آرشیو ماه تیر ۱۳۸۷
حرام شدن «می» در زمان بهرام گور!
در ایران بعد از اسلام که «می» طبق احکام دینی حرام بوده، ممنوعیت شراب چیز عجیبی نبوده است و هر چند وقت یکبار اتفاق میافتاده. یعنی هر وقت که پادشاه متعصبی سر کار میآمده و میخواسته طبق قوانین دینی رفتار کند، اولین کاری که میکرده به هم زدن بساط میخواری و میفروشی بوده است و ….
اما به روایت شاهنامه، در ایران قبل از اسلام هم یکبار، آن هم در زمان بهرام گور، می حرام اعلام شده بوده است!
داستان از این قرار است که یکی از ملازمان بهرام گور، به نام کبروی، در مجلس شاهی بیش از ظرفیتش شراب میخورد و بیرون که میرود جایی پای کوه خوابش میبرد و کلاغی سر میرسد و هر دو چشمش را در میآورد.
داستان که به گوش بهرام گور میرسد رخش از غم کبروی زرد میشود و فرمان میدهد که:
همآنگه برآمد ز درگه خروش / که ای نامداران با فرّ و هوش
حرامست می در جهان سر بسر / اگر زیر دستست اگر نامور
یک سالی از این ماجرا میگذرد تا اینکه کفشگر زادهای ازدواج میکند و مادرش در کمال ناراحتی کشف میکند که پسر در انجام وظایف زناشویی ناتوان است. برای جبران این ناتوانی، مادر چند پیمانه میای را که پنهان کرده بوده در میآورد و به پسر میدهد و او هم میخورد و …
بزد کفشگر جام می هفت و هشت / هم اندر زمان آتشش سخت گشت
اتفاقا همزمان یک شیر از شیرخانهی شاه فرار میکند و به کوچه میزند و به کفشگر میرسد که بعد از کامیابی با همان مستی از خانه بیرون رفته بوده است.
ازان می همی کفشگر مست بود / به دیده ندید آنچ بایست بود
بشد تیز و بر شیر غرّان نشست / بیازید و بگرفت گوشش به دست
بران شیر غرّان پسر شیر بود / جوان از بر و شیر در زیر بود
شیربان داستان را به گوش بهرام گور میرساند و چون چنین کاری فقط از بزرگان و آدمهای بانژاد سر میزده، به موبد دستور میدهد که تحقیق کند که نژاد این کفشگر زاده چیست. اینجای داستان مادر آن جوان از راه میرسد و به شاه اطلاع میدهد که نژاد پسرش چیزی غیر از سه جام شراب نیست: «نژادش نبد جز سه جام نبید»
بعد از این ماجرا می دوباره حلال میشود و بهرام دستور میدهد که دوباره می بخورید اما فقط به اندازهای که بتوانید پشت شیر بپرید، نه به اندازهای که کلاغ چشمتان را در بیاورد!
به اندازهبر هرکسی می خورید / به آغاز و فرجام خود بنگرید
چو میتان به شادی بود رهنمون / بکوشید تا تن نگردد زبون
با تشکر از ببراز بازوبندی به خاطر راهنماییاش
مهم شده بودیم!
«زنگ زدی بهم گفتی یه بورس تحصیلی هست توی بوسنی، ماهی ۱۳۰۰ یورو هم به خودت میدن به علاوهی خرج خانوادهت. به نظرم خیلی به دردت میخوره. اگه بورس رو میخوای برو معاونت پژوهشی دانشگاه شریف، بگو علی گنجهای منو معرفی کرده!»
دیشب در خواب علی سرزعیم خیلی مهم شده بودم! اینقدر که کافی بود برود معاونت پژوهشی دانشگاه شریف و بگوید علی گنجهای مرا معرفی کرده تا بورس تحصیلیاش ردیف شود!
علی سرزعیم از دوستان قدیمی من است که همان روزهای اول دانشگاه با هم آشنا شدیم و خیلی نگذشت که شدیم یار غار هم. علی مهندسی مکانیک خواند و بعد رفت سراغ کارشناسی ارشد «سیستمهای اقتصادی اجتماعی» و الان هم جزو هیات تحریریهی دنیای اقتصاد است و یکی از سرمقالهنویسان این روزنامه.
معلوم است کسی که شب خواب بورس میبیند حتما روز هم کار و زندگیاش جستجو به دنبال بورس است! ولی خداییش «بوسنی» هم جای بورس گرفتن است؟
کجکی ابروت nēš کژدم است!
اول این تکه از ترانهی «زیم زیم» را با صدای نوشآفرین گوش کنید و ببینید «نیش» را چطور تلفظ میکند:
بعد همین تکه را با صدای «ولی» (خوانندهی افغانی) گوش کنید و باز هم به تلفظ «نیش» دقت کنید:
زیم زیم (ولی)
نیشِ نوشآفرین، دقیقا صدای «ای» دارد، مثل صدای «ای» در میز و زمین و پنیر.
اما نیشِ ولی صدای «ای» ندارد. به جایش صدایی شبیه به کسرهی کشیده دارد. این صدا را توی آوا نویسی با ē نشان میدهند، یعنی نوشآفرین میگوید nīš و ولی میگوید nēš. (البته ریتمِ ولی کمی تند است و این تفاوت کمی کمرنگ شده. اگر همین ترانه را با صدای احمد ظاهر بشنوید تفاوت تلفظ واضحتر است. من نتوانستم فایلش را پیدا کنم)
ما الان در لهجهی تهرانی، صدای ē نداریم ولی این صدا در خیلی لهجههای زبان فارسی و خیلی از زبانهای ایرانی موجود است و اصولا خیلی از واژههایی که الان برای ما صدای ī دارند، قبلا با ē تلفظ میشدهاند. حتی «ایران» تلفظ میشده ērān
جالب است بدانید که شیر جنگل در قدیم تلفظ میشده šēr و شیر خوراکی تلفظ میشده šīr! یعنی الان این دو کلمه هم یک جور نوشته میشوند و هم یکجور خوانده میشوند، ولی قدیم فقط نوشتنشان یکسان بوده و تلفظشان با هم فرق داشته!
با توجه به این نکته، این چند بیت از مولانا را دوباره بخوانید:
«کار خوبان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن šēr، شیر
آن یکی šērیست اندر بادیه
واندگر شیریست اندر بادیه
آن یکی šērیست کادم میخورد
وان دگر شیریست کادم میخورد»
آرامگاه حافظ (حافظیه) در زمان مظفرالدین شاه قاجار
بقعهی فعلی آرامگاه حافظ در زمان رضا شاه و توسط آندره گدار طراحی شده است.
در میان عکسهای قدیمی شیراز، یک عکس هم از بقعهای است که در زمان مظفرالدین شاه قاجار ساخته شده است.
دو چیز در عکس برایم خیلی جالب است. یکی پرچمهایی که بالای بقعه نصب شده… (به نظرتان چه رنگی است؟)
و دیگر شعری که روی بقعه حک شده و خیلی به درد «آزمون ادبیات فارسی ویژه مهندسین» میخورد:
شعرش این است:
«به عهد خسرو عادل مظفرالدین شاه / به امر زادهی آزادهاش ملک منصور
خردپژوه مهندس مزینالدوله / بریخت طرح و بداد این اساس را دستور
بُد از هزار و سه صد و نوزده فزون کاورد / شعاع سلطنت این طرفه بقعه را به ظهور»
سال ۱۳۱۹ قمری، یعنی شش سال پس از تاجگذاری مظفرالدین شاه و پنج سال قبل از فرمان مشروطیت.
پ.ن: در مصراع دوم از بیت دوم، «این اساس» را نتوانسته بودم درست بخوانم؛ «رهگذر» کمک کرد.
اطلاعات تکمیلی
زادهی آزادهی مظفرالدین شاه، ملک منصور، همان شعاع السلطنه است (شعاع سلطنت در بیت سوم)، برادر محمد علی شاه قاجار. شعاعالسلطنه زمانی والی فارس بوده و از مخالفین مشروطیت و آخر سر هم همراه برادرش از ایران فرار میکند. عکسش را میتوانید اینجا ببینید.
در مورد طراح بقعه (مزین الدوله) هم در سایت کاخ گلستان مطالب کاملی آمده است.
در وبلاگ هفت شهر عشق، مجموعهای از عکسهای قدیمی شیراز، از جمله یک عکس دیگر از همین بقعه و یک عکس دیگر از حافظیه سه سال قبل از ساخته شدن این بقعه ببینید. همینطور نگاهی به صفحه مربوط به حافظیه در سایت شیراز سیتی بیاندازید.
قبل از نصب بقعهای که عکسش بالاتر آمده است، حافظیه این شکلی بوده است (عکس مربوط به سه سال قبل از نصب بقعه، یعنی ۱۳۱۶ است):

خوشنویسی
این قطعهی خوشنویسی را در موزهی هنر مشکین فام دیدم. چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که در همان خط اول در «قال الصادق»، قاف را جا انداخته است. (فکر میکنم در خط سوم هم یک دندانهی سین در «یسمی» جا افتاده باشد)
بعدا که دقیقتر نگاه کردم خود متن به نظرم جالبتر آمد…
میدانید که شیراز زادگاه علی محمد باب است…. خطاط، حدیثی را از امام صادق نقل میکند که «در روزهای گمراهی، مردی به نام گمراهی ظهور میکند». بعد حساب میکند که ضلاله به حساب ابجد میشود ۱۲۶۱ هجری قمری و حساب نام «علی محمد باب ابن رضا» هم همین ۱۲۶۱ میشود و نتیجه میگیرد که پس به این ترتیب هم پیشبینی امام صادق صحیح بوده و هم علی محمد باب مصداق ضلالت است.
عین متنی که زیر حدیث نوشته شده این است:
«حضرت صادق علیه السلام فرمود زود باشد که ظاهر شود در سنه ۱۲۶۱ که عدد ضلاله است مردیکه نام برده میشود بضلاله. ضلاله بمعنی گروهی است و کنایه از علی محمد باب ابن رضا است که عدد این جمله ۱۲۶۱ است با عدد ضلاله مطابق است و صدق قوم [قول؟] آنجناب واضح شد»
بیژن بهادری کشکولی
توی موزه هنر مشکین فام، یک اتاق کوچک اختصاص دارد به نقاشیهای «بیژن بهادری کشکولی».
«کشکولی بزرگ» و «کشکولی کوچک» اسم دو طایفه از طوایف ایل قشقایی است و بیژن بهادری هم یکی از اعضاء همین ایل است که از کودکی به نقاشی علاقه داشته و کارش را با نقاشی بر روی سنگ و کوه مسیر ایل شروع کرده است. موضوع همهی نقاشیهایش هم زندگی ایلیاتی است.
توی موزه هنر مشکین فام، عکسی هم از نقاش هست به همراه متنی از حسن مشکین فام که نقاش را معرفی میکند.
توی اینترنت، بجز سایتها و وبلاگهایی که همان نوشتهی حسن مشکینفام را (با یا بی ذکر منبع) تکرار کردهاند، فقط یک مقاله/مصاحبه در یک سایت فمینیستی دربارهی بیژن بهادری کشکولی پیدا کردم (اینجا) و دو فیلم در یوتیوب که نقاشیهای او را با پسزمینهی موسیقی سنتی نشان میدهد (اینجا و اینجا). توی سایت جوانان قشقایی هم کتابی با نگارگری او معرفی شده است (اینجا - کتاب آخر).
تپه حسنلو - نقده
بعضیها، تمام انگیزهشان برای بازدید از یک تپهی باستانی این است که چند عکس یادگاری بیاندازند و بعدا به دوست و آشنا نشان دهند که «این سنگه رو میبینی کنارش واستادم؟ این ۴۰۰۰ سال قدمت داره!». اگر شما جزء این «بعضیها» نیستید، حتما قبل از عزیمت به سوی محوطهی باستانی حسابی در موردش مطالعه کنید، چون ممکن است آنجا که میرسید، نه از تابلو یا بروشور درست و حسابی خبری باشد، نه از راهنمای درست و حسابی!
در نظر داشته باشید که باستانشناسان، آن تپهی باستانی را زمانی ترانشهبندی کردهاند و با حوصله و دقت کاویدهاند و بنا و اشیاء باستانیاش را از زیر خاک در آوردهاند. بعدا آن اشیاء باستانی را به موزه سپردهاند و روی دیوارهای باقیمانده از بنا هم کاهگل کشیدهاند تا از باد و باران آسیبی نبینند. حالا چیزی که انتظار شما را میکشد، یک سری دیوارهای کاهگلپوش است که مشکل بتوانید سر در بیاورید چه بودهاند و به چه درد میخوردهاند!
خلاصه که ما از تپهی حسنلو همینقدر میدانستیم که مربوط میشود به تمدن اورارتو و یک جام طلایی هم در آن کشف شده که معروف است به «جام حسنلو» و در جریان بازدید هم چیز بیشتری دستگیرمان نشد!

سر در آوردن از کار تمدن اورارتو و شنیدن قصهی کاوش تپهی حسنلو ماند برای بعدش که به تهران آمدیم و کتابخانه و اینترنت دم دستمان بود و …
لک لک
حوالی نقده تا دلتان بخواهد لکلک پیدا میشود!
وقتی که لنز تله همراهتان باشد، در حسرت عکس گرفتن از هیچ پرندهای نمیمانید!
فعلا با اجازه…
از آنجایی که قصد داریم قبل از گرفتار شدن به خدمت مقدس سربازی، حسابی با همسر گرامی تفرج کنیم، فردا هم عازم سفر هستیم به شیراز و اطراف…

