از لندن Archive

خداحافظ فوتوباکس

بعد از نزدیک پنج سال، جمعه هفته پیش خیلی غریبانه از فوتوباکس خدافظی کردم.
غریبانه ش به خاطر این بود که شب قبلش یعنی پنجشنبه شب پارتی سالانه شرکت بود. نمدونم چرا پارتی رو امسال انداخته بودن وسط هفته که ملت فرداش باید بیان سر کار؟
خلاصه همونطور که انتظار داشتم جمعه صبح دیدم نصفی نیومدن، اونا که اومدن هم قیافه ها دیدنی. شب قبلش به مشروب مفت رحم نکرده بودن و صبح همه خمار بودن الا من و رییس.
ظهر ناهار با تیم رفتیم بیرون ولی همه سرشون پایین بود حواسشون رو جمع کرده بودن قاشق رو اشتباهی نکنن توی چشمشون.
ساعت سه هم که جمع شدیم و رییس تقدیر و تشکری کرد، اومدم خاطره ای چیزی تعریف کنم ولی دیدم بیچاره ها از خماری و خستگی روی پاشون بند نیستن. یه خدافظی دست و پا شکسته ای کردم و کوله م رو انداختم دوشم و اومدم بیرون.

شغل بعدی

پنج سال پیش، پیدا کردن شغل اول توی انگلیس مصیبت بود.
مشکلات عمومی مهاجرت و آشنا نبودن با بازار کار و نداشتن شبکه و ضعف زبان و اینا به جای خود، اون موقع انگلیس توی اوج بحران رکود اقتصادی بود و کلا کار کم بود.
الان بعد از پنج سال اوضاع اقتصادی، خصوصا وضع صنعت IT خیلی بهتره و اتحادیه‌های کارفرماها دارن به ترزا می، وزیر کشور، فشار می‌آرن که خانوم مهاجر متخصص لازم داریم و لطفا ویزای کاری رو دوباره باز کن (از همون پنج سال پیش انگلیس صدور ویزای کار رو خیلی محدود کرده). من هم بالاخره بیشتر با بازار کار آشنا شده‌م و سابقه‌ای و نیمچه شبکه‌ای دارم برای خودم و زبونم هم بهتر می‌چرخه.

شغل دوم خودش منو پیدا کرد!
یه مدت بود که بنگاه‌های کاریابی خیلی توی لینکدین باهام تماس می‌گرفتن که آقا فلان کار هست اگه دوست داری زنگ بزن قرار مصاحبه بذاریم. معمولا جواب نمی‌دادم یا می‌گفتم که من یه پروژه‌ی خیلی هیجان‌انگیز دستمه و می‌خوام تا آخر سال ۲۰۱۵ توی فوتوباکس بمونم که بالای سر پروژه باشم.
البته پروژه بهانه بود و منتظر بودم ویزای اقامت دائم بگیرم که دیگه وابسته به کارفرما نباشم برای تمدید ویزا و دستم برای چونه زدن بازتر باشه.
اوایل نوامبر (ماه ۱۱ میلادی) یکی از یه شرکت رسانه‌ای به اسم Sky تماس گرفت که ما یه موقعیت شغلی داریم که دقیقا خوراک خودته. گفتم باشه ولی من زودتر از فوریه نمی‌تونم شروع کنم (ماه ۲ سال بعد). گفت طوری نیست.
برای دوشنبه‌ی هفته‌ی بعدش قرار مصاحبه‌ی تلفنی گذاشتیم که خوب پیش رفت و برای جمعه‌ی همون هفته قرار گذاشتیم برای مصاحبه‌ی حضوری. جمعه غروب رفتم دو ساعت با کسی که قرار بود همکار مستقیمم باشه مصاحبه فنی کردیم که هم اون از من خوشش اومد و هم من از اون. شنبه و یکشنبه که تعطیل بود، دوشنبه صبح ساعت ۹ زنگ زدن پیشنهاد کار دادن.
از اون طرف چند ماه بود که داشتم با گوگل مصاحبه می‌کردم برای یه موقعیت شغلی توی استرالیا که دقیقا همون دوشنبه جواب منفی دادن (اینو حوصله داشتم درباره‌ش می‌نویسم).
خلاصه پیشنهاد اسکای رو قبول کردم و صبر کردم تا آخر آذر که ویزای اقامت دائمم اومد و فرداش، اول دی، از فوتوباکس استعفا دادم. ظرف یه ماه باید کارهام رو تحویل بدم و بعد می‌رم سر کار جدید.
چهار سال و نیم پیش درباره‌ی پیدا کردن شغل اول اینجا نوشته‌م: بالاخره کار!
از فردا باید کارهام رو تحویل بدم به همون همکاری که وقتی داشتم تیمم رو عوض می‌کردم کار قبلی رو بهش تحویل داده بودم: بی‌حریمی

امتحان شهروندی

کسایی که می‌خوان ویزای اقامت دائم بگیرن باید یه امتحان بدن به اسم Life in the UK test. یه کتاب مرجعی داره به همین عنوان که وزارت کشور منتشر می‌کنه و هر چند سال یه بار هم یه ویرایش جدیدش میاد.
ثبت نام می‌کنی و پنجاه پوند می‌دی و با دو تا مدرک شناسایی در دست می‌ری محل امتحان و پشت کامپیوتر ۲۴ تا تست می‌زنی که اگه ۱۸ تاش رو درست جواب دادی قبولی. ۴۵ دیقه وقت داره ولی بیشتر از چهار-پنج دیقه طول نمی‌کشه و جوابش رو هم بلافاصله بعد از امتحان می‌دن.
مسوول پذیرش مدارک شناسایی رو همچین خیلی چارچشمی بررسی می‌کنه و چند تا سوال هم از جزئیات‌شون می‌پرسه که مطمئن بشه خودِ خودتی و کسی رو جای خودت نفرستادی.
کتابش در مجموع کتاب مفیدی بود. خب آدم توی یه کشوری که چند سال زندگی کنه به هر حال یه چیزایی در موردش یاد می‌گیره ولی یه چیزایی هم هست که یا سر و کار آدم به‌شون نمی‌افته (مثلا سیستم قضایی) یا به‌شون علاقه نداره (مثلا افتخارات ورزشی) یا جسته گریخته یه چیزایی در موردشون می‌دونه ولی باز هم یه خلاصه جامع به درد می‌خوره (مثلا تقسیمات کشوری و کجا می‌شه بریتانیا کجا می‌شه UK و کامن‌ولس چیه و این حرفا).
من قسمت تاریخش رو خیلی خوشم اومد و از همه بیشتر به شخصیت هنری هشتم علاقه پیدا کردم و الان از سر جوگیری دارم یه رمان تاریخی در موردش می‌خونم به اسم Wolf Hall
چند سال پیش یکی از دوستام توی ایران یه آپارتمان خریده بود از تعاونی مسکن محل کارش. هیات مدیره‌ی ساختمون یه برگه A4 به عنوان خوشامدگویی و یادآوری قوانین ساختمون داده بودن دستش. چند بند اولش مسائل مربوط به ساختمون بود که مثلا آشغالا رو کی بذارید بیرون و از آسانسور چه جور استفاده کنید و اینا. بعد هر چی می‌رفتی جلوتر حرف‌هاش نامربوط‌تر می‌شد مثلا وسطاش گفته بود که توی خونه از پرده‌ی توری استفاده کنید که از آفتاب بیشتر بهره ببرید و دیگه آخرش رفته بود توی این مایه‌ها که با بچه‌هاتون مهربون باشید و باهاشون با محبت رفتار کنید و این حرف‌ها.
این کتاب زندگی در انگلستان هم آخراش یه کم رفته بود توی باقالی‌ها. مثلا توضیح داده بود که مردم انگلستان از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی برای چی استفاده می‌کنن یا توصیه کرده بود که به همسایه‌هاتون احترام بذارید و باهاشون دوست باشید که اگه خواستید برید مسافرت روتون بشه کلید خونه رو بدین به‌شون که بیان گلدوناتون رو آب بدن!

همکار جدید

وقتی که خبردار می‌شیم یه نفر جدید استخدام شده و قراره به تیم‌مون اضافه بشه اولین کاری که می‌کنیم می‌ریم اسمش رو سرچ می‌کنیم. معمولا اولین نتیجه‌ی گوگل، پروفایل لینکدین طرفه. یه نگاهی می‌ندازیم ببینیم طرف چه شکلیه و قبلا کجا بوده و به نظر میاد چه جور آدمی باشه.

هفته‌ی پیش گفتن که یه نفر استخدام شده به عنوان مسوول امنیت «مونپیگ». این مونپیگ یکی از شرکت‌های زیرمجموعه‌مونه که از خود فوتوباکس معروف‌تره و کارش چاپ کارت پستال‌های سفارشیه. کسی از من بپرسه کجا کار می‌کنی اگه بگم فوتوباکس یکی در میون باید توضیح بدم که چه شرکتیه و چیکار می‌کنه ولی مونپیگ رو همه می‌شناسن. دو-سه ماه پیش سایت مونپیگ هک شد و یه سری اطلاعات کاربراش لو رفت و خیلی رسوایی به بار اومد و به خاطر همین مسوول امنیت قبلی رو کنار گذاشتن و این جدیده رو استخدام کردن.

خلاصه ما هم طبق عادت رفتیم اسم طرف رو سرچ کردیم، چون اسمش هم خیلی خاصه مطمئن بودیم دیگه صاف می‌ریم توی لینکدین ولی دیدیم یا ابالفضل! چشم‌مون چارتا شد از دیدن نتایج جستجو!

طرف یه مسلمون سریلانکایی ئه که به عنوان همجنس‌گرا پناهنده شده به انگلیس. بعد با یکی که بهش توهین جنسیتی کرده گلاویز شده و همچین زده طرف رو ناکار کرده که محکوم شده به ۸ سال زندان. پنج سال از زندان رو گذرونده و آزاد که شده ادعا کرده من دیگه گرایش جنسیم عوض شده و الان به جنس مخالف علاقه دارم و رفته زن گرفته و بچه دار هم شده. بعد اداره مهاجرت می‌خواسته به خاطر سابقه‌ی جنایی از کشور اخراجش کنه رفته شکایت کرده و اعتراض کرده به حکم اخراج و دادگاه تجدید نظر حکم رو لغو کرده و بر مبنای موازین حقوق بشر بهش پناهندگی داده. این حکم خیلی زمان خودش سر و صدا کرده توی روزنامه‌ها مخصوصا دست راستی‌ها که حالت عادی هم یه مقدار ضد مهاجر هستن صداشون در اومده که این چه وضعیه که یکی که همچین جرم خشنی انجام داده رو نمی‌تونیم از کشور اخراج کنیم! وزارت کشور هم اعلام کرده که اصلا ما قانون مهاجرت رو عوض می‌کنیم که دیگه دادگاه همچین حکمی نتونه بده!

تازه این همه‌ش نیست … یه خبرهایی هم درباره‌ی نقش همکار جدیدمون توی بحران لیبی و ادعاش که تهدید به قتل شده و این جور چیزا هست که هنوز فرصت نکرده‌م بخونم.

 

آجر به آجر

نزدیک خونه‌ی قبلی‌م یه میخونه بود که یه ساختمون قدیمی خیلی قشنگی داشت. دور و بر میخونه رو شهرداری آپارتمان‌های ارزون قیمت ساخته بود که اصطلاحا به‌شون می‌گن خونه‌ی «کانسیل». کانسیل همون شهرداری محل ئه. چون شهرداری هر محل مسوول رتق و فتق امور بی‌خانمان‌های اون محل و مدیریت این خونه‌هاست به‌شون می‌گن خونه‌ی شهرداری.

خلاصه این که چون دور تا دور میخونه همه‌ش آپارتمان‌های کانسیل بود که خیلی ساختمون‌های زشت و بی‌قواره‌ای هستن قشنگی ساختمونش بیشتر به چشم میامد. از سال ۱۹۲۰ هم دایر بود و همه اهل محل باهاش خاطره داشتن.

carlton-tavern

حدود یه سال پیش یه شرکت ساختمونی خارجی (بعدا فهمیدم اسراییلی) میخونه رو خرید که بکوبه و جاش یه میخونه‌ی نو با زیر زمین و سالن بزرگتر بسازه و بالاش هم چهار طبقه آپارتمان مسکونی. اهل محل مخالف بودن و یه عده رفتن دنبال این که ساختمون رو توی لیست آثار ملی ثبت کنن که دیگه نشه دست به ترکیبش زد.

توی همین گیر و دار یه روز اهل محل دیدن که ای دل غافل دو تا لودر اومدن و دارن ساختمون رو خراب می‌کنن!

بطور عادی وقتی شما بخوای توی انگلیس یه کار ساختمونی بکنی باید درخواست به شهرداری بدی. شهرداری وقتی خودش موافقت کرد، آگهی می‌کنه توی همسایگی یه فرصتی می‌ده به همسایه‌ها که اگه اعتراض دارن بیان مطرح کنن، بعد به طرف جواز می‌ده. نمی‌دونم این شرکته چی با خودش فکر کرده بود که بدون جواز زد ساختمون رو خراب کرد.

خلاصه اهل محل یه کمی شوک شدن، یه کمی هاج و واج همدیگه رو نگاه کردن، یه کمی اون دور و بر شعار نوشتن، بعد پا شدن رفتن شهرداری شکایت. شهرداری هم سه هفته بعدش حکم داده که آقا ۱۸ ماه وقت داری ساختمون رو «آجر به آجر» مثل روز اولش بسازی!!

کنسرت ستار در لندن افتضاح بود

من تا حالا برنامه‌ی فرهنگی هنری به این آشفتگی و شلختگی ندیده بودم.

سالنش البته سالن آبرومندی بود، خود ستار هم که خب. ولی وای از برگزاری! وااای از برگزاری!

عمق فاجعه رو می‌خواهید بدونید، آخرای برنامه یکی از برگزارکننده‌ها یه کاغذ داد دست ستار. برنامه که تموم شد می‌خواست نوازنده‌ها رو معرفی کنه اسم‌شون رو از روی اون کاغذه خوند! حالا کلا با خودش ۱۰ نفر بیشتر نبودنا …! توی اسم خوندن هم اسم دخترایی که ویالون می‌زدن رو قاطی کرد مجبور شد تصحیح کنه.

یعنی فکر می‌کنم با ارکسترش دم در سالن آشنا شده بودن و گرنه آدم آلزایمر هم داشته باشه اسم ۹ نفر رو بعد از یه نصفه روز کار گروهی یاد می‌گیره. هی هم وسط بعضی آهنگ‌ها برمی‌گشت به یکی از نوازنده‌ها می‌گفت اینجاش رو اینجوری بزن اونجوری نزن.

در مجموع اگه مثل این خواننده دوزاریا با خودش نوار میاورد روی آهنگ ضبط شده می‌خوند سنگین‌تر بود.

ولی تازه صدابرداریش رو می‌دیدی می‌گفتی باز صد رحمت به ارکسترش!

ما ارزون‌ترین بلیط موجود رو خریده بودیم جامون دقیقا ردیف آخر بود و صدابردار با دم و دستگاهش درست به فاصله‌ی نیم‌متری سمت چپ من بود…

دو سه تا آهنگ اول رو که ما هیچی نفهمیدیم چی خوند. آدم وقتی بلیط ارزونه رو خریده هر اشکالی باشه فکر می‌کنه حتما برگزارکننده مخصوصا اینجوری کرده که دفعه‌ی دیگه بیشتر خرج کنی. ولی بین آهنگ سوم و چهارم صدای ملت از چارگوشه سالن بلند شد که آقای صدای تو رو نمی‌شنویم! ستار هم رو کرد به آقای مهندس گفت که صدای من رو زیاد کنید صدای سازها رو کم کنید.

این لحظه‌ش خیلی دیدنی بود! طرف یه کمی به پنل جلوش خیره شد، یه دکمه‌ی رو زد،  بلندگوهای سالن شروع کرد سوت کشیدن! یه دکمه دیگه رو زد سوت‌شون قطع شد. ستار شروع کرد خوندن باز هم صداش نمیومد. بین دو تا آهنگ که دیگه صدای ساز هم نبود اومد جوک تعریف کنه، نه تنها صداش نمیومد، یه افکتی هم روش بود انگار میکس کرده باشن با صدای مودم!

تقریبا تا وسطهای نیمه‌ی دوم کنسرت طول کشید تا قلق کار دست یارو بیاد و این وسط یه ده پونزده باری جیغ بلندگوها رو در آورد.

سر یه آهنگی ساز اصلی فلوت بود. ستار وسط خوندن رو به آقای مهندس گفت فلوت و با دستش هم ادای فلوت زدن در آورد که لابد یعنی صدای فلوت رو زیاد کن. کیبردیست هم از گوشه‌ی سن یه کمی بالا پایین پرید هی فلوت‌نواز رو با دست نشون داد که اینو می‌گه. من تو دلم گفتم نه نه گوش نکن! مهندس باز یه کم خیره شد به پنل، یه دکمه‌ای رو زد … بعله یکی از موارد سوت کشیدن بلندگوها هم به قصد خیر بالا بردن صدای فلوت بود.

بعد یارو اصلا یه جوری بود. دیدید صدابردارا هدفون می‌زنن و شیش دنگ حواس‌شون به کنسرته؟ بالاخره چون مردم به‌شون می‌گن Sound Engineer، اینام یه حداقلی از کلاس حرفه‌ای رو رعایت می‌کنن. این همینجوری واسه خودش واستاده بود بلند بلند با دور و بری‌ها حرف می‌زد. یا ستار که از روی سن یه چیزی بهش می‌گفت این از همونجا با داد جواب می‌داد. حتی نکرده بود موبایلش رو سایلنت کنه. زنگ که می‌خورد جواب هم می‌داد قاطی سلام علیک خیلی با افتخار می‌گفت ما الان وسط کنسرت ستاریم!

دنبال عکس کنسرت می‌گشتم توی تگ #sattar توی اینستاگرام آقای مهندس رو پیدا کردم.

اول این عکس رو ببینید که می‌گم نوازنده‌ها ۹ نفر بودن دروغ نمی‌گم:

A photo posted by @2mix_sound_light on

این هم خود آقای مهندس:

A photo posted by @2mix_sound_light on

بی حریمی

همکار تازه‌م لهستانیه و قراره من ظرف چهار هفته همه کارهام رو تحویلش بدم و خودم منتقل بشم به یه تیم دیگه. یه جور ارتقاء محسوب می‌شه برای من.

بنده خدا خیلی پسر خوبیه ولی حریم خصوصی منو رعایت نمی‌کنه. یعنی مثلا به جای این که بره ۹۰ سانت اونورتر سر جای خودش بشینه، صندلی‌ش رو می‌چسبونه به صندلی من و دائم هم یه چشمش به مانیتور منه.

یا مثلا من معمولا یه ساعت قبل از بقیه می‌رسم شرکت و تا دیگرون برسن یه مدت وقت دارم که به کارهای خودم برسم، همکار تازه از روز دوم کارش ساعت هفت و نیم دم در شرکت بود چون رمز در رو هم بلد نبود زده بود به شیشه نظافتچی در رو براش باز کنه. من کلی حالم گرفته شد وقتی رسیدم دیدم اونجا نشسته داره برام دست تکون می‌ده.

نهار هم با من میاد، چایی هم می‌خوام بریزم می‌گه صبر کن با هم بریم، بعد از شرکت هم یه قسمت از مسیرمون مشترکه باهام میاد … خلاصه غیر از دستشویی همه جا همراه‌مه.

سه روز که از هفته گذشت، روز چهارم دیگه داشت احساس خفگی می‌کردم از بی‌حریمی، گفتم یه جوری حداقل سر نهار بپیچونمش. خودش گیاه‌خواره، همراه من میاد رستوران غذای گیاهی سفارش می‌ده. پنج‌شنبه بهش گفتم آقا من هوس جوجه کردم می‌خوام برم KFC (که هیچ غذای گیاهی نداره). گفت باشه من تا اونجا میام خودم می‌رم یه رستوران دیگه. خلاصه من رفتم غذامو سفارش دادم و هنوز ننشسته بودم که دیدم یه ساندویچ علف از مغازه بغلی گرفته و اومد سر میز KFC روبروی من نشست شروع کرد به خوردن!

روز جمعه که روز آخر هفته بود با خودم عزم کردم که دیگه امروز هر جوری شده باید بپیچونمش و تنهایی غذا بخورم. با هم رفتیم بیرون من جلوی یه مغازه‌ی نسبتا کوچیک افغانی که اونم فقط جوجه داره واستادم، گفتم من امروز دوباره هوس مرغ کرده‌م، تو برو دو تا چارراه اونورتر نبش چارراه یه ساندویچی هست به اسم لنا غذاهای گیاهی خوبی داره بخور حالش رو ببر. اینجا هم نیا مغازه‌شون کوچیکه خوششون نمیاد کسی غذای خودشو بیاره.

سه-چهار دیقه‌ای طول کشید تا غذام حاضر شه، هنوز شروع نکرده بودم دیدم پیداش شد، ساندویچش رو گذاشت روی میز جلوی من گفت بذار من برم از اینا اجازه بگیرم که غذای خودم رو آوردم! گفتم بشین بابا لازم نیست …

خوبه هفته دیگه ماه رمضونه به بهانه نماز اول وقت می‌تونم بپیچونمش!

چگونه اعانه جمع کنیم

خیریه‌ها چند جور اعانه جمع می‌کنن.

بعضی‌هاشون مغازه دست دوم فروشی دارن. ملت چیزایی که لازم ندارن رو می‌بخشن به این مغازه‌ها و اونجا به یه قیمت ارزونی می‌فروشن و پولش می‌ره برای خیریه. بیشتر لباس و کتاب و ظرف و ظروف دیده‌م بفروشن ولی چیزهای دیگه هم پیدا می‌شه.

توی محل ما دو تا از این مغازه‌ها هست یکی مال آکسفام یکی هم مال بنیاد قلب انگلیس.

بعضیا ملت رو تشویق می‌کنن که برن یه فعالیتی بکنن (مثلا توی ماراتن بدون) بعد به دوستاشون بگن که حالا که من دارم این کارو می‌کنم شما هم بیایید به فلان خیریه پول بدید. بهش می‌گن fundraising اسم اون طرف هم می‌شه fundraiser.

این فعالیت‌ها خیلی چیزای متنوعی هستن و بعضا عجیب غریب. مثلا همون هفته‌های اولی که رفته بودم سر کار یکی از همکارامون یه ایمیل زد به همه که آقا من قصد دارم با وسایل صخره‌نوردی از فلان فانوس دریایی برم بالا و شما هم بیایید به فلان خیریه کمک کنید.

من یه کمی هضمش برام سخت بود، هم این که تو چرا می‌خوای از دیوار راست بری بالا هم اینکه حالا این کار چه ربطی داره به اون خیریه که ما بهش کمک کنیم؟ ولی بعدا خیلی آگهی‌های مثل این زیاد دیدم.

معمولا فعالیتی که می‌گم شرکت توی یه رخداد ورزشی شهری‌ئه مثلا دویدن ماراتن یا مسافت‌های کوتاهتر، دوچرخه سواری، پیاده‌روی و اینا. چیزای دیگه هم پیدا می‌شه مثل همون از دیوار راست بالا رفتن (طفلک ۵۰ پوند بیشتر جمع نکرد) یا یکی برای کمک به یه خیریه‌ای که با فقر مبارزه می‌کنه یه هفته با بودجه روزی ۱ پوند زندگی کرد (۷۰۰ پوند جمع کرد). یا یکی دیگه می‌خواد اواسط تابستون صعود کنه به قله کلیمانجارو (این خیلی بچه مایه‌داره. یه قلم باباش دو هزار پوند کمک کرد)

بعضی خیریه‌ها چاگر دارن. چاگر یه اصطلاحیه که چند سال پیش روزنامه‌های انگلیسی برای اعانه-جمع‌کن‌ها اختراع کردن. خود کلمه از ترکیب Charity و Mugger ساخته شده. ماگر یعنی زورگیر یا خفت‌گیر. فعل to mug معنی می‌ده زورگیری و ربطی به اون ماگ که لیوان دسته‌دار سرامیکیه نداره.

این چاگرها معمولا خیلی جوونن و به عنوان شغل موقت چاگری می‌کنن و درآمدشون هم یه درصدیه از اعانه‌ای که جمع می‌کنن. برای همین خیلی سمجن و بعضی وقتا به کسی که به‌شون پول نده یه توهینکی هم می‌کنن. طبعا هم خیلی منفورن و ملت معمولا چاگر که می‌بینن روشون رو اونوری می‌کنن و رد می‌شن.

اگه خارجی باشی اول ازت می‌پرسن که کجایی هستی و سعی می‌کنن یه وجه اشتراکی باهات پیدا کنن. مثلا یه دختره‌ی ایتالیایی بود که می‌گفت به من می‌گن قیافه‌ت شبیه ایرانیاس راست می‌گن (واقعا بهش می‌خورد رشتی باشه) یا پسره فرانسوی بود که می‌گفت دوست دختر من ایرانی‌الاصله یا یه پسره اسرائیلی بود که می‌گفت مامان من اهل ایرانه و ازش پرسیدم کجای ایران گفت مشهد! (مشهد یهودی داره؟ اونجای آدم دروغگو!).

بعد ازت می‌پرسن چند وقته اینجایی؟ می‌گی فلان قدر، می‌گن اووه! به عنوان کسی که اینقد وقته اینجاس خیلی زبانت خوبه از کجا یاد گرفتی؟

بعد از روی یه بروشوری چیزی اهداف خیریه‌شون رو برات توضیح می‌دن … یکی سگ راهنما تربیت می‌کنه، یکی به بی‌خانمان‌ها پتو می‌ده یکی کلاس‌های رایگان خودباوری و اینا برگزار می‌کنه. ولی خیریه‌های معروف هم چاگر دارن مثلا اون پسر فرانسویه مال صلیب سرخ بود یا چاگر صلح سبز هم دیده‌م.

آخر سر هم ازت می‌خوان که شماره حساب بانکی‌ت رو بدی که با یه روشی به اسم DirectDebit ماهانه یه مبلغی ازش کم کنن.

من یه بار که خیلی شنگول بودم و داشتم واسه خودم قدم می‌زدم فکر کردم کاش یه صندوق صدقاتی بود یه پولی توش می‌نداختم که یهو چاگر صلیب سرخ جلوم ظاهر شد! طرف هی داشت توضیح می‌داد که آره ما این کارو کردیم اون کارو کردیم گفتم بابا می‌دونم صلیب سرخ چیه فرم‌تو بده پر کنم.

تصدیق

امروز امتحان شهر داشتم.

امتحانش حدودا ۴۵ دیقه طول می‌کشه. نیم ساعت اولش افسره یه سری کارها رو می‌گه بکن مثلا اینجا بپیچ و اونجا پارک کن و اینا. بعد یه مسیر بهت میده می‌گه خودت این مسیر رو برو که ببینه مثلا تابلو خوندن و واکنش‌ت به علائم کنار خیابون چه جوریه. (به این می‌گن رانندگی مستقل) توی کل مدت هم یه برگه گرفته دستش هر اشتباهی که بکنی توش علامت می‌زنه. اگه اشتباه «جدی» یا «خطرناک» داشته باشی ردی. اما اگه اشتباه «رانندگی» داشته باشی یه امتیاز منفی می‌گیری و تا منفی ۱۵ جا داری. بیشتر چیزایی هم که توی ایران اشتباه ناموسی‌ان و باعث می‌شن افسر از ماشین پرتت کنه بیرون اینجا اشتباه رانندگی‌ان. مثلا خاموش کردن ماشین یا راهنما نزدن یا کج پارک کردن و …

من خب خیلی حواسم جمع بود که با احتیاط برم و به قوانین با دقت عمل کنم و توی مدت امتحان هم همه چی به خوبی و خوشی پیش رفت و آب توی دل کسی تکون نخورد و افسره هم عملا بیکار نشسته بود. شیش-هفتا اشتباه داشتم البته مثلا یه جا قبل از ترمز توی آینه نگاه نکردم یا یه کمی کج پارک کردم و این جور چیزا ولی معلوم بود قبولم. خلاصه یه جایی افسره گفت خب دیگه رانندگی مستقل هم تموم شد و حالا دوباره حواست به من باشه که یعنی برگردیم دم دفترشون و پیاده شه و خلاص.

اینجا من گاردم باز شد و برگشتم به همون حال و هوای رانندگی طبیعی خودم. بلافاصله هم رسیدیم به یه جا که از فرعی باید می‌پیچیدم توی یه اتوبان نسبتا شلوغ.

سر تقاطع یه کمی صبر کردم حوصله‌م سر رفت … یه موقعیتی پیش اومد که توی لاین کنار یه وانت داشت از دور میومد ولی من اگه فرز بودم می‌تونستم راه بگیرم. خلاصه زدم دنده یک و پیچیدم توی اتوبان و گازشو گرفتم و سریع سرعتم رو رسوندم به سرعت اتوبان ولی وانته که دید یکی با تابلوی آموزش رانندگی بالای سقفش اینجوری پیچید جلوش شاکی شد، اونم گازش رو گرفت اومد ازم جلو زد یه چپ‌چپی هم نگا کرد … افسره هم اخماش رفت تو هم، گفت وانتو می‌بینی؟

اینجا به خودم گفتم گنجه‌ای خیط کردی و حالا اشتباه جدی یا خطرناک برات حساب می‌کنه و رد می‌شی و برو شیش هفته دیگه بیا!

دم دفترشون که رسیدیم شروع کرد روضه خوندن که کارت اصلا خوب نبود و باید وامیستادی وانت بره و من اصلا تعجب کردم چرا این کارو کردی و … حالا من دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که آخر چی قبولم یا رد؟ و این برای خودش داشت اصول رانندگی ایمن مرور می‌کرد. ولی آخرش مرام گذاشت و گفت چون سرعتت رو به موقع زیاد کردی و وانت مجبور نشد ترمز کنه قبولت می‌کنم و واکنش صحیحت هم نشون می‌ده که به ماشین مسلطی و اینا. سه امتیاز منفی بهم داد که خب باز هم به ۱۵ نرسیدم و تاثیری توی نتیجه نداشت.

خلاصه گواهینامه رو گرفتیم.

در مجموع این که می‌گن خارج گواهینامه گرفتن سخته و باید شیش بار رد شی تا یه بار قبول شی و اینا شلوغ بازیه.

امتحان چه تئوری چه عملی خیلی معقول بود و البته مفصل‌. همه چی رو امتحان گرفتن و اینجوری نبود که یه چیزی رو بلد نباشی شانس بیاری توی امتحان نیاد. توی جفت امتحانا هم آرامش داشتم و همه چی خیلی روشن بود. بعد هم چه قبول بشی چه رد یه گزارش بهت می‌دن که اینجاها رو اشتباه کردی و اینا.

جواز ماندن

ویزای اولی که گرفته بودم برای انگلیس دوساله بود و حدود یه ماه پیش منقضی شد. برای تمدیدش اقدام کرده بودم که امروز جوابش اومد.

اون چیزی که همه بهش می‌گن ویزا، انگلیس می‌گه Leave to Enter یا Leave to Remain.  اون Leave هم اینجا معنی می‌ده جواز یا اجازه.

یعنی اگه شما خارج انگلیس هستید و می‌خواید ویزا بگیرید باید درخواست «جواز ورود» بدید و اگه داخل انگلیس هستید و می‌خواهید بیشتر بمونید باید «جواز ماندن» بگیرید.

ویزا رو هم وزارت کشور صادر می‌کنه نه وزارت خارجه. یعنی سفارت انگلیس نقشی توی صدور ویزا نداره، فقط مدارک و درخواست شما رو می‌گیره می‌ده به دفتر نمایندگی وزارت کشور توی اون منطقه و بعد هم جواب و مدارک رو پس می‌گیره می‌ده به شما.

حالا اگه شما داخل انگلیس باشید و بخواهید ویزاتون رو تمدید کنید، سه تا راه دارید

روش عادی اینه که پول رو آنلاین می‌دید بعد مدارک و تقاضاتون رو پست می‌کنید برای Home Office، بعد چند وقت اونا یه نامه می‌دن که برید اداره پست اونجا ازتون عکس و اثر انگشت بگیرن، بعد یه مدت هم نتیجه رو براتون پست می‌کنن. اینجوری معمولا جواب‌تون یک تا سه ماه بعد میاد و توی این مدت هم چون اصل پاسپورت‌تون رو فرستادید برای اونا دست‌تون از همه جا کوتاهه. من اینجوری اقدام کردم و دقیقا دو ماه طول کشید.

روش ویژه اینجوریه که ۲۰۰ پوند اضافه می‌دید می‌رید یه سری مراکزی که همه‌شون هم بیرون لندن هستن اونجا مدارک رو تحویل می‌دید و همونجا عکس و اثر انگشت هم می‌گیرن و معمولا فرداش جواب می‌دن. این خیلی به اون ۲۰۰ پوند اضافه‌ش می‌ارزه ولی معمولا وقت این مراکز تا شیش ماه بعد پره.

روش خیلی ویژه‌ش اینه که  (قابل شما رو نداره) ۵۰۰۰ پوند می‌دید، مامور وزارت کشور میاد هر جا آدرس بدید، عکس و اثر انگشت‌تون رو می‌گیره همراه مدارک‌تون می‌بره بعدا با جواب بر می‌گردونه خدمت‌تون!