دسته بندی نشده Archive

سینما

بیشتر سینماهای انگلیس مال یکی از سه تا شرکت بزرگ زنجیره‌ای ان. Odeon و Vue و Cineworld. سینماهای مستقل هم هستن ولی هر چند وقت یه بار خبر میاد که یکی دیگه‌شون رو هم یکی از این غولا خرید و اهل فرهنگ هم یه خورده نگران و ناراحت می‌شن که فلان سینما که توی فلان جنبش اجتماعی یا واقعه‌ی تاریخی نقش داشته الان تبدیل شده به صرفا یه شعبه‌ی دیگه از فلان زنجیره، ولی خب چه چاره.
قیمت بلیط بسته به شعبه و فیلم و زمان نمایش بالا و پایین داره ولی برای فیلم‌های دوبعدی دور و بر ۹ پونده و سه بعدی ۱۰ پوند. طبق معمول همه‌ی کاسبی‌ها، وقتی می‌ری پای پرداخت کلی بهت پیشنهاد می‌شه که بیا فلان‌قدر بیشتر بده واسه فلان امتیاز. مثلا ردیف آخر بشین یا (برای فیلم‌های اکشن) روی صندلی‌ای بشین که متناسب با فیلم زیر کونت تکون تکون می‌خوره (DBOX) یا اینجور چیزا.
قبلا اگه می‌خواستی چیزی بخوری توی سینما حتما باید به قیمت دولا پهنا از بوفه می‌خریدی ولی چند ساله قانون تصویب شده که تماشاچی اگه دلش خواست می‌تونه چیپس و پفک‌ش رو با خودش بیاره و قیمت بوفه‌ها هم تا جایی که دیده‌م معقول و رقابتیه.
خونه‌ی قبلی‌م نزدیک یه شعبه‌ی Odeon بود. نزدیک که نه، نیم ساعت پیاده راه بود ولی مسیرش خیلی قشنگ بود. خیلی وقتا آخر هفته یه پیاده‌روی‌ای می‌کردم و فیلمی می‌دیدم و نهاری هم اون دور و بر می‌خوردم و دوباره قدم‌زنان برمی‌گشتم خونه.
کلا وقت‌گذرونی بدی نبود ولی گاهی هوا یاری نمی‌کرد برای پیاده‌روی گاهی فیلمش خوب از آب در نمیامد. دفعه‌ی آخر وسط راه بارون خیلی تندی گرفت و من آب‌چکان و سگ‌لرز-زنان نشستم پای Red 2 که یه چیزی اونور مزخرف بود و بعدش برگشتم خونه یه XBOX سفارش دادم و کلا قید سینما رفتن رو زدم و اوقات فراغت رو با بازی کامپیوتری پر کردم برای یه مدت.
خونه‌ی فعلی‌م نزدیک یه شعبه‌ی Cineworld ئه. این سینه‌ورلد یه جور اشتراک نامحدود داره که ماهی شونزده پوند می‌دی و دیگه سینما در اختیارته، هر چند بار هر فیلمی خواستی می‌بینی. واسه‌ی کسی که بیشتر از دوبار در ماه بخواد بره سینما خیلی می‌ارزه. من یه سالیه که مشترکم و تقریبا هرچی فیلم زبان انگلیسی نشون داده دیده‌م. حتی اونایی که مطمئن بودم خوشم نمی‌یاد رو هم یه «مفت باشه کوفت باشه» گفتم و نشستم دیدم. اگه سرگرمی بهتری نداشته باشم معمولا روزهای زوج می‌رم سینما. روزهای فرد آن‌کال ام و باید خونه باشم.
محل ما چون هندی خیلی داره سینما فیلم به زبان هندی و تامیلی هم میاره. از ده تا سالن‌ش معمولا سه تا یا چهار تا فیلم هندی نشون می‌دن با زیرنویس انگلیسی. تازگی دوتا فیلم هندی دیدم که هر دو خیلی افتضاح بودن. نمی‌دونم شانس من بد بوده یا بضاعت سینمای هند همینه یا فیلم‌های خوب هم تولید می‌کنن ولی سینه‌ورلد نمیاره.

انتخابات و هکتون

هکتون یه برنامه‌ایه که توش یه عده (معمولا برنامه‌نویس) دور هم جمع می‌شن انقدر هک می‌کنن تا جون‌شون در بیاد. اسمش از ترکیب هک و ماراتون ساخته شده. هک هم بار معنایی منفی نداره. یعنی یاد نفوذ و خرابکاری و پسورد دزدی نیفتید. در اصل معنی می‌ده گیر دادن به یه چیزی و در آوردن ته و توش.

حالا این که شرکت کننده‌ها چی رو هک کنن و چقدر هک کنن و از چه ابزاری استفاده کنن و اصلا برای چی هک کنن، از هکتون تا هکتون فرق می‌کنه و بستگی داره به برگزار کننده. بعضی‌ها یه موضوع خاص رو هک می‌کنند، بعضیا همه باید از یه ابزار بخصوص یا مثلا یه زبان برنامه‌نویسی خاص استفاده کنن. هکتون‌هایی که داخل یه شرکت برگزار می‌شن معمولا هدف‌شون اینه که یه سری ایده‌ی جدید واسه‌س کسب و کار از توش دربیاد.

هکتون فوتوباکس سالی یه بار برگزار می‌شه و بیست و چهار ساعت طول می‌کشه از ۱۲ ظهر یه روز تا ۱۲ ظهر فرداش. شرکت‌کننده‌ها می‌تونن اگه دل‌شون خواست شب بمونن. محدودیتی هم در مورد ایده و ابزار نداره و لزومی هم نداره که ایده‌تون ربطی به کار شرکت داشته باشه.

امسال برگزاریش مصادف شده بود با انتخابات سراسری انگلیس و جو شرکت هم یه خورده چپ ئه … همه به امید این بودن که کامرون شکست بخوره و نصفه شب که نتایج اعلام می‌شه دور هم باشیم جشنی بگیریم برای پیروزی حزب کارگر و این حرفها.

من پارسال با دو تا از برنامه‌نویس‌های شرکت روی یه پروژه کار کردیم که اطلاعات GPS عکس‌هایی که با موبایل گرفته شده رو می‌خوند و ترکیب می‌کرد با نقشه‌ی گوگل ارث و یه انیمیشن می‌ساخت که مثلا مسیر حرکت صاب موبایل رو توی شهر نشون می‌داد. کار جالبی از آب در اومد و جایزه نبرد ولی توی یکی از رشته‌ها دوم شد و کلی هم توی اون بیست و چار ساعت چیز یاد گرفتیم.

امسال اون دونفر جفت‌شون از شرکت رفته بودن و من موندم بی‌تیم و بی‌ایده. از سر ناچاری با یه برنامه نویسی که تازگی استخدام شده تیم شدیم و روی ایده‌ی مسخره‌ش کار کردیم که نتیجه‌ش انقدر افتضاح بود که خجالت می‌کشیدم موقع ارائه‌ش برم جلوی جمع واستم بگم من هم توی این نقش داشتم!

من شب نموندم واکنش چپ‌ها و اسکاتلندی‌های شرکت رو به نتیجه‌ی انتخابات ببینم ولی صبح که برگشتم همه اعصابا خورد و همه سیبیلا آویزون و پروژه‌ها رو گذاشته بودن کنار داشتن بحث می‌کردن که پنج سال آینده چه خاکی به سرشون کنن با این دولت محافظه کار!

چطور شد که بعد از این همه سال فواد قادری را در میدان ولیعصر دیدم

بابام نزدیک هفتاد سالشه. طبعا هر از گاهی نگران سلامتیش می‌شه. چند روز پیش رفته بود دستشویی، لامپ دستشویی چند ثانیه خاموش شد و بعد روشن شد، احتمالا چون سرپیچش شل بوده یا کلید اتصالی کرده یا از این چیزا.  وقتی اومد بیرون انقدر قیافه‌ش نگران بود که من یه خورده ترسیدم که چی شده؟ شک داشت که نکنه مشکل از لامپ نبوده و مثلا بینایی خودش لحظه‌ای مختل شده یا ذهنش توهم زده. خلاصه یه کمی با ما مشورت کرد و یه کمی به ذهنش فشار آورد یادش اومد که وقت خاموشی باریکه‌ی نوری که از زیر در میامده رو هنوز می‌دیده پس اختلالی توی سیستم بینایی-پردازشی خودش نبوده و خیالش راحت شد و بعد رفت دید که آره سرپیچ لامپ شله.

حالا من هم که نزدیک چل سالمه گاهی که ذهنم یا بدنم یه جا جواب نمی‌ده سریع نگران می‌شم که نکنه نشونه‌ی پیریه. گهگاه یه داستانای خنده‌داری هم پیش میاد

مثلا هفته پیش شیراز بودم، خانواده‌ی خانومم اینا شبا خیلی دیر می‌خوابن. من خسته بودم رفتم طبقه پایین خونه برادر خانومم توی اتاق بچه‌شون برام دشک انداختن خوابیدم. ساعت یک و اینا بود. بیدار که شدم از تاریکی هوا حدس زدم ساعت ۳ و ۴ صبح باشه تعجب کردم گفتم من که انقدر دیر خوابیدم چرا حالا بیدار شدم؟ بعد یادم افتاد که یکی از دوستام توی فیسبوک گله کرده بود که دیگه شب راحت نمی‌تونه بخوابه و نصفه‌شب بیخوابی می‌زنه به سرش و اینا رو نشونه‌ی پیر شدن دونسته بود. گفتم ای داد و بیداد انگار من هم دچار شدم!

بعد این که کلی تلاش کردم که بخوابم و نتونستم گفتم بذار روی موبایلم یه کمی کتاب بخونم تا خوابم ببره … موبایل رو که روشن کردم دیدم ای بابا ساعت ۱۱ صبحه تاریکی اتاق هم به خاطر اینه که پنجره نداره!

یه بار دیگه دو-سه روز پیش میدون هفت تیر بودم داشتم فکر می‌کردم چطوری برم جنت آباد؟ یکی خیلی مودب و با سر و وضع مرتب سلام کرد پرسید خیابون ایرانشهر کجاست؟ (اینم توی پرانتز بگم که وقتی می‌خواید آدرس بپرسید سلام نکنید وگرنه طرف فکر می‌کنه گدایید!) گفتم که ایرانشهر یه کمی جلوتر زیر پل اون دست خیابونه. بعد پرسید خیابون حسینی نرسیده به ایرانشهر کجاست؟ خیلی مطمئن گفتم حسینی درست قبل از پله ولی همین دست خیابونه.

بعد که طرف همونجوری مودب تشکر کرد و رفت من شک کردم که اصلا خیابون حسینی کجا بوده و من خیابون حسینی از کجا می‌شناسم و یه کم سعی کردم خیابونای منشعب از کریمخان رو یادم بیاد و کلی ذهنم به هم ریخت و رفت توی این مایه‌ها که آیا این از پیریه که من یادم نمیاد چی به چیه یا مثلا ۱۰ سال پیش هم توی این موقعیت نمی‌تونستم همچین چیزی رو به یاد بیارم؟ بعد از کلی کلنجار با خودم گفتم حالا تا پل کریمخان که دو قدم بیشتر راه نیست برم هم ببینم حافظه‌م درست کار کرده یا نه هم اگه بنده خدا سرگردون شده راهنماییش کنم.

رفتم و دیدم که درست گفتم. بعد با خودم گفتم همینجوری پیاده تا ولیعصر برم ببینم چی درست یادم مونده چی نمونده چی عوض شده توی این سه-چار سال. ولیعصر که رسیدم دیدم یه صفی هست پرسیدم این صف جنت آباده؟ یکی گفت نه پونکه. پشت سریش گفت: ئه؟ علی گنجه‌ای تو اینجا چیکار می‌کنی…؟ فواد قادری بود!

سفارت گیران فراموش شده!

توی ماجرای اخیر سفارت انگلیس و اینها، خیلی منتظر بودم یکی به ماجرای اشغال سفارت فلسطین هم اشاره کنه. یعنی خب درست اگه بشماریم این دفه سومه که دانشجوها (به هر حال کسایی که کارت دانشجویی دارن) از دیوار یه سفارت میرن بالا و اشغالش میکنن.

اون موقعی که یاسر عرفات رفت با اسرائیلی ها قرارداد صلح نوشت و خودمختاری گرفت و این بحثا … فکر میکنم سال ۷۴-۷۵ بود … دولت ایران خیلی شاکی شد از بابت کنار گذاشته شدن مشی مسلحانه و به رسمیت شناختن اسرائیل و اینا. رسانه های دولتی هم خیلی پریدن به عرفات که تو خائنی و خیانت کردی و چنین و چنان. وسط این گیر و دار چند تا از بچه های عضو انجمن اسلامی چند تا دانشگاه تهران یه روز عصر پا شدن رفتن سفارت فلسطین رو گرفتن! نمیدونم الان فلسطین توی ایران سفارت داره یا نه؟ ولی اون موقع سفارتش یه ساختمون محقری بود توی خیابون فلسطین که قبل از انقلاب انگار سفارت غیر رسمی اسرائیل بوده. بعد از انقلاب ساختمون رو داده بودن به ساف و شده بود دفتر نمایندگی ساف.

خوبی و بدی کارها توی ایران یه مقدار وابسته به اینه که چه کسی انجامش بده. قضیه اشغال سفارت فلسطین هم با این که صد درصد با جریان تبلیغات رسمی علیه ساف همسو بود ولی چون سفارتگیرها اعضای انجمن اسلامی بودن و انجمن های اسلامی هم که از همون موقعها غیر خودی محسوب میشدن، اینجوری تموم شد که بعد یکی دو ساعت پلیس ریخت و همه شون رو با مشت و لگد و باتوم و فحش خواهر مادر ریخت بیرون! یادمه هیچ رسانه ای هم به کارشون اشاره ای نکرد. بجز شاید روزنامه سلام. اون هم مطمئن نیستم. طفلک بچه های انجمن! اینترنت و اینا که نبود اون موقعها. واسه اطلاع رسانی یه اطلاعیه ای تکثیر کرده بودن چسبونده بودن به بورد دم در انجمن هر کی اونو خوند از ماجرا خبردار شد هر کی نخوند نه!

پس از ۱۵ روز

من خیلی نثر مسجّع و مکلّف عبدالکریم سروش را دوست دارم و معمولا نامه هایش را چند بار میخوانم و بعضی هایشان برای خودم نگه میدارم.

در مورد نامه اخیر فکر میکنم دکتر ۱۵ روز اخیر را کلّا درگیر نوشتنش بوده است چون اصطلاح «حرمت نظام هتک شد» که محور نامه است، مربوط میشود به سخنرانی ۴ شهریور آیت الله در جمع نمایندگان دانشجویان خودی. (اصطلاحی که آنجا به کار رفت بود: «هتک آبروی نظام در مقابل ملتها»).

اما دو نکته در نامه هست که چندان نمی پسندم.

یکی این که مصراع «زان یار دلنوازم، شکری است با شکایت» تناسبی با لحن متن ندارد. خصوصا این عدم رعایت تناسب از سروش بعید بود چون خود او قبلا همین مصراع را خیلی به جا و شایسته در نامه ای خطاب به خامنه ای بکار برده بود. دهه ی هفتاد، در اوج درگیری های لفظی/قلمی سروش با اهل حوزه (از جمله با همین صادق لاریجانی که الان رئیس قوه قضاییه شده)، خامنه ای موضع صریحی گرفت و در یک سخنرانی، بدون نام بردن از سروش، سرفصلهای تفکرش را نقل کرد و کوبید جوری که کاملا معلوم بود خطاب سخنرانی چه کسی است. سروش در جواب نامه ی خیلی نرم و لطیفی نوشت که با همین مصرع شروع میشد و اول از مقام معظم رهبری تشکر کرد که او را قابل این حمله دانسته است (شکر از یار دلنواز)، بعد هم شکایتهای مودبانه ای مطرح کرده بود از اوضاع و احوال مملکت و برخوردهایی که با او شده بود و ….

دیگر این که «ریش سرباز بی نوایی را گرفتید …» مربوط میشود به دادگاه متهمان حمله به کوی دانشگاه تهران در ۱۸ تیر ۷۸٫ میشود گفت که پاراگراف مربوطه مشکل فصاحت دارد؛ یعنی نویسنده میخواسته بگوید که «همانطور که در ۱۸ تیر فقط ریش سرباز بی نوا را گرفتید، الان هم قرار است همان کار را بکنید» و متن این منظور را نمیرساند. یا شاید هم دکتر به اشتباه تصور کرده که قضیه محاکمه سرباز و ریش تراش و این حرفها مربوط میشود به قضایای پس از ۲۲ خرداد.

اعلام وصول یکی دیگر از اعلامیه های استاد

به رامین میگم یکی به آدرس [email protected] به من یه ایمیل زده. اگه گفتی توش چی نوشته؟

یه کم فکر میکنه و چشاش برق میزنه و میگه آهان! اعلامیه های اون یارو رزمی کاره… اسمش چی بود؟ ابراهیم میرزایی؟

روایت یک «خط شکنی»

سعید سلیمانی نماینده بسیج دانشجویی سومین فرد از اعضای تشکل‌های دانشجویی بود که پشت تریبون قرار گرفت. سعید که تنها کسی بود که برای سخنرانی متن ننوشته بود، این بار هم یک خط‌شکنی کرد تا ثابت کند اینکه می‌گویند "بسیجی خط شکن است " بیراه نیست. ماجرا از این قرار است که به دلیل ممانعت حراست بیت رهبری، در این مراسم تا پیش از سعید کسی نتوانسته بود پس از سخنان خود به محضر "آقا " رفته و دستان ایشان را ببوسد، ولی سعید از پشت تریبون اعلام کرد که "از آنجا که دوستان بیت اجازه نمی‌دهند کسی برای بوسیدن دست حضرتعالی به محضرتان برسد، من از خودتان درخواست می‌کنم که اجازه این کار را به ما بدهید. " و مجری برنامه هم اعلام کرد که برای رعایت عدالت، دوستانی که پیش از سعید سخنرانی کردند نیز اگر می‌خواهند می‌توانند به حضور "آقا " برسند.

به نقل از سایت الف (لینک)

به جدّدّدّم قسم!

کسی ادعا می‌کرد که سید است و نسب‌نامه‌ای هم دستش بود… یک بار گیر عده‌ای افتاد که سیادتش را انکار می‌کردند و نسب‌نامه‌اش را هم جعلی می‌شمردند… آخرش که از پس منکران بر نیامد، گفت: «به جدّدّدّم قسم که این نسب‌نامه واقعی است»!

حالا حکایت آن‌هایی است که به طرف می‌گویند: «از شما با این بیست و چهار و نیم میلیون رای بعید بود فلان کار را بکنی»!

مثلا: اینجا