آثار باستانی Archive

کتیبه ارتشی

shapur-cave-logoارتشی‌هایی که مجسمه‌ی شاپور را به وضعی که گفته شد ترمیم کرده‌اند (نگاه کنید به مطلب غار شاپور)، کنار یکی از دیوارهای غار یک کتیبه حک کرده‌اند در شرح داستان ترمیم. لحن کتیبه، توجهی که به سلسله مراتب نظامی نشان می‌دهد، و بعضی مسائل جانبی خیلی برایم جالب بود.

عکس کتیبه ترمیم مجسمه شاپور در غار شاپور

کتیبه داستان ترمیم و بهسازی غار شاپور را از آنجا شروع می‌کند که «بزرگ ارتشتاران» به «رئیس ستاد ارتش شاهنشاهی» و او به «فرمانده سپاه 5 شیراز» دستور می‌دهند که مجسمه شاپور برپا شود. فرمانده سپاه 5 شیراز هم هفت افسر و یک غیر نظامی و 200 درجه‌دار و سرباز و افزارمند را بکار می‌گیرد تا کار را به انجام برسانند. اسم همه بجز این 200 نفر آخر توی کتیبه آمده است. فرمانده سپاه 5 شیراز که خودش مسوول مستقیم پروژه بوده، زرنگی کرده و اسم خودش را دوبار نوشته است.

به گفته‌ی متن، پروژه شش ماه طول کشیده و 26 بهمن 1336 تمام شده است. یعنی می‌شود تصور کرد که هفت افسر و یک غیر نظامی و 200 درجه‌دار و سرباز و افزارمند، کل طول پاییز و زمستان 1336 را داشته‌اند از کوه بالا و پایین می‌رفته‌اند و کار می‌کرده‌اند و می‌لرزیده‌اند و به روح پدر هرچه شاه و شاپور لعنت می‌فرستاده‌اند.

انگیزه من از خواندن کتیبه بیشتر این بود که ببینم برای ترمیم مجسمه با باستان‌شناسی، مرمت‌کاری، کسی هم مشورت کرده‌اند یا نه؟ در نظر داشته باشید که سال 36 ایران اصلا با باستان‌شناسی و فن ترمیم بناها و اشیاء باستانی بیگانه نبوده است. اما ظاهرا که تا فرمان بزرگ ارتشتاران رسیده، سرلشکرها دست و پایشان را گم کرده‌اند و لشکر را وسط زمستان برده‌اند بالای کوه و حاصل کار هم این شده که شده.

از میان کسانی که در متن نام برده شده‌اند، سرلشکر دکتر بهرام آریانا، رئیس ستاد ارتش شاهنشاهی و سرلشکر محمد تقی مجیدی فرمانده سپاه 5 شیراز، بعدا با درجه‌ی ارتشبدی بازنشسته شدند. اولی مدتی بعد از انقلاب در فرانسه مرد و دومی بعد از انقلاب اعدام شد. جرمش هم قضاوت دادگاه نواب صفوی و صدور حکم اعدام برای او بوده است.

از افسرها و 200 نفر دیگر، باید چندتایی الان زنده باشند. کسی که سال 36 حدودا 20-30 ساله بوده الان می‌تواند یک پیرمرد 70-80 ساله‌ی سرحال و خوش مشرب باشد.

متن کامل کتیبه را پایین‌تر آورده‌ام. جاهایی را که نتوانسته‌ام بخوانم یا مشکوک بوده‌ام را به ترتیب با […] و [؟] نشان داده‌ام. قسمت‌هایی که عمدا تخریب شده‌اند را ایتالیک نوشته‌ام.

« در زمان سلطنت اعلیحضرت همایون شاهنشاه محمد رضا شاه پهلوی

بزرگ ارتشتاران شاهنشاه دوم سلسله پهلوی [بفرمان؟] همایونی مجسمه شاپور اول شاهنشاه دوم سلسله ساسانی که بیش از هزار سال بخاک افتاده بود مجددا برپا گردید

فرمان همایونی دائر به برپا ساختن مجسمه بوسیله سرلشکر دکتر بهرام آریانا رئیس ستاد ارتش شاهنشاهی ایران به سرلشکر محمد تقی مجیدی فرمانده سپاه ابلاغ و پس از شش ماه تلاش شبانه روزی در ساعت هفده روز بیست و ششم بهمن ماه یکهزار و سیصد و سی و شش خورشیدی مجسمه بجای خویش استوار گشت. این تلاش تحت رهبری و نظارت مستقیم سرلشکر محمد تقی مجیدی فرمانده سپاه 5 و توسط هفت نفر افسران و یکنفر غیرنظامی، 1 سرگرد فنی احمد بیضائی 2 سروان پیاده کریم خرقانی 3 ستوان یکم مهندس حسن بختیاری 4 ستوانیکم پیاده غلامعلی آیرملو 5 ستوان دوم مهندس جواد عمادی ده حقی 6 ستوان دوم پیاده اصغر شکور 7 ستوانسوم پیاده مصطفی افراسیابی 8 غیر نظامی استاد موسی مختاری و بالغ بر دویست نفر درجه دار و سرباز و افزارمند پادگانهای شیراز و کازرون که نام آنها در دستور [] سپاه 5 درج گردیده انجام پذیرفته و علاوه از برپا کردن مجسمه تکمیل جاده اتومبیل رو از رودخانه شاپور تا ایستگاه اتومبیل واحداث راه سواره رو کوهستانی از ایستگاه اتومبیل تا پای دهانه غار و ساختن دویست و سی پله با سنگ تراشیده شده و نرده آهنی و ساختمان پیدار [؟] مسطحه با دیواره سنگی و پله های مربوطه در داخل غار نیز توسط افسران و افراد نامبرده بالا ساخته و پرداخته شده است. ستاد [؟] سپاه 5 بهمن ماه 1336»

غار شاپور

shapur-cave-logoغار شاپور از آن جاها است که تا از نزدیک نبینید، شکوهش را درک نمیکنید.

تا پای کوه

از شیراز باید بروید تا دشت ارژن (جاده‌ی زرد). از آنجا دو انتخاب دارید: یا جاده‌ی قدیم کازرون را (آبی) بگیرید و بروید تا بیشاپور (بالون زرد). یا از جاده‌ی جدید (قرمز) بروید تا کازرون و از آنجا به طرف شمال تا بیشاپور. از هر راهی که به بیشاپور رسیده باشید، بعد باید وارد تنگ چوگان شوید (سبز) و حدود پنج کیلومتر برانید تا روستای «کشکولی» که ماشین را پارک می‌کنید و آماده می‌شوید برای کوه‌پیمایی. «کشکولی» نام یکی از طایفه‌های ایل قشقایی است و اهل روستای پای غار هم عضو همین ایل‌اند

نقشه راه شیراز به غار شاپور

بین آن دو انتخاب من دومی را ترجیح می‌دهم. جاده‌ی جدید کازرون هم پهن‌تر و امن‌تر و خلوت‌تر از جاده‌ی قدیم است و هم چشم‌اندازهای زیباتری دارد. به علاوه که از کنار دریاچه پریشان هم رد می‌شود و اگر وقتش را داشته باشید می‌توانید بازدید از دریاچه را هم توی برنامه‌تان بگذارید.

موقع انتخاب بین جاده‌ی جدید و قدیم، تابلوهای راهنما خیلی گیج‌کننده‌اند، یعنی یک جا می‌بینید سر دو راهی هم سمت چپ تابلو زده کازرون و هم سمت راست! اگر قطب نما یا GPS دارید حواستان باشد که بعد از دشت ارژن جاده‌ی جدید به سمت جنوب می‌رود و قدیم به غرب. اگر هم ندارید، برای تفسیر تابلوها یادتان باشد که جاده‌ی قدیم از قائمیه (=شاهیجان) رد می‌شود.

فاصله از جاده قدیم 110 کیلومتر و از جدید 140 تا است.

تا پای غار

از روستای کشکولی تا پای غار دو راه دارید. یک راه سخت و کوتاه و یک راه آسان و دراز. راه اول این است که غار را نشانه بگیرید و بزنید به دل کوه تا برسید به غار. اگر کوهنورد حرفه‌ای نیستید من این راه را توصیه نمی‌کنم چون علاوه بر سخت بودن کمی هم خطرناک است. راه آسانتر اما شیب ملایمی دارد و نرم‌نرم اگر بروید بالا رفتنش کمتر از یک ساعت و نیم طول می‌کشد.

منظره تنگ چوگان از غار شاپور

در نظر داشته باشید که دامنه‌ی کوه رو به جنوب است و تمام طول روز آفتاب‌گیر. برای استراحت سایه پیدا می‌شود ولی موقع حرکت همیشه زیر آفتاب هستید. پس بهترین موقع برای بالا رفتن ساعت‌های اولیه صبح است و عینک آفتابی و کلاه و کرم ضد آفتاب هم جزو ضروریات به حساب می‌آیند.

پای کوه خیلی از محلی‌ها پیشنهاد می‌کنند که در ازای دریافت 5 تا 10 هزار تومان به عنوان راهنما همراهی‌تان کنند. اگر نیاز به هم‌صحبت دارید، استخدام یکی‌شان ضرری ندارد ولی مسیر رسیدن تا غار خیلی سرراست است و داخل غار هم کار خاصی از این راهنماها برنمی‌آید.

توی غار، قسمت پشت مجسمه‌ی شاپور خیلی تاریک است و نورپردازی نشده است. اگر غارنورد نیستید قید قسمت‌های تاریک غار را بزنید و خودتان را برای دیدن‌شان به زحمت نیندازید. اگر هم می‌خواهید سری به آنجاها بزنید، نورافکن همراه‌تان باشد تا محتاج محلی‌هایی که چراغ گازی‌های عهد جنگ دوم را برای ربع ساعت پنج هزار تومان کرایه می‌دهند، نشوید.

آب خنک هم فراموش نشود. هم پایین کوه و هم توی غار، می‌توانید آب و دیگر نوشیدنی‌های خنک بخرید و بر خلاف جریان راهنما و چراغ گازی، در این مورد قیمت‌ها معقول و مناسب است.

اصل قضیه

غار شاپور یک دهانه‌ی خیلی بزرگ دارد و یک تالار عظیم. جایی سمت عقب این تالار یک ستون سنگی طبیعی بوده که آن را به شکل شاپور اول تراشیده‌اند با این فیگور:

مجسمه شاپور اول ساسانی در موزه مشاهیر فارس

یعنی شاه دست راستش را به کمر زده و دست چپ را با حلقه‌ی شاهی جلو گرفته است. آن توپ قرمز رنگ بالای سر شاپور هم مشخصه‌ی تاج شاهان ساسانی است. (مجسمه‌ی مومی مربوط به موزه‌ی مشاهیر فارس است. شیراز رفتید حتما سری بزنید).

عکس مجسمه شاپور در غار شاپور

اما زمانی در طول این سال‌های دراز، پای مجسمه‌تاب وزنش را نیاورده و شکسته و مجسمه به صورت روی زمین افتاده و دست‌ها و قسمت‌هایی از صورتش آسیب دیده‌اند. گروهی از مهندسی ارتش در سال 1336 به سراغ مجسمه آمده‌اند و برایش یک پایه‌ی بتن آرمه‌ی زمخت و نامتناسب ساخته‌اند و آنرا ایستانده‌اند. من ندیده‌ام کسی توصیفی از مجسمه‌ی شاپور نوشته باشد و خرده‌ای به کار ارتشی‌ها نگرفته باشد!

عکس مجسمه شاپور اول از پشت

به هر حال الان مجسمه سر پا است و قد هفت متری‌اش را به رخ دیگران می‌کشد و تکه‌های شکسته‌ی دست و پایش را هم کنارش چیده‌اند.

اطلاعات تکمیلی

شهر کازرون وبلاگ‌های خیلی فعالی دارد. لابلای این وبلاگ‌ها بگردید اطلاعات خوبی در مورد این غار پیدا می‌کنید. این یکی به نظرم جامع‌تر از بقیه آمد: «غار شاپور و بهسازی مسیر گردشگری آن». کمی صفحه‌بندی‌اش هم بهتر بود دیگر حرف نداشت!

قلعه باستانی ایزدخواست

تخت ابونصر را یادتان هست؟ شاه‌نشین قلعه روی یک صخره/تپه بزرگ سنگی بنا شده بود که از یک طرف هم‌سطح زمین اطراف بود و آنجا دیوار و دروازه‌ی ورودی قلعه را ساخته بودند؛ و از سه طرف دیگر با دیواره‌های سنگی عمودی مرتفعی از زمین‌های اطراف جدا می‌شد و این اختلاف ارتفاع نقش دیوار محافظ را بازی می‌کرد.

سازندگان قلعه‌ی باستانی ایزدخواست هم از چنین عارضه‌ی طبیعی‌ای بیشترین استفاده را برده‌اند و قلعه/شهر خود را روی یک صخره‌ی رسوبی بزرگ بنا کرده‌اند که از یک طرف ( ضلع غربی) تقریبا هم‌سطح زمین است:

ایزدخواست

و از سه طرف دیگر، اختلاف سطح قابل توجهی با دره‌ی سرسبز ایزدخواست دارد.

دژ ایزد خواست

تنها راه ورودی به قلعه، این در کوچک در ضلع جنوبی است. قلعه یک در چوبی قدیمی‌تر داشته که از بین رفته و به جایش در فعلی را کار گذاشته‌اند. همچنین به جای پلی که در عکس می‌بینید، یک پل متحرک روی این خندق نصب بوده است.

قلعه باستانی ایزدخواست

قلعه خیلی وقت است که متروکه است… نمی‌دانم چند سال، ولی از چند پیرمرد ایزدخواستی درباره‌ی قلعه پرسیدیم و آنها هم تا جایی که یادشان بود، قلعه‌ی متروکه به یاد می‌آورند. فکر می‌کنم دلیل متروکه شدن قلعه و مهاجرت ساکنین به زمین‌های پست اطراف، پدیده‌ی رانش زمین و ریختن بخشی از ضلع غربی قلعه بوده باشد.

izadkhast-castle-3

ما که داخل قلعه را نتوانستیم ببینیم و عکسی هم از آن تو پیدا نکردیم. ولی محمد توکلی گزارشی دارد از خانه‌های چند طبقه و کوچه‌های مسقف و آتشکده‌ی مسجدشده‌ی باستانی و … که خودتان بخوانید:

مقاله محمد علی توکلی درباره قلعه ایزدخواست

برای دیدن عکسهای بیشتر از ایزدخواست این لینک را دنبال کنید:
آلبوم عکس های ایزد خواست در فلیکر

تخت ابونصر – نگاهی به دقت صادق هدایت در توصیف یک اثر باستانی

شهرتی که صادق هدایت در داستان‌نویسی دارد و «بوف کور» و «علویه خانم»اش، باعث می‌شود گاهی یادمان برود که چقدر به تاریخ ایران باستان مسلط بوده و چقدر زبان پهلوی می‌دانسته و چه از نزدیک کاوش‌های باستان‌شناسی زمان خودش را تعقیب می‌کرده.

داستان «تخت ابونصر» از مجموعه‌ی «سگ ولگرد» را باید یکبار دیگر با این دید خواند.

جایی که وقایع داستان اتفاق می‌افتد، محوطه‌ی باستانی تخت ابونصر است که توضیحاتش را میتوانید در این دو پیوند بخوانید:

تخت ابونصر – معرفی محوطه باستانی و تخت ابونصر – عکسها

برای کسانی که حوصله خواندن آن دو پست را ندارند، توضیحات ضروری را در همین پست تکرار کرده‌ام

در نظر داشته باشید در سال‌های 1310 تا 1313 تیم کاوش دانشگاه شیکاگو، کاوش‌های باستان‌شناسی در محوطه‌ی تپه انجام داده است و صادق هدایت هم داستانش را در همین دهه 20 خورشیدی نوشته است.

هدایت داستانش را اینطور شروع می‌کند:

«سال دوم بود که گروه کاوش متروپولیتن میوزیوم شیکاگو نزدیک شیراز، بالای تپه تخت ابونصر کاوش‌های علمی می‌کرد. ولی به غیر از قبرهای تنگ و ترش که اغلب استخوان‌های چندین نفر در آنها یافت می‌شد، کوزه‌های قرمز، بلونی، سرپوش‌های برنزی، پیکان‌های سه‌پهلو، گوشواره، انگشتر، گردن‌بندهای مهره‌ای، النگو، خنجر، سکه اسکندر، و هراکلیوس و یک شمعدان بزرگ سه‌پایه چیز قابل توجهی پیدا نکرده بود.»

البته کشفیات تخت ابونصر هم در نوع خودشان قابل توجه بوده‌اند. ریچارد فرای هم کتاب مفصلی بر اساس همین کشفیات نوشته است. این عکس همان شمعدان بزرگ سه‌پایه است:

چیزی که باعث شده لحن صادق هدایت اینقدر ناامیدانه باشد این پاراگراف است:

«گویا میسیون ابتدا گول دروازه و سنگ‌های تخت جمشیدی را خورده بود که به این محل حمل شده بود و فقط سردر آن از سنگ سیاه برپا شده بود…»

هدایت به موضوعی اشاره می‌کند که باعث سرخوردگی تیم کاوش تخت ابونصر شد. تیم ابتدا پایه‌ستون‌ها و سنگ‌های حجاری‌شده‌ای پیدا کرد که به وضوح به سبک سنگ‌تراشی‌های هخامنشی بود و فکر کردند که یک کاخ هخامنشی دیگر پیدا کرده‌‌اند. اما کمی که پیش رفتند دیدند که مثلا یک سنگ حجاری شده به جای سنگ لاشه در دیوار به کار رفته و متوجه شدند که سنگ‌های تراش‌خورده از تخت جمشید به این مکان آورده شده‌اند (بخوانید دزدیده شده‌اند!). این قضیه‌ی سنگ دزدی از تخت جمشید، در همه‌ی دوره‌های تاریخی بعد از متروکه شدن آن ادامه داشته است و در شعاع صد کیلومتری تخت جمشید می‌شود رد سنگ‌هایش را دید.

«… در صورتی که چندین تخته سنگ دیگر از همان جنس که عبارت بود از بدنه و جرز، بدون ترتیب روی زمین افتاده بود و حتی شکسته‌ی یکی از این سنگ‌ها جزو مصالح ساختمانی به کار رفته بود.»

یکی از پایه ستون‌های دزدیده‌شده از تخت جمشید را که در همین تخت ابونصر پیدا شده و الان در موزه‌ی سنگ شیراز (بقعه‌ی هفت‌تنان) نگهداری می‌شود ببینید:

« … آبادی‌های نزدیک مانند امامزاده دست خضر و برم دلک …» (این هم آدرس جغرافیایی دقیق)

«ولی پس از کشف تابوت سیمویه ورق برگشت. مخصوصا در زندگی دکتر وارنر تغییر کلی رخ داد. زیرا کشف این تابوت علاوه بر اینکه یکی از قطعات گرانبهای آرکئولوژی به شمار می‌رفت، سند مهمی در بر داشت که تمام وقت وارنر را به خود مشغول کرد.»

از اینجا تخیلات داستانی هدایت شروع می‌شود. تابوتی در تخت ابونصر کشف نشده است و کسی به نام سیمویه هم آنجا مومیایی نشده بوده است. اما برایم جالب است که الان نزدیکی‌های آنجا محله‌ای به نام سیمویه وجود دارد! نمیدانم هدایت نام شخصیت داستانش را از محلی در نزدیکی مکان داستان قرض گرفته یا آدم اهل ذوقی که داستان را خوانده بوده، زمانی مسوول نامگذاری خیابان‌های آن دور و بر بوده است.

ضمنا توجه کنید که کلمه‌ی «باستان‌شناسی» هنوز از فرهنگستان بیرون نیامده بوده و هدایت از فارسی‌نویسی Archeology استفاده می‌کند.

خلاصه دکتر وارنر در مومیایی به استوانه‌ای فلزی برخورد می‌کند که داخل آن یک نامه به زبان پهلوی بوده و یک طلسم. اینجا صادق هدایت در نقل متن نامه، یک تکه به زبان پهلوی می‌پراند: «چگون دنمن تلتم را بین آتر اوگند سیمویه اور آخیزت» و تر
جمه می‌کند: «چون این طلسم را درون آتش افکند سیمویه برخیزد». بیشتر کلماتی که در جمله‌ی پهلوی به کار رفته‌اند، به معادل فارسی‌شان نزدیک‌اند: چگون= چون؛ آتر=آذر (آتش)؛ اوگند=افکند؛ اور=بر؛ آخیزت=خیزد. به جای کلمه‌ی «بین» هم باید می‌نوشت اندر. (این یک قضیه‌ای است به اسم هزوارش در خط پهلوی که بعضی واژه‌ها یک جور نوشته می‌شوند و یک جور دیگر خوانده می‌شوند. نمی‌دانم هدایت به این موضوع توجه نداشته یا مخصوصا اینطور نوشته)

بعد دکتر وارنر روی صندلی می‌نشیند و متن کامل نامه را می‌خواند:

«به نام یزدان! من گوراندخت، دختر وندیپ مغ و در عین حال خواهر پادشاه و زن سیمویه، مرزبان برم‌دلک، شاه‌پسند و کاخ‌سپید هستم …»

منظور از پادشاه همان سیمویه است. یعنی گوراندخت هم خواهر سیمویه بوده است و هم زنش. (برای اینکه ابهامی باقی نماند دکتر وارنر چند خط پایین‌تر روی این نکته تاکید می‌کند). توی کتاب‌های پهلوی از رسمی نام برده شده با عنوان «خویتودس» یا «خوودوده» که معمولا ترجمه/تفسیر می‌کنند ازدواج با محارم. به عبارت دقیقتر، ازدواج با سه محرم: مادر، خواهر یا دختر. این که آیا زرتشتی‌ها چنین رسمی داشته‌اند و چنین کاری واقعا ثواب بزرگی به حساب می‌آمده یا نه؟، امری است که هنوز هم بر سر آن اختلاف است و بعضی‌ها بر آن اصرار دارند و بعضی به شدت انکار می‌کنند. به هر حال زرتشتی‌ها متهم بوده‌اند به این که با محارم خودشان ازدواج می‌کنند و این موضوع آنقدر مشهور بوده که در یکی از لطیفه‌های عبید زاکانی هم چنین مضمونی آمده است: «یک مسیحی از یک زرتشتی پرسید از کی تا بحال دیگر با مادر خودتان ازدواج نمی‌کنید؟ جواب داد از وقتی که خدا بچه زایید!»

زمان صادق هدایت هم همین مناقشه بر سر «خوودوده» وجود داشته و صادق هدایت هم به این ترتیب به نوعی موضع خودش را مشخص کرده است.

خلاصه گوراندخت در ادامه‌ی داستان می‌گوید که چون سیمویه تصمیم گرفته که با یک دختر عامی به نام خورشید ازدواج کند، او را طلسم کرده و در خواب کاذب فرو برده و اگر به راهنمایی‌های وصیت عمل شود و ورد نقل شده در آن خوانده شود و طلسم در آتش افکنده شود، سیمویه دوباره زنده می‌شود. بعد از بحثی بین دکتر وارنر و همکارانش، بالاخره تصمیم می‌گیرند که به وصیت عمل کنند و سیمویه هم زنده می‌شود و راه می‌افتد که دوباره خورشید را پیدا کند و بعد از یک سری اتفاقات با بار سنگین عاطفی/احساسی/فلسفی/اجتماعی دوباره می‌میرد!

در مجموع از این داستان می‌توان فهمید که صادق هدایت کاوش‌های باستان‌شناسی زمان خودش را تعقیب می‌کرده و با توجه به تصویری که از سرخوردگی اعضاء تیم کاوش ترسیم میکند (اسامی ذکر شده در داستان واقعی نیستند)، من حدس میزنم احتمالا در جریان کاوش، از محوطه بازدید کرده و شاهد دلزدگی اعضاء تیم از کشف اشیاء باستانی از همه‌ی دوره‌ها بجز هخامنشی بوده است. یا حداقل روایت دست اولی از اتمسفر دلزده‌ی تیم کاوش داشته است.

تخت ابونصر – عکسها

توجه: در پست قبلی (تخت ابونصر – معرفی محوطه باستانی) توضیحاتی در مورد این پایگاه باستانی داده ام. بد نیست پیش از دیدن این عکسها نگاهی به آن پست بیاندازید.

برای رسیدن به تخت ابونصر، باید از خیابان هفت‌تنان شیراز به سمت شرق (پشت به دروازه قرآن) بروید و آنقدر بروید تا برسید به بلوار ابونصر. بلوار ابونصر که تمام می‌شود، سمت چپ‌تان (شمال) یک محله‌ی مسکونی می‌بینید که بالای بلندی قرار گرفته‌اند. راه ورودی این محله را پیدا کنید و وارد آن شوید، بیشتر کوچه‌های شمالی این محله به تخت ابونصر راه دارند و اهالی هم با گشاده‌رویی راهنمایی‌تان می‌کنند و البته معمولا می‌گویند که تخت ابونصر «چیزی ندارد» (یعنی که خیلی دیدنی نیست). به هر حال شما به آثار باستانی علاقمندید و به حرف‌شان گوش نمی‌کنید و راه‌تان را ادامه می‌دهید.

یکبار دیگر نگاهی به نقشه‌ی گوگل‌مپی تخت ابونصر بیاندازید تا برویم سراغ عکس‌ها:

قصر ابونصر - نقشه هوایی

برای اینکه بهتر بتوانید فضای تپه را تجسم کنید، کنار هر عکس جای ایستادن خودم را با یک دایره و زاویه‌ی دید را با یک مثلث (هر دو قرمز) نشان داده‌ام.

خوب ما اول از جنوب به تپه نزدیک می‌شویم. این دیوار سنگی، بازمانده‌ی دروازه‌ی ورودی قلعه است.

تخت ابونصر دروازه ورودی

وضع دیوار، زمان کاوش هم تقریبا همینطوری بوده (عکس از کتاب ریچارد فرای):

 ابونصر در زمان کاوش

روی تپه آثاری از دیوارهای قدیمی هست:

 قلعه ابونصر دیوارهای داخلی

زمان کاوش دیوارها بلندتر بوده‌اند:

ابونصر در زمان کاوش

از روی تپه برمی‌گردیم و پشت سرمان را نگاه می‌کنیم. بقایایی از برج دیده‌بانی قلعه روبروی ماست. (آن دیوار عکس اول، در این زاویه پشت این برج مخفی شده است)

 ابونصر از داخل - برج دیده بانی

حالا از تپه خارج می‌شویم و به سراغ ضلع شرقی آن می‌رویم. در گوشه‌ای از این ضلع، بخشی دیگر از بقایای دیوار قلعه را می‌توان دید (سمت چپ تصویر)

ابونصر ضلع شرقی

یک عکس واید از همان زاویه (همان دیوار الان وسط تصویر است)

ابونصر ضلع شرقی

مسیرمان را ادامه می‌دهیم و به شمال تپه می‌رویم. ضلع شمالی تپه یک دیواره‌ی سنگی عمودی است که مانعی طبیعی در برابر مهاجمان به حساب می‌آید.

 ابونصر ضلع شمالی

و آخر سر هم نمای غربی تپه (دیوار عکس اول و برج دیده‌بانی را سمت راست عکس می‌بینید)

ابونصر ضلع غربی

گروه کاوش دانشگاه شیکاگو، یک عکس هوایی هم از محوطه‌ی تخت ابونصر انداخته‌اند که اینجا می‌بینید (از کتاب فرای اسکن کرده‌ام):

ابونصر عکس هوایی دانشگاه شیکاگو

شاه‌نشین قلعه همین تپه‌ای است که ما از همه طرف دیدیم. اما دیوارهای بیرونی قلعه تا انتهای دره‌ی سمت چپ ادامه داشته است. این قسمت از دیوارها الان کاملا به زمین کشاورزی تبدیل شده‌اند.

باز هم مشخص است که دیوارهای داخلی روی تپه هم در زمان کاوش کاملا مشخص بوده‌اند. البته الان هم می‌شود رد دیوارها را از نزدیک دید ولی ارتفاع‌شان خیلی کمتر از زمان کاوش است.

مرتبط:

عکس هوایی دانشگاه شیکاگو

تخت ابونصر – معرفی محوطه باستانی

تخت ابونصر – معرفی محوطه باستانی

توی استان فارس، خیلی محوطه‌های باستانی مربوط به دوران ساسانیان هست که هیچکدام‌شان درست و حسابی کاوش  نشده‌اند. از استخر بگیرید تا فیروزآباد و بیشاپور و جاهای دیگر. علتش هم این است که زمان اوج و رونق باستان‌شناسی و کاوش میراث باستانی در ایران، بیشتر همّ و غم باستان‌شناسان پرداختن به آثار هخامنشی بوده و یک جورهایی سر ساسانی‌ها بی‌کلاه مانده است.

تنها محوطه‌ی باستانی ساسانی که کاوش علمی جامعی در مورد آن انجام شده است، جایی است به نام «تخت ابونصر» در حاشیه‌ی شهر شیراز.

این تصویر ماهواره‌ای (گوگل‌مپی) وضعیت فعلی تخت ابونصر را نشان می‌دهد. آن تپه‌ی تقریبا مثلثی شکل در وسط تصویر که دور تا دورش باغ و مزرعه است، همین محوطه‌ی باستانی تخت ابونصر است.

تخت ابونصر تصویر هوایی از گوگل مپ

اما چرا از بین همه‌ی پایگاه‌های باستانی ساسانی این یکی را کاوش کرده‌اند که مزیتی نسبت به دیگران ندارد؟ دلیلش کمی خنده‌دار است: چون فکر می‌کرده‌اند که این هم مربوط به زمان هخامنشیان است!

داستان این است که به خاطر وجود سردر سنگی که در عکس پایین می‌بینید، و آن دو سنگ حجاری شده‌ی سمت راست تصویر و یک سری آثار سنگی مشخصا هخامنشی دیگر که در تخت ابونصر وجود داشت، مطمئن بودند که کار کار هخامنشی‌هاست. ولی کمی که کاوش کردند، برخوردند به چند قطعه‌ سنگ تراش‌خورده‌ی هخامنشی که به جای سنگِ لاشه، لای جرز و توی پی دیوارها کار شده بود. به این ترتیب مشخص شد که تخت ابونصر مربوط به بعد از هخامنشیان است و آن سنگ‌ها هم توسط کسی (احتمالا عضد الدوله دیلمی) از تخت جمشید به اینجا آورده شده است.

قصر ابونصر عکس قدیمی

این رسم سنگ‌دزدی از تخت جمشید، رسمی بوده که در تمام دوران‌های تاریخی بعد از متروکه شدن آن، (از دوره سلوکی تا قاجار) ادامه داشته است و انواع و اقسام سنگ‌های دزدیده‌شده را می‌توان در شعاع صد کیلومتری تخت جمشید پیدا کرد.

به هر حال آن سردر به جای اصلی خودش در تخت جمشید برگشت و بقیه سنگ‌های هخامنشی هم به جاهای دیگر منتقل شدند. از جمله این پایه ستون که الان در موزه‌ی سنگ شیراز (تکیه هفت تنان) نگهداری می‌شود.

پایه ستون هخامنشی کشف شده در تخت ابونصر

اما گروه کاوش دانشگاه شیکاگو، بعد از این که متوجه شدند پایگاه مربوط به هخامنشیان نیست، باز هم مرام گذاشتند و کار کاوش را ادامه دادند و اشیاء مفصلی مربوط به دوره‌های مختلف از سلوکیان گرفته تا بعد از اسلام پیدا کردند.

شیء باستانی کشف شده در قصر ابونصر

ریچارد فرای (همان ایرانشناس نامداری که چند وقت پیش وصیت کرد که بعد از مرگ در کنار زاینده رود خاکش کنند)، کتابی دارد در بررسی آثار ساسانی کشف شده در تخت ابونصر، که من همه‌ی عکس‌های سیاه و سفید این پست را از آن کتاب نقل کرده‌ام. اشیاء باستانی کشف شده در تخت ابونصر نشان می‌دهد که این قلعه/شهر زمانی تجارت بسیار پر رونقی داشته و احتمالا یک شاهراه تجاری در جنوب ایران بوده است. حتی چند سکه و مهر چینی و یونانی هم در مجموعه‌ی کشفیات تخت ابونصر به چشم می‌خورد.

سکه های ساسانی کشف شده در محوطه باستانی ابونصر

فرای حدس می‌زند شاید آن شیراز که در لوحه‌های گلی باروی تخت جمشید نام برده می‌شود، همین تخت ابونصر باشد و شهر شیراز فعلی، بعد از متروکه شدن این پایگاه تاسیس شده باشد.

در زمان انجام کاوش‌های باستان‌شناسی در تخت ابونصر (1931-1933 یا 1310-1312)، حتی حافظیه هم خارج شهر شیراز واقع شده بوده، چه برسد به اینجا که تقریبا هشت کیلومتر دورتر از آرامگاه حافظ است. الان اما محوطه‌ی باستانی در محدوده‌ی شهر است و نزدیکی‌هایش بلواری است به نام بلوار ابونصر و دور تا دورش را هم محله‌ی نسبتا فقیرنشینی احاطه کرده است.

ما در سفر اخیرمان به شیراز، سری هم به تخت ابونصر زدیم و چند عکس گرفتیم از زاویه‌های مختلف.

این عکس‌ها را در پست بعدی تقدیم میکنم.

در همین زمینه:

چند نوشته در مورد ب