آرشیو ماه شهریور ۱۳۸۷
همایون خیری و شیخ و سید
مجله شهروند با یک هفته تاخیر روی اینترنت منتشر میشود (لابد به این دلیل که هزینهی مجله از فروش نسخه چاپی تامین میشود). این تاخیر یک هفتهای باعث میشود بعضی نقدهای دسته اول آنورآبیها را وقتی ببینیم که دیگر بحث مربوطه در بین اینورآبیها فروکش کرده است.
به هر حال این پاراگراف را در هفت روز هفتهی همایون خیری خواندم و دلم نیامد که نقل نکنم:
نوشتهی محمد قوچانی، شیخ و سید، جزو افتضاحترین تحلیلهای این چند وقت اخیر بود. یعنی از این بدتر نمیشد برای کروبی تبلیغ کرد. فیالواقع، به نظرم، این نوشته یکی از افتضاحترین نمونههای روزنامه نگاری حزبیست. اشتباه نکنید، تحزب چیز بدی نیست و طبیعیست که تبعات تحزب هم همین نشر و نوشتارهای حزبیست. منتها منافع ملی کشور در نوشتهی قوچانی تبدیل شده است به رفیق بازی و مرام گذاشتن، و محاسبهی این که اگر این آدم بیاید چند تا آدم دیگر منفعت میکنند. یعنی حزب از نظر قوچانی چیزی بیشتر از بنگاه ماشین فروشی نیست و ریاست جمهوری هم یک ماشین بزک کردهایست که باید با توافق شرکاء به یک بابایی انداختش که همه سودش را ببرند. هیچ جای نوشتهی قوچانی چیزی نوشته نشده که برنامهی کروبی چیست یا چرا او به خاتمی مزیت دارد. این که شیخ عملگراست که حرف مهمی نیست. تصادفأ کروبی با تبعیت از حکم حکومتی دربارهی قانون مطبوعات نشان داد که زیادی هم منعطف است... (ادامه)
علی سرزعیم در میلان
علی سرزعیم باید تا حالا دیگر رسیده باشد به میلان و چه بسا توی آپارتمان جدیدش مشغول چرت زدن باشد. قرار است در یکی از دانشگاههای آنجا دکترای اقتصاد بخواند و قاعدتا سه چهار سالی باید میلان زندگی کند.
آشنایی من و علی برمیگردد به روزهای اول دانشگاه، آن وقتها که تازه کارت دانشجویی گرفته بودیم و ذوقش را داشتیم و به هر مناسبت دلمان میخواست به عالم و آدم نشانش بدهیم. بهانهاش را هم خدا میرساند. آن وقتها فکر کنم خیلی بیشتر از حالا از آدم کارت شناسایی طلب میکردند؟ یا شاید هم کلا ۱۸ سالهها بیشتر از ۳۱ سالهها به کارتشان نیاز پیدا میکنند؟
به هر حال یکی از همان روزهای ذوق کارت، رفته بودم شعبهی بانک تجارت نزدیک دانشگاه که دیدم یکی دیگر از سال اولیها جلوی من است و به عنوان کارت شناسایی دارد کارت دانشجوییاش را نشان متصدی میدهد و اسمش هم از روی کارت، علی سرزعیم است. خلاصه سر صحبت را باز کردم که «آقای سرزعیم، چه رشتهای هستید؟». هنوز علامت سوال ته جملهام خشک نشده بود که برگشت و گل از گلش شکفت و شروع کردیم به صحبت و بعد هم پیاده تا دانشگاه قدم زدیم و تمام سالهای دانشجویی و سالهای بعدش (تا قبل از این که ازدواج کند
) یک کار عمدهمان توی زندگی همین دو نفری قدم زدن و حرف زدن بود.
بعدها البته فهمیدم که قبل از آن آشنایی بانکی یکی دوبار میخواسته سر صحبت را با من باز کند ولی موردش پیش نیامده و دلیل آن گل از گل شکفتنش هم همین بوده است.
خلاصه که علی بعد از لیسانس مکانیک، فوق لیسانس «سیستمهای اقتصادی-اجتماعی» خواند و بعد هم سربازی و ازدواج و مدتی هم دنبال پذیرش بود و حتی خواب پذیرش میدید تا اینکه این یکی جور شد.
حساب دفتری دانشگاه پرینستون
ایرج حسابی، که فرزند مرحوم دکتر محمود حسابی باشد، چند سال پیش (فکر میکنم سال ۸۴) کتابی منتشر کرده به نام «استاد عشق: نگاهی به زندگی و تلاشهای پرفسور سید محمود حسابی پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران». ناشر کتاب هم وزارت ارشاد است.
من یکبار، در جریان ولگردیهای دوران مجردی در کتابفروشیهای شهر، این کتاب را دیدم و ورقی زدم و برخورد کردم به جریانی تقریبا به این مضمون که: روز اولی که دکتر حسابی کارش را در دانشگاه پرینستون آغاز میکند، میبیند که توی کشوی میزش یک دسته چک سفید امضاء هست (دقت کنید، یک دسته چک که همه برگههایش سفید امضا شدهاند!). خلاصه فورا میرود سراغ رئیس دانشکده و میگوید که این دسته چک اینجا جا مانده! او هم میگوید که نه! دسته چک مال شما است که اگر یک دفعه روز تعطیل خواستید چیزی برای آزمایشگاه سفارش بدهید، لنگ پول نمانید و به فروشنده چک بدهید. بعد دکتر حسابی میپرسد که نمیترسید از اینکه یک دفعه کسی از این موضوع سوء استفاده کند؟ رئیس هم جواب میدهد که چرا! ولی اینکه پژوهشگران ما روز تعطیل لنگ نمانند، سودش از آن ضرر احتمالی خیلی بیشتر است!
(ایرج حسابی، عکس از سایت تبیان)
آن روز لبخندی زدم و رد شدم و گذشت تا امروز که دیدم یکی از دوستان همین قضیه را برایمان با آب و تاب ایمیل کرده!
به کسی که فوروارد کرده بود گفتم «آخه عزیز من! توی مملکت خودمون هم اگه یه بساز بفروش روز تعطیل مصالح بخواد، زنگ میزنه میان بار رو تخلیه میکنن، چکاش رو چند روز بعد میفرسته! حالا فکر میکنی دانشگاه پرینستون یه حساب دفتری پیش لوازم فروشا نداشته که بخواد چک سفید امضا بذاره دم دست تک تک استاداش؟»
خلاصه که هر وقت خبری، مصاحبهای چیزی از ایرج حسابی میخوانم، احساس میکنم حسابی ملّت را اسکل گیر آورده!
پی نوشت:
یادداشتی از یک فیزیکدان عصبانی در باره ایرج حسابی
قلعه رودخان
یک عکس از قلعه رودخان، تقدیم به سینای اسکیمو، جهت سوزاندن دل
و ترغیب ایشان به بازدید (حتی اگر شده یک نفره) از این قلعه.

این سالِ سی (با اون سالِ سی فرق داره)
«بسی رنج بردیم در این سال سی / که رنج برده باشیم فقط، مرسی!»
محسن نامجو، آخر آهنگ دهه شصت
(یکی لطفا یک نسخه کم کیفیت تر از این ویدئو آپلود کنه. این یکی حجمش ۲۵۶ مگه!)
قارچ
وقتی «فینگیل بانو» بلند فکر میکند…
به سراغ وبلاگ «بلند فکر میکنم» بروید و از زیر و بم زندگی مشترک «فینگیل بانو» با «گل باقالی» آگاه شوید! از قهرها و آشتیهایشان، از پایاننامهاش (که امیدوارم زودتر قالش کنده شود)، از روابط عروسانه با مادر شوهرش، از غذاهایی که سوزانده، کتابهایی که خوانده، اسباب و وسایلی که توی خانهاش چیده، فیلمهایی که دیده، خیالهایی که از سرش گذشته و …
خواستم کمی از سبک نوشتنش تعریف کنم که ترغیب شوید به خواندن، دیدم شاید تعریفهای من نتواند لذتی را که از خواندن «بلند فکر میکنم» میبرم منعکس کنند. پس چند تکه برایتان نقل میکنم:
دیشب اولین غذامو سوزوندم!!!
تقصیر فیلم نیکیتا شد… چند وقت پیش دیده بودمش، آخرش هم یادم بود ولی فکر میکردم اون چیزی که یادمه آخرش نیست و مجبور شدم بشینم یه بار دیگه از اول ببینم… تازه همراه با آگهی های عذاب دهنده شبکه GEM… این شبکه های ایرانی هم که فقط یا مشاور املاک تبلیغ میکنن یا پیوند مو!!! گل باقالی انقدر که گل ئه، سوزوندن اولین غذامو همراه با کلی ماچ بهم تبریک گفت
… منم که بی جنبه!! همه غذارو ریختم تو ظرفش و گفتم سوخته هاشو نخور!!!![]()
…
من توی گزینش اسم کسی که ازش تقلید میکنم رو یه چیزی گفتم که الان یادم نیست… یعنی شوهر یاسمنگولا زنگ زد به یه نفر برام پرسید… حالا هر چی تو لیست متقلد ( مورد تقلید واقع شونده!!!) ها میگردم پیداش نمیکنم… میگم نکنه اصلا اشتباه گفته باشم!!! زنه چقدر تو دلش بهم خندیده!!! تازه گفتم هم کتابشو دارم هم تو سایتش میرم!!! یاسمنگولا میگه اسمش بهجت بوده!! حالا مهم نیست به هر حال که قبول شدم!!!
…
یه چیزی یادم افتاد… تعریف کنم شاخ در بیارین… اون شبی که رفته بودیم دنبال وسایل مهپاره، همون شب اول زندگی مشترک رو میگم، یادمون افتاد که برای فردا صبحونه هیچی نداریم بخوریم… گل باقالی رفت از یه بقالی همون نزدیکای جایی که وایساده بودیم خرید کرد، بعد اومد تو ماشین گفت این چهار تا قلم شد ۱۰ هزار تومن… گفتم وا!!! چطوری؟؟؟ بعد دیدیم یه چیزی که به نظرمون ۱۰۰۰ تومن بوده رو ۱۲۵۰ حساب کرده… دوباره رفت تو و به یارو گفت و ۵۰۰ تومن پس گرفت اومد بیرون(دو تا از اون هزار تومنی ها خریده بود)… بعد بازم چون بیکار بودیم قیمتها رو حساب کردیم دیدیم هنوزم پولی که داده بیشتر از قیمت این چیزاییه که خریده… باز برگشت ۲۰۰ تومن دیگه هم پس گرفت!!! بعد یارو خیلی خونسرد برگشته بهش گفته آقا چقدر سخت میگیری!!! تو جیب غیر مسلمون که نمیرفت!!!! مرتیکه دزد!!! ما از بقالی شانس نداریم!!!
…
پینوشت : دیروز یه نامه ای که خودم سال ۸۲ به گل باقالی نوشته بودم رو پیدا کردم… انقدر عاشقانه بود که گونه هام داغ شده بود و حرارت ازشون میزد بیرون… فکر کنم قرمز هم شده بودم … فکر کن، من سیاه سوخته!!! فهمیدم که اگه گل باقالی هم مثل من لوس بود با خوندن اون نامه نه تنها گریه میکرد که خودشو دور از جونش حلق آویز میکرد… گه بگیرن این زندگی مسخره رو که همه چیز رو عادی میکنه…
…
ادامهی جنایات کارآگاه بهمنی
شرکت ما به قراردادیها یکی یک کارت خرید داده که به هر مناسبتی شارژش میکند. برای ساعتیها، به جای اینکه کارت خرید بدهد و شارژ کند، در هر مناسبت یک کارت «هدیه» میدهد. حالا در نظر داشته باشید که مسعود هم ساعتی است و چند روز پیش از ماه رمضان، حالا نمیدانم به مناسبت نیمه شعبان یا به مناسبت رسیدن ماه رمضان، یک کارت هدیهی ۶۰ هزار تومانی به همه ساعتیها دادند و کارت مسعود هم ماند پیش امور اداری تا بیاید و تحویل بگیرد. (اگر داستان جنایت قبلی رامین و کارآگاه بهمنی را نخوانده اید، حتما قبل از ادامه ماجرا بخوانید)
پریروز از امور اداری زنگ زدند به کارآگاه که بیا کارت هدیهی مسعود را تحویل بگیر و از طرفش امضاء بده که ما پروندهی کارتها را ببندیم. یعنی به نظرتان اگر خبر داشتند که با این کارشان چه ظلمی در حق مسعود میکنند، آیا باز هم کارت را تحویل کارآگاه میدادند؟
خلاصه ما دیدیم که کارآگاه از امور اداری برگشته و همینطور چشمهایش برق میزند و معلوم است که دارد برای سر کار گذاشتن کسی نقشه میکشد… بعد از کمی سبک سنگین کردن و سنجیدن اوضاع، گوشی را برداشت و زنگ زد به مسعود که بیا و کارت هدیهات را تحویل بگیر و اگر تا فلان ساعت نیامدی، من به جبران آن آبرو ریزی که درآوردی، محتوای کارتت را هدیه میدهم به محک!
در مدتی که مسعودی توی راه بود تا برسد، کارآگاه دودل بود که نکند وبلاگ مرا خوانده باشد و از همه چیز خبر داشته باشد ولی همین که رسید و کارآگاه اسم محک را برد و قیافهی مسعود آنطور شرمنده و خجالتزده شد، خیال کارآگاه هم راحت شد که هنوز برای اسکلسازی بیشتر، فرصت هست!
از شانس بد مسعود، وقتی که رسید من داشتم میرفتم خانه و نشد که توجیهاش کنم یا حداقل بفرستم که پست قبلی را بخواند و بفهمد که چقدر سر کار بوده! خبر هم ندارم که در غیاب من چه اتفاقی افتاد ولی فردای ماجرا دیدم که کارآگاه چنین امضایی از مسعود گرفته:
من عضو «مافیای کن» نیستم.
« [پذیرفته نشدن فیلم شیرین در جشنواره کن] فرصتی بود برای من و همه کسانی که پیشتر دچار این سوءتفاهم بودند که طی همه این سالهای اخیر، من با آنچه آنها «مافیای کن» مینامیدند و مینامند در ارتباط هستم یا در آن حضور پررنگ دارم… این رد شدن فیلم من باعث شد تا همه دوستان و همکاران جوانی که همیشه با این تصور که من میتوانم برایشان کاری کنم از من انتظار داشتند که فیلمشان را وارد بخشهای جشنواره بکنم، باور کنند و به آنها ثابت شود که من هیچ نقش و سمتی ندارم»
از گفت و گوی عباس کیارستمی با امید روحانی (مجله شهروند امروز، شماره ۱۷ شهریور ۸۷)
چقدر دلم لک زده برای یک سفر.
پنجرههای رنگوارنگ ساختمانهای قدیمی را خیلی دوست دارم.
