و ندیمان و {ص۴۹۹} غلامانش پای کوفتند با گرزنها بر سر. و پس دیگر روز این حدیث فاش شد و همه مردم شهر غریب و شهری ازین گفتند. و اگر این اخبار بمخالفان رسد که کدخدای اعمال و اموال و تدبیر برین جمله است و سپاه‌سالار تاش نیز و دیگران در لهو و طرب بدو اقتدا میکنند چه حشمت مانَد؟ و جز درد و شغل دل نیفزاید. و ناچار اِنها بایست کرد این بی‌تیماری، که زیان داشتی پوشانیدن. رای عالی برتر در آنچه فرماید.» امیر سخت تنگدل شد و در حال چیزی نگفت، دیگر روز چون بار بگسست وزیر را بازگرفت و استادم بونصر را و گفت که نامه‌هایی که مهر کرده بودند بیارید، بیاوردند، و با این دوتن خالی کردند و حالها باز گفتند. امیر گفت من طاهر را شناخته بودم در رعونت و نابکاری، و محال بودی وی را آنجا فرستادن. خواجه گفت هنوز چیزی نشده است، نامه‌ها باید نبشت به انکارِ وی و ملامت تا نیز چنین نکند و سوگند دهند تا یک سال شراب نخورد.

تاریخ بیهقی -۳۷- مرگ سلطان ابوشجاع فرخزاد

متن

امیر رضی الله عنه اشارت کرد سوی بونصر مشکان که منشور و نامه بباید ستد. بونصر از صف بیرون آمد و بتازی رسول را گفت تا برپای خاست و آن منشور در دیبای سیاه پیچیده پیش امیر برد و بر تخت بنهاد، و بونصر بستد و زان سوتر شد و بایستاد. رسول ایستاده سلطان را گفت اگر بیند بزیر تخت آید تا بمبارکی خلعت امیرالمؤمنین بپوشد. گفت مصلّی بیفکنید، سلاح‌دار با خویشتن داشت بیفکند. امیر روی بقبله کرد و بوقهای زرین که در میان باغ بداشته بودند بدمیدند و آواز {ص۴۷۴} بآواز دیگر بوقها پیوست و غریو بخاست و بر درگاه کوس فروکوفتند و بوقها و آیینهٔ پیلان بجنبانیدند گفتی رستخیز است، و بلگاتگین و دیگر حجّاب در دویدند بازوی امیر گرفتند تا از تخت فرود آمد و بر مصلّی بنشست، رسول صندوقهای خلعت بخواست، پیش آوردند؛ هفت فَرَجی برآوردند یکی از آن دیبای سیاه و دیگر از هر جنس، و جامه‌های بغدادی مرتفع. امیر بوسه بر آن داد و دو رکعت نماز بکرد و بتخت آمد و تاج مرصع بجواهر و طوق و یارهٔ مرصّع همه پیش بردند و ببوسیدند و بر دست راستش بر تخت بنهادند. و عمامهٔ بسته خادم پیش برد و امیر ببوسید و کلاه برداشت و بر سر نهاد. و لوا بداشت بر دست راستش و شمشیر و حمایل بست و بوسه داد و بر کنار بنهاد. و بونصر مشکان نامه بخواند و بپارسی ترجمه کرد و منشور بخواند، و نثار کردن گرفتند چنانکه میان صفّه زرین شد از نثار. و میان باغ سیمین از کیسهها. و رسول را بازگردانیدند و طرایف انداختند که حد نبود. و نماز دیگر رسول بخانه رسید با چنین آرایش. و چندین روز پیوسته هموار نشاط و رامش بود، شب و روز بشادی و نشاط مشغول می‌بودند؛ و بهیچ روزگار کس آن یاد نداشت.

و درین میانها خبر رسیده بود که پسرِ یغمرِ ترکمان و پسران دیگر مقدّمان ترکمانان که تاش فراش سپاه‌سالار عراق مثال داد تا ایشان را بکشتند بدان وقت که سوی ری میرفت، از بلخان کوه درآمدند با بسیار ترکمانان دیگر؛ قصد اطراف مملکت میدارند که کین پدر را از مسلمانان بکشند. امیر رضی الله عنه سپاه‌سالار على دایه را مثال داد تا {ص۴۷۵} بطوس رود و حاجب بزرگ بلگاتگین سوی سرخس و طلیعه فرستند و احوال ترکمانان مطالعه کنند. و حاجب بزرگ بلگاتگین از نشابور برفت با غلامان و خیل خود، و سپاه‌سالار علی دیگر روز چهارشنبه. و نامه‌ها رفت به باکالنجار با مجمّزان تا هشیار و بیدار باشد و لشکری قوی به دهستان فرستد تا برباط مقام کنند و راهها نگاه دارند. و همچنین نامه‌ها رفت به نسا و باورد تا شحنه و مردمِ آن نواحی گوش بسپاه‌سالار على و حاجب بلگاتگین دارند.

و خیلتاش مسرع که بخوارزم رفته بود نزدیک خواجه احمد عبدالصمد جواب نامه باز آورد و گفت مرا دو روز نگاه داشت و اسبی قیمتی و بیست تا جامه و بیست هزار درم بخشید و گفت بر اثر به سه روز حرکت کنم. و جواب نامه برین جمله بود که «فرمان عالی رسید بخط خواجه بونصر مشکان آراسته بتوقیع و درج آن ملطفهٔ بخط عالى، و بنده آن را بر سر و چشم نهاد. و بونصر مشکان نیز ملطفه‌یی نبشته بود بفرمان عالی و سخنی در گوش بنده افگنده که از آن سخت بشکوهید بدان سبب که چیزی شنود که نه بابت اوست و هرگز بخاطر نگذشته است و خویشتن را محل آن نداند. خیلتاش را بازگردانید و این شغل را که بنده میراند ببونصر برغشی مفوّض خواهد کرد که مردی کافی و پسندیده است. و هرون سخت خردمند و خویشتن‌دار است، ان شاء الله تعالی که در غیبت بنده همچنین بماند. و عبدالجبار را با خویشتن میآرد بنده بر حکم فرمان عالی تا پخته بازگردد و سعادت خدمت درگاه عالی یافته. بنده بر اثر خیلتاش به سه روز ازینجا برود تا بزودی بدرگاه عالی رسد.» و جواب استادم نبشته بود هم بمخاطبهٔ معتاد: الشیخ الجلیل السید ابی‌نصر بن مشکان، احمد عبدالصمد صغیره و وضیعه، و با وی سخن بسیار با تواضع رانده چنانکه بونصر از آن شگفت {ص۴۷۶} داشت و گفت «تمام مردی است این مهتر، وی را شناخته بودم اما ندانستم که تا این جایگاه است» و نامه‌ها بنزدیک امیر برد.

چون خبر آمد که خواجه نزدیک نشابور رسید امیر فرمود تا همگنان باستقبال روند. همه بسیچِ رفتن کردند، تا خبر یافتند وی بدرگاه آمده بود با پسر روز چهارشنبه غرّهٔ ماه جمادى الأولى. مردم که میرسیدند وی را سلام می‌گفتند. و امیر بار داد و آگاه کردند که خواجه احمد رسیده است، فرمود که پیش باید آمد. دو سه جای زمین بوسه داد و به رکن صفّه بایستاد. امیر سوی بلگاتگین اشارتی کرد، بلگاتگین حاجبی را اشارت کرد و مثال داد تا وی را بصفّه آورد و سخت دور از تخت بنشاند، و هزار دینار از جهت خواجه احمد نثار بنهادند، و وی عقدی گوهر – گفتند هزار دینار قیمت آن بود – از آستین بیرون گرفت، حاجب بلگاتگین از وی بستد و حاجب بوالنضر را داد تا پیش امیر بنهاد. امیر احمد را گفت کار خوارزم و هرون و لشکر چون ماندی؟ گفت به فرّ دولت عالی بر مراد، و هیچ خلل نیست. امیر گفت رنج دیدی، بباید آسود. خدمت کرد و بازگشت، و اسب بکنیت خواستند بتعجیل مرتب کردند و بازگشت بسرای بوالفضل میکائیل که از بهر وی پرداخته بودند و راست کرده فرود آمد و پسرش بسرای دیگر نزدیک خانه پدر. و وکیل را مثال بود تا خوردنی و نُزل فرستادند سخت تمام. و هر روز بدرگاه میامد و خدمت میکرد و باز میگشت.

چون سه روز بگذشت امیر فرمود تا او را بطارم نزدیک صفّه بنشاندند و امیر نیز مجلس خویش خالی کرد، و بونصر مشکان و بوالحسن عقیلی و عبدوس در میان پیغام بودند، و آن خالی بداشت تا نماز پیشین {ص۴۷۷} و بسیار سخن رفت در معنی وزارت، تن درنمیداد و گفت بنده غریب است میان این قوم و رسم این خدمت نمیشناسد، وی را همین شاگردی و پایکاری صوابتر – و آن قصه اگر رانده آید دراز گردد – آخر قرار گرفت و وزارت قبول کرد و پیش امیر آوردند و دلگرمی و نواخت از مجلس عالی و لفظ مبارک بیافت و بازگشت بدانکه مواضعه نبیسد برسم و درو شرایط شغل درخواهد. و اسبش هم بکنیت خواستند. و مردمان را چون مقرر شد وزارت او تقرب نمودند و خدمت کردند.

و مواضعه نبشت و نزدیک استادم فرستاد و امیر بخط خود جواب نبشت و هر چه خواسته بود و التماس نموده این شرایط اجابت فرمود. و خلعتی سخت فاخر راست کردند و دوشنبه ششم جمادى الأولى خلعت پوشانیدند، کمر هزارگانی بود در آن، و حاجب بلگاتگین بازوی وی گرفت و نزدیک تخت بنشاند. امیر گفت مبارک باد خلعت بر ما و بر خواجه و بر لشکر و بر رعیت. خواجه بر پای خاست و خدمت کرد و عقدی گوهر قیمت پنج هزار دینار پیش امیر بنهاد. امیر یک انگشتری پیروزه نام امیر نبشته برانجا بدست خواجه داد و گفت این انگشتری مملکت است بخواجه دادیم و وی خلیفهٔ ماست، به دلی قوی و نشاطی تمام کار پیش باید گرفت که پس از فرمان ما فرمان وی است در هر کاری که بصلاح دولت و مملکت بازگردد. خواجه گفت بنده فرمانبردار است و آنچه جهد باید کرد و بندگی است بکند تا حق نعمت خداوند شناخته باشد. و زمین بوسه داد و بازگشت. و غلامی از آن وی را خلعت دادند {ص۴۷۸} برسمِ حاجبی و با وی برفت. و چون بخانه فرود آمد همه اولیا و حشم و اعیان حضرت بتهنیت رفتند و بسیار نثار کردند. و زر و سیم و آنچه آورده بودند همه را نسخت کرده پیش امیر فرستاد سخت بسیار. و جداگانه آنچه از خوارزم آورده بود نیز بفرستاد با پسر تاشِ ماهروی. که چون پدر و پسر در جمال نبودند – و تاش در جنگ علی تگین پیش خوارزمشاه کشته شد.

و امیر آن همه بپسندید و این پسر تاش را از خاصگان خود کرد که چون او سه چهار تن نبودند در سه چهار هزار غلام. و او را حاسدان و عاشقان خاستند هم از غلامان سرای تا چنان افتاد که شبی هم وثاقی از آنِ وی به آهنگ وی – که بر وی عاشق بودی – نزد وی آمد وی کارد بزد آن غلام کشته شد – نعوذ بالله من قضاء السوء – امیر فرمود که قصاص باید کرد، مهترِ سرای گفت زندگانی خداوند دراز باد، دریغ باشد این چنین رویی زیر خاک کردن. امیر گفت وی را هزار چوب بباید زد و خصی کرد، اگر بمیرد قصاص کرده باشند اگر بزیَد نگریم تا چه کار را شاید. بزیست و به آبِ خود بازآمد در خادمی، هزار بار نیکوتر از آن شد وزیباتر؛ دوات‌دارِ امیر شد، و عاقبت کارش آن بود که در روزگار امارت عبدالرشید تهمت نهادند که با امیر مردانشاه رضی الله عنه که بقلعت بازداشته بودند موافقتی کرده است و بیعتی بستده است، او و گروهی با این بیچاره کشته شدند و بر دندان پیل نهادند با چند تن از حجّاب و اعیان و سرهنگان و از میدان بیرون آوردند و بینداختند. رحمه الله علیهم اجمعین.

{ص۴۷۹} و خواجه احمد بدیوان بنشست و شغل وزارت سخت نیکو پیش گرفت و ترتیبی و نظامی نهاد، که سخت کافی و شایسته و آهسته و ادیب و فاضل و معاملت‌دان بود و با چندین خصال ستوده مردی تمام. و کارهای نیکو بسیار کرد که مقرر گشت که این محتشم چه تمام‌مردی بود، گویی این دو بیت درو گفته‌اند، شعر:

اتته الوزاره منقاده                                                             الیه تُجرّر أذیالها

فلم تکُ تصلحُ الّا له                                                          ولم یک یصلح الا لها

و با این کفایت دلیر و شجاع و بازَهره، که در روزگار مبارک این پادشاه لشکرها کشید و کارهای بانام کرد. و در همه روزگار وزارت یک دو چیز گرفتند بر وی، و آدمی معصوم نتواند بود، یکی آنکه در ابتدای وزارت یک روز بر مَلَأ خواجگان على و عبدالرّزاق پسران خواجه احمدِ حسن را سخنی چند سرد گفت و اندر آن پدر ایشان را چنان محتشم سبک بر زبان آورد. مردمان، شریف و وضیع، ناپسند شدند؛ و دیگر در آخر وزارت امیر مودود در باب ارتگین که خواهر او را داشت سخنی چند گفت تا این ترک از وی بیازرد و بدگمان شد و این خواجه در سر آن شد، و بیارم این قصّه بجای خود و این سخت نادر است، و اینَ الرجالُ المهذّبون.

آدینه دهم جمادی الاولی امیر فرمود تا پسر وزیر، عبدالجبار، {ص۴۸۰} را خلعت پوشانیدند و در حال فرمود که مال ضمان از باکالیجار والی گرگان بباید خواست و دختر او را که عقد نکاح کرده بوده است باید آورد پیش از آنکه از نشابور حرکت باشد. و قرار گرفت که عبدالجبار پسر وزیر را آنجا برسولی فرستاده آید با دانشمندی و خدمتکارانی که رسم است. و گفت امیر که این نخستین خدمت است که فرزند ترا فرموده شد. و استادم بونصر نامه‌ها و مشافهات نسخت کرد و نبشته آمد و دانشمند بوالحسن قطّان از فحول شاگردان قاضی امام صاعد با عبدالجبار نامزد شد و کافور معمری خادم معتمد محمودی، و مهد راست کردند و خدمتکاران و هدایا چنانکه عادت و رسم است. دوازدهم جمادى الأولى عبدالجبار سوی گرگان از نشابور با این قوم روانه شد.

فصل در معنی دنیا

فصلی خوانم از دنیای فریبنده بیک دست شکر پاشنده و بدیگر دست زهر کشنده، گروهی را بمحنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده، تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا محال است، و متنبی گوید، شعر:

و مَن صَحبَ الدّنیا طویلاً تقلَّبت                                         على عینِه حتى یَرى صدقَها کذبا

این مجلّد اینجا رسانیدم از تاریخ، پادشاه فرخزاد جان شیرین و گرامی بستانندهٔ جانها داد و سپرد و آب بر وی ریختند و شستند و بر مرکب چوبین بنشست و او از آن چندان باغهای خرم و بناها و کاخهای {ص۴۸۱} جد و پدر و برادر بچهار پنج گز زمین بسنده کرد و خاک بر وی انبار کردند. دقیقی میگوید درین معنی، شعر:

دریغا میر بونصرا دریغا                                                     که بس شادی ندیدی از جوانی

ولیکن رادمردان جهاندار                                                   چو گل باشند کوته‌زندگانی

شعر

اینَ کِسری کِسرى الملوکِ انوشروان ام این قبلَه سابورُ

و بنوالأصفرِ الکِرامِ ملوک الأرضِ لم یبق منهُم مذکورُ

و اخو الحَضرِ اذ بناه و اذ دجلهُ تُجبی الیه و الخابورُ

لم یَهَبهُ ریبُ المَنونِ فبادَ المُلکُ عنهُ فبابهُ مهجورُ

ثمّ صاروا کأنَّهم ورقٌ جفَّ فالوَت به الصّبا و الدّبورُ

لأبی الطیب المصعبی

جهانا همانا فسوسی وبازی                                               که بر کس نپایی و با کس نسازی

چو ماه از نمودن چو خار از پسودن                                     بگاه ربودن چو شاهین و بازی

چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن                               چو باد از بزیدن چو الماس گازی

{ص۴۸۲}

چو عود قماری و چون مشک تبت                                      چو عنبر سرشتهٔ یمان و حجازی

بظاهر یکی بیت پر نقش آزر                                               بباطن چو خوک پلید و گرازی

یکی را نعیمی یکی را جحیمی                                            یکی را نشیبی یکی را فرازی

یکی بوستانی برآگنده نعمت                                              بدین سخت بسته بر آن مهربازی

همه آزمایش همه پر نمایش                                               همه پر درایش چو کرک طرازی

هم از تست شه مات شطرنج بازان                                      ترا مهره داده بشطرنج بازی

چرا زیرکانند بس تنگ روزی                                             چرا ابلهانند بس بی‌نیازی

چرا عمر طاوس و دراج کوته                                             چرا مار و کرکس زید در درازی

صد و اند ساله یکی مرد غرچه                                           چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی

{ص۴۸۳}

اگر نه همه کار تو باژگونه                                                   چرا آنکه ناکس‌تر او را نوازی

جهانا همانا ازین بی‌نیازی                                                 گنهکار ماییم و تو جای آزی

امیر فرخ‌زاد را رحمه الله علیه مقدر الأعمار و خالق اللیل و النهار العزیزُ الجبار مالک الملوکِ جلَّ جلاله و تقدّست أسماؤه روزگار عمر و مدت پادشاهی این مقدار نهاده بود و دردی بزرگ رسید به دل خاص و عام از گذشته شدن او بجوانی و چندان آثار ستوده و سیرتهای پسندیده و عدلی ظاهر که باقطار عالم رسیده است، شعر:

و انّما الناسُ حدیثٌ حسنٌ                                                فکن حدیثاً حسناً لِمَن وعی

چون وی گذشته شد خدای عزوجل یادگار خسروان و گزیده‌ترِ پادشاهان سلطان معظّم ولی‌النّعم ابوالمظفر ابراهیم ابن ناصر دین الله را در سعادت و فرخی و همایونی بدار الملک رسانید و تخت اسلاف را بنشستن بر آنجا بیاراست، پیرانِ قدیم آثارِ مدروس‌شدهٔ محمودی و مسعودی بدیدند. همیشه این پادشاه کام‌روا باد و از ملک و جوانی برخوردار باد. روز دوشنبه نوزدهم صفر سنه احدى و خمسین و اربعمائه که من تاریخ اینجا رسانیده بودم و سلطان معظم ابوالمظفر ابراهیم ابن ناصر دین الله مملکتِ این اقلیم بزرگ را بیاراست زمانه بزبان هرچه فصیح‌تر بگفت، شعر:

{ص۴۸۴}

پادشاهی برفت پاک‌سرشت                                                پادشاهی نشست حورنژاد

از برفته همه جهان غمگین                                                وز نشسته همه جهان دلشاد

گر چراغی ز پیش ما برداشت                                             باز شمعی بجای آن بنهاد

یافت چون شهریار ابراهیم                                                 هر که گم کرد شاه فرخ‌زاد

و بزرگیِ این پادشاه یکی آن بود که از ظلمتِ قلعتی آفتابی بدین روشنی که بنوزده درجه رسید جهان را روشن گردانید، دیگر چون بسرای امارت رسید اولیا و حشم و کافّهٔ مردم را بر ترتیب و تقریب و نواخت بر اندازه بداشت چنانکه حالِ سیاست و درجهٔ مُلک آن اقتضا کرد، و در اشارت و سخن گفتن بجهانیان معنی جهانداری نمود و ظاهر گردانید، اول اقامتِ تعزیتِ برادر فرمود و بحقیقت بدانید که این رمه را شبانی آمد که ضرر گرگان و ددگان بیش نبینند، و لشکری که دلهای ایشان بشده بود ببخششِ پادشاهانه همه را زنده و یک‌دل و یک‌دست کرد و سخن متظلمان و ممتحَنان شنید و داد بداد؛ چشم بد دور که نوشیروانی دیگر است.

و اگر کسی گوید «بزرگا و بارفعتا که کار امارت است، اگر بدست پادشاه کامکار و کاردان محتشم افتد بوجهی بسر برد و از عهدهٔ آن چنان بیرون آید که دین و دنیا او را بدست آید و اگر بدست عاجزی افتد او بر خود در ماند و خلق بر وی»، معاذ الله که خریدهٔ نعمتهایشان باشد {ص۴۸۵} کسی و در پادشاهی ملوک این خاندان سخن ناهموار گوید؛ اما پیران جهاندیده و گرم و سرد روزگار چشیده از سر شفقت و سوز گفتند فلان کاری شایسته کرد و فلان را خطایی بر آن داشت، و از آدم الى یومنا هذا چنین بوده است. و در خبر است: انَّ رجلاً جاء إلى النبیِّ صلّى الله علیه و آله و سلَّم قال له بئس الشیء الأماره، فقال علیه السلام نِعمَ الشیء الاماره ان اخذها بحقّها و حلّها، و اینَ حقُّها و حلُّها؟ سلطان معظم بحق و حل گرفت و آن نمود که پادشاهان محتشم نمایند. و دیگر حدیث: چون کسری پرویز گذشته شد خبر به پیغمبر علیه السلام رسید گفت: من استخلفوا؟ قالوا بنته بوران، قال علیه السلام لن یُصلح قومٌ اسندوا امرهم الى امراه. این دلیلِ بزرگتر است که مردی شهم کافی محتشم باید مُلک را، که چون برین جمله نباشد مرد و زن یکی است. و کعبِ احبار گفته است: مَثَل سلطان و مردمان چون خیمهٔ محکم بیک ستون است برداشته و طنابهای آن باز کشیده و بمیخهای محکم نگاه‌داشته، خیمهٔ مسلمانی مُلک است و ستون پادشاه و طناب و میخها رعیت، پس چون نگاه کرده آید اصل ستون است و خیمه بدان بپای است، هر گه که او سست شد و بیفتاد نه خیمه ماند و نه طناب و نه میخ. و نوشیروان گفته است: در شهری مقام مکنید که پادشاهی قاهر و قادر و حاکمی عادل و بارانی دائم و طبیبی عالم و آبی روان نباشد، و اگر همه باشد و پادشاه قاهر نباشد این چیزها همه ناچیز گشت، تدور هذه الأمور بالأمیر کدَوَران الکرهِ على القطب، و القطب هو الملک. پادشاهی عادل و مهربان پیدا گشت که همیشه پیدا و پاینده باد. و اگر از نژاد محمود و مسعود پادشاه محتشم و قاهر نشست هیچ عجب نیست، که یعقوب {ص۴۸۶} لیث پسر رویگری بود و بوشجاع عضدالدوله و الدین پسر بوالحسن بویه بود که سرکشیده پیش سامانیان آمد از میان دیلمان و از سرکشی بنفس و همت و تقدیر ایزدی جلَّت عظمته مُلک یافت، آنگه پسرش عضد به همّت و نفس قویتر آمد از پدر و خویشاوندان و آن کرد و آن نمود که در کتاب تاجی بواسحقِ صابی برانده است. و اخبار بومسلم صاحب دعوت عباسیان و طاهر ذوالیمینین و نصر احمد از سامانیان بسیار خوانند. و ایزد جل و علا گفته است و هو اصدق القائلین در شأن طالوت: و زادهُ بسطهً فی العلمِ و الجسم. و هر کجا عنایت آفریدگار جل جلاله آمد همه هنرها و بزرگیها ظاهر کرد و از خاکستر آتشی فروزان کرد.