از شیراز Archive

این اصفاهانیا!

یک پای ثابت منظره‌ی کوچه‌ها و خیابان‌های فرعی شیراز، درخت‌های نارنج‌ای است که میوه‌هایش دست نخورده به آن مانده‌اند و اصولا شیرازی‌ها آنقدر نارنج می‌بینند که رغبتی به چیدنش ندارند. اما توی خیابان‌های اصلی و مخصوصا جاهای دیدنی، منظره کمی فرق می‌کند و معمولا درخت‌های نارنج که می‌بینید این شکلی هستند:

IMG_4454

یعنی میوه‌های شاخه‌های پایینی چیده شده‌اند.

جایتان خالی 29 اسفند رفته بودم سری به حافظ بزنم. در یکی از گوشه‌های دور از دید حافظیه، یک خانواده‌ی پر جمعیت افتاده بودند به جان یک درخت نارنج … یکی از مردان خانواده چوب خیلی بلندی -نمی‌دانم از کجا- پیدا کرده بود و با آن داشت نارنج‌های بالای درخت را با چه زحمتی می‌انداخت و هر نارنجی که می‌افتاد، افراد خانواده با شور و هیجان حمله می‌کردند و از روی زمین می‌قاپیدند. از جمله پیرمرد خانواده پرید و یکی از نارنج‌ها را قاپ زد و با لهجه‌ی خیلی غلیظ اصفهانی به خانمی که به نظرم همسرش بود گفت: «300 تومن‌مون در اومد حداقل»! (بلیط حافظیه 300 تومان بود و قرار بود از فردایش بشود 500 تومان)

کمی بعد داشتم با یکی از مسوولان نگهبانی حافظیه حرف می‌زدم، گفتم «حتما فکر می‌کنن پرتقاله که میچینن؟» انگار داغ دلش تازه شده باشد، با لحنی که باید بودید و می‌شنیدید گفت: «نه آقا! اینا اصفاهانین، 300 تومن پول بلیط دادن میخوان درختمونو از ریشه بکنن! حالا از فردا که میشه 500 تومن حتما زمینو هم میخوان گاز بگیرن!»

بازار وکیل، سرای مشیر

  سرای مشیر، در بازار وکیل شیراز، یکی از آن جاهایی است که حتما باید سر بزنید.

سردر سرای مشیر 

درست است که الان بیشتر مغازه‌هایش بدلیجات بنجل می‌فروشند و از این مجسمه‌های سیاه مولاژ با طرح تخت جمشید؛ اما لابلای این بنجل‌فروشی‌ها چند تا عتیقه/صنایع دستی فروشی پدر-مادر-دار هم هست که همیشه چیزی برای خریدن (یا قیمت کردن و حسرت خوردن) دارند.

بازار وکیل شیراز سرای مشیر

آن قلمدان فولادی سمت چپ ویترین را سال 85 می‌داد 110 هزار تومان و امسال به 100 هزار تومان هم راضی بود. فکر می‌کنم ده-دوازده سال دیگر بالاخره بخرمش!

قفل قدیمی قلمدان فولادی

همینجا توی سرا یک عتیقه فروش یهودی بود با یک مغازه‌ی خیلی آشفته، خیلی دیدنی که این بار هر چه گشتم پیدایش نکردم. توی بساطش کلی دستنویس‌های قدیمی داشت… قباله‌ی ازدواج و از این جور چیزها.

عتیقه فروشی

تخت ابونصر – نگاهی به دقت صادق هدایت در توصیف یک اثر باستانی

شهرتی که صادق هدایت در داستان‌نویسی دارد و «بوف کور» و «علویه خانم»اش، باعث می‌شود گاهی یادمان برود که چقدر به تاریخ ایران باستان مسلط بوده و چقدر زبان پهلوی می‌دانسته و چه از نزدیک کاوش‌های باستان‌شناسی زمان خودش را تعقیب می‌کرده.

داستان «تخت ابونصر» از مجموعه‌ی «سگ ولگرد» را باید یکبار دیگر با این دید خواند.

جایی که وقایع داستان اتفاق می‌افتد، محوطه‌ی باستانی تخت ابونصر است که توضیحاتش را میتوانید در این دو پیوند بخوانید:

تخت ابونصر – معرفی محوطه باستانی و تخت ابونصر – عکسها

برای کسانی که حوصله خواندن آن دو پست را ندارند، توضیحات ضروری را در همین پست تکرار کرده‌ام

در نظر داشته باشید در سال‌های 1310 تا 1313 تیم کاوش دانشگاه شیکاگو، کاوش‌های باستان‌شناسی در محوطه‌ی تپه انجام داده است و صادق هدایت هم داستانش را در همین دهه 20 خورشیدی نوشته است.

هدایت داستانش را اینطور شروع می‌کند:

«سال دوم بود که گروه کاوش متروپولیتن میوزیوم شیکاگو نزدیک شیراز، بالای تپه تخت ابونصر کاوش‌های علمی می‌کرد. ولی به غیر از قبرهای تنگ و ترش که اغلب استخوان‌های چندین نفر در آنها یافت می‌شد، کوزه‌های قرمز، بلونی، سرپوش‌های برنزی، پیکان‌های سه‌پهلو، گوشواره، انگشتر، گردن‌بندهای مهره‌ای، النگو، خنجر، سکه اسکندر، و هراکلیوس و یک شمعدان بزرگ سه‌پایه چیز قابل توجهی پیدا نکرده بود.»

البته کشفیات تخت ابونصر هم در نوع خودشان قابل توجه بوده‌اند. ریچارد فرای هم کتاب مفصلی بر اساس همین کشفیات نوشته است. این عکس همان شمعدان بزرگ سه‌پایه است:

چیزی که باعث شده لحن صادق هدایت اینقدر ناامیدانه باشد این پاراگراف است:

«گویا میسیون ابتدا گول دروازه و سنگ‌های تخت جمشیدی را خورده بود که به این محل حمل شده بود و فقط سردر آن از سنگ سیاه برپا شده بود…»

هدایت به موضوعی اشاره می‌کند که باعث سرخوردگی تیم کاوش تخت ابونصر شد. تیم ابتدا پایه‌ستون‌ها و سنگ‌های حجاری‌شده‌ای پیدا کرد که به وضوح به سبک سنگ‌تراشی‌های هخامنشی بود و فکر کردند که یک کاخ هخامنشی دیگر پیدا کرده‌‌اند. اما کمی که پیش رفتند دیدند که مثلا یک سنگ حجاری شده به جای سنگ لاشه در دیوار به کار رفته و متوجه شدند که سنگ‌های تراش‌خورده از تخت جمشید به این مکان آورده شده‌اند (بخوانید دزدیده شده‌اند!). این قضیه‌ی سنگ دزدی از تخت جمشید، در همه‌ی دوره‌های تاریخی بعد از متروکه شدن آن ادامه داشته است و در شعاع صد کیلومتری تخت جمشید می‌شود رد سنگ‌هایش را دید.

«… در صورتی که چندین تخته سنگ دیگر از همان جنس که عبارت بود از بدنه و جرز، بدون ترتیب روی زمین افتاده بود و حتی شکسته‌ی یکی از این سنگ‌ها جزو مصالح ساختمانی به کار رفته بود.»

یکی از پایه ستون‌های دزدیده‌شده از تخت جمشید را که در همین تخت ابونصر پیدا شده و الان در موزه‌ی سنگ شیراز (بقعه‌ی هفت‌تنان) نگهداری می‌شود ببینید:

« … آبادی‌های نزدیک مانند امامزاده دست خضر و برم دلک …» (این هم آدرس جغرافیایی دقیق)

«ولی پس از کشف تابوت سیمویه ورق برگشت. مخصوصا در زندگی دکتر وارنر تغییر کلی رخ داد. زیرا کشف این تابوت علاوه بر اینکه یکی از قطعات گرانبهای آرکئولوژی به شمار می‌رفت، سند مهمی در بر داشت که تمام وقت وارنر را به خود مشغول کرد.»

از اینجا تخیلات داستانی هدایت شروع می‌شود. تابوتی در تخت ابونصر کشف نشده است و کسی به نام سیمویه هم آنجا مومیایی نشده بوده است. اما برایم جالب است که الان نزدیکی‌های آنجا محله‌ای به نام سیمویه وجود دارد! نمیدانم هدایت نام شخصیت داستانش را از محلی در نزدیکی مکان داستان قرض گرفته یا آدم اهل ذوقی که داستان را خوانده بوده، زمانی مسوول نامگذاری خیابان‌های آن دور و بر بوده است.

ضمنا توجه کنید که کلمه‌ی «باستان‌شناسی» هنوز از فرهنگستان بیرون نیامده بوده و هدایت از فارسی‌نویسی Archeology استفاده می‌کند.

خلاصه دکتر وارنر در مومیایی به استوانه‌ای فلزی برخورد می‌کند که داخل آن یک نامه به زبان پهلوی بوده و یک طلسم. اینجا صادق هدایت در نقل متن نامه، یک تکه به زبان پهلوی می‌پراند: «چگون دنمن تلتم را بین آتر اوگند سیمویه اور آخیزت» و تر
جمه می‌کند: «چون این طلسم را درون آتش افکند سیمویه برخیزد». بیشتر کلماتی که در جمله‌ی پهلوی به کار رفته‌اند، به معادل فارسی‌شان نزدیک‌اند: چگون= چون؛ آتر=آذر (آتش)؛ اوگند=افکند؛ اور=بر؛ آخیزت=خیزد. به جای کلمه‌ی «بین» هم باید می‌نوشت اندر. (این یک قضیه‌ای است به اسم هزوارش در خط پهلوی که بعضی واژه‌ها یک جور نوشته می‌شوند و یک جور دیگر خوانده می‌شوند. نمی‌دانم هدایت به این موضوع توجه نداشته یا مخصوصا اینطور نوشته)

بعد دکتر وارنر روی صندلی می‌نشیند و متن کامل نامه را می‌خواند:

«به نام یزدان! من گوراندخت، دختر وندیپ مغ و در عین حال خواهر پادشاه و زن سیمویه، مرزبان برم‌دلک، شاه‌پسند و کاخ‌سپید هستم …»

منظور از پادشاه همان سیمویه است. یعنی گوراندخت هم خواهر سیمویه بوده است و هم زنش. (برای اینکه ابهامی باقی نماند دکتر وارنر چند خط پایین‌تر روی این نکته تاکید می‌کند). توی کتاب‌های پهلوی از رسمی نام برده شده با عنوان «خویتودس» یا «خوودوده» که معمولا ترجمه/تفسیر می‌کنند ازدواج با محارم. به عبارت دقیقتر، ازدواج با سه محرم: مادر، خواهر یا دختر. این که آیا زرتشتی‌ها چنین رسمی داشته‌اند و چنین کاری واقعا ثواب بزرگی به حساب می‌آمده یا نه؟، امری است که هنوز هم بر سر آن اختلاف است و بعضی‌ها بر آن اصرار دارند و بعضی به شدت انکار می‌کنند. به هر حال زرتشتی‌ها متهم بوده‌اند به این که با محارم خودشان ازدواج می‌کنند و این موضوع آنقدر مشهور بوده که در یکی از لطیفه‌های عبید زاکانی هم چنین مضمونی آمده است: «یک مسیحی از یک زرتشتی پرسید از کی تا بحال دیگر با مادر خودتان ازدواج نمی‌کنید؟ جواب داد از وقتی که خدا بچه زایید!»

زمان صادق هدایت هم همین مناقشه بر سر «خوودوده» وجود داشته و صادق هدایت هم به این ترتیب به نوعی موضع خودش را مشخص کرده است.

خلاصه گوراندخت در ادامه‌ی داستان می‌گوید که چون سیمویه تصمیم گرفته که با یک دختر عامی به نام خورشید ازدواج کند، او را طلسم کرده و در خواب کاذب فرو برده و اگر به راهنمایی‌های وصیت عمل شود و ورد نقل شده در آن خوانده شود و طلسم در آتش افکنده شود، سیمویه دوباره زنده می‌شود. بعد از بحثی بین دکتر وارنر و همکارانش، بالاخره تصمیم می‌گیرند که به وصیت عمل کنند و سیمویه هم زنده می‌شود و راه می‌افتد که دوباره خورشید را پیدا کند و بعد از یک سری اتفاقات با بار سنگین عاطفی/احساسی/فلسفی/اجتماعی دوباره می‌میرد!

در مجموع از این داستان می‌توان فهمید که صادق هدایت کاوش‌های باستان‌شناسی زمان خودش را تعقیب می‌کرده و با توجه به تصویری که از سرخوردگی اعضاء تیم کاوش ترسیم میکند (اسامی ذکر شده در داستان واقعی نیستند)، من حدس میزنم احتمالا در جریان کاوش، از محوطه بازدید کرده و شاهد دلزدگی اعضاء تیم از کشف اشیاء باستانی از همه‌ی دوره‌ها بجز هخامنشی بوده است. یا حداقل روایت دست اولی از اتمسفر دلزده‌ی تیم کاوش داشته است.

تخت ابونصر – عکسها

توجه: در پست قبلی (تخت ابونصر – معرفی محوطه باستانی) توضیحاتی در مورد این پایگاه باستانی داده ام. بد نیست پیش از دیدن این عکسها نگاهی به آن پست بیاندازید.

برای رسیدن به تخت ابونصر، باید از خیابان هفت‌تنان شیراز به سمت شرق (پشت به دروازه قرآن) بروید و آنقدر بروید تا برسید به بلوار ابونصر. بلوار ابونصر که تمام می‌شود، سمت چپ‌تان (شمال) یک محله‌ی مسکونی می‌بینید که بالای بلندی قرار گرفته‌اند. راه ورودی این محله را پیدا کنید و وارد آن شوید، بیشتر کوچه‌های شمالی این محله به تخت ابونصر راه دارند و اهالی هم با گشاده‌رویی راهنمایی‌تان می‌کنند و البته معمولا می‌گویند که تخت ابونصر «چیزی ندارد» (یعنی که خیلی دیدنی نیست). به هر حال شما به آثار باستانی علاقمندید و به حرف‌شان گوش نمی‌کنید و راه‌تان را ادامه می‌دهید.

یکبار دیگر نگاهی به نقشه‌ی گوگل‌مپی تخت ابونصر بیاندازید تا برویم سراغ عکس‌ها:

قصر ابونصر - نقشه هوایی

برای اینکه بهتر بتوانید فضای تپه را تجسم کنید، کنار هر عکس جای ایستادن خودم را با یک دایره و زاویه‌ی دید را با یک مثلث (هر دو قرمز) نشان داده‌ام.

خوب ما اول از جنوب به تپه نزدیک می‌شویم. این دیوار سنگی، بازمانده‌ی دروازه‌ی ورودی قلعه است.

تخت ابونصر دروازه ورودی

وضع دیوار، زمان کاوش هم تقریبا همینطوری بوده (عکس از کتاب ریچارد فرای):

 ابونصر در زمان کاوش

روی تپه آثاری از دیوارهای قدیمی هست:

 قلعه ابونصر دیوارهای داخلی

زمان کاوش دیوارها بلندتر بوده‌اند:

ابونصر در زمان کاوش

از روی تپه برمی‌گردیم و پشت سرمان را نگاه می‌کنیم. بقایایی از برج دیده‌بانی قلعه روبروی ماست. (آن دیوار عکس اول، در این زاویه پشت این برج مخفی شده است)

 ابونصر از داخل - برج دیده بانی

حالا از تپه خارج می‌شویم و به سراغ ضلع شرقی آن می‌رویم. در گوشه‌ای از این ضلع، بخشی دیگر از بقایای دیوار قلعه را می‌توان دید (سمت چپ تصویر)

ابونصر ضلع شرقی

یک عکس واید از همان زاویه (همان دیوار الان وسط تصویر است)

ابونصر ضلع شرقی

مسیرمان را ادامه می‌دهیم و به شمال تپه می‌رویم. ضلع شمالی تپه یک دیواره‌ی سنگی عمودی است که مانعی طبیعی در برابر مهاجمان به حساب می‌آید.

 ابونصر ضلع شمالی

و آخر سر هم نمای غربی تپه (دیوار عکس اول و برج دیده‌بانی را سمت راست عکس می‌بینید)

ابونصر ضلع غربی

گروه کاوش دانشگاه شیکاگو، یک عکس هوایی هم از محوطه‌ی تخت ابونصر انداخته‌اند که اینجا می‌بینید (از کتاب فرای اسکن کرده‌ام):

ابونصر عکس هوایی دانشگاه شیکاگو

شاه‌نشین قلعه همین تپه‌ای است که ما از همه طرف دیدیم. اما دیوارهای بیرونی قلعه تا انتهای دره‌ی سمت چپ ادامه داشته است. این قسمت از دیوارها الان کاملا به زمین کشاورزی تبدیل شده‌اند.

باز هم مشخص است که دیوارهای داخلی روی تپه هم در زمان کاوش کاملا مشخص بوده‌اند. البته الان هم می‌شود رد دیوارها را از نزدیک دید ولی ارتفاع‌شان خیلی کمتر از زمان کاوش است.

مرتبط:

عکس هوایی دانشگاه شیکاگو

تخت ابونصر – معرفی محوطه باستانی

تخت ابونصر – معرفی محوطه باستانی

توی استان فارس، خیلی محوطه‌های باستانی مربوط به دوران ساسانیان هست که هیچکدام‌شان درست و حسابی کاوش  نشده‌اند. از استخر بگیرید تا فیروزآباد و بیشاپور و جاهای دیگر. علتش هم این است که زمان اوج و رونق باستان‌شناسی و کاوش میراث باستانی در ایران، بیشتر همّ و غم باستان‌شناسان پرداختن به آثار هخامنشی بوده و یک جورهایی سر ساسانی‌ها بی‌کلاه مانده است.

تنها محوطه‌ی باستانی ساسانی که کاوش علمی جامعی در مورد آن انجام شده است، جایی است به نام «تخت ابونصر» در حاشیه‌ی شهر شیراز.

این تصویر ماهواره‌ای (گوگل‌مپی) وضعیت فعلی تخت ابونصر را نشان می‌دهد. آن تپه‌ی تقریبا مثلثی شکل در وسط تصویر که دور تا دورش باغ و مزرعه است، همین محوطه‌ی باستانی تخت ابونصر است.

تخت ابونصر تصویر هوایی از گوگل مپ

اما چرا از بین همه‌ی پایگاه‌های باستانی ساسانی این یکی را کاوش کرده‌اند که مزیتی نسبت به دیگران ندارد؟ دلیلش کمی خنده‌دار است: چون فکر می‌کرده‌اند که این هم مربوط به زمان هخامنشیان است!

داستان این است که به خاطر وجود سردر سنگی که در عکس پایین می‌بینید، و آن دو سنگ حجاری شده‌ی سمت راست تصویر و یک سری آثار سنگی مشخصا هخامنشی دیگر که در تخت ابونصر وجود داشت، مطمئن بودند که کار کار هخامنشی‌هاست. ولی کمی که کاوش کردند، برخوردند به چند قطعه‌ سنگ تراش‌خورده‌ی هخامنشی که به جای سنگِ لاشه، لای جرز و توی پی دیوارها کار شده بود. به این ترتیب مشخص شد که تخت ابونصر مربوط به بعد از هخامنشیان است و آن سنگ‌ها هم توسط کسی (احتمالا عضد الدوله دیلمی) از تخت جمشید به اینجا آورده شده است.

قصر ابونصر عکس قدیمی

این رسم سنگ‌دزدی از تخت جمشید، رسمی بوده که در تمام دوران‌های تاریخی بعد از متروکه شدن آن، (از دوره سلوکی تا قاجار) ادامه داشته است و انواع و اقسام سنگ‌های دزدیده‌شده را می‌توان در شعاع صد کیلومتری تخت جمشید پیدا کرد.

به هر حال آن سردر به جای اصلی خودش در تخت جمشید برگشت و بقیه سنگ‌های هخامنشی هم به جاهای دیگر منتقل شدند. از جمله این پایه ستون که الان در موزه‌ی سنگ شیراز (تکیه هفت تنان) نگهداری می‌شود.

پایه ستون هخامنشی کشف شده در تخت ابونصر

اما گروه کاوش دانشگاه شیکاگو، بعد از این که متوجه شدند پایگاه مربوط به هخامنشیان نیست، باز هم مرام گذاشتند و کار کاوش را ادامه دادند و اشیاء مفصلی مربوط به دوره‌های مختلف از سلوکیان گرفته تا بعد از اسلام پیدا کردند.

شیء باستانی کشف شده در قصر ابونصر

ریچارد فرای (همان ایرانشناس نامداری که چند وقت پیش وصیت کرد که بعد از مرگ در کنار زاینده رود خاکش کنند)، کتابی دارد در بررسی آثار ساسانی کشف شده در تخت ابونصر، که من همه‌ی عکس‌های سیاه و سفید این پست را از آن کتاب نقل کرده‌ام. اشیاء باستانی کشف شده در تخت ابونصر نشان می‌دهد که این قلعه/شهر زمانی تجارت بسیار پر رونقی داشته و احتمالا یک شاهراه تجاری در جنوب ایران بوده است. حتی چند سکه و مهر چینی و یونانی هم در مجموعه‌ی کشفیات تخت ابونصر به چشم می‌خورد.

سکه های ساسانی کشف شده در محوطه باستانی ابونصر

فرای حدس می‌زند شاید آن شیراز که در لوحه‌های گلی باروی تخت جمشید نام برده می‌شود، همین تخت ابونصر باشد و شهر شیراز فعلی، بعد از متروکه شدن این پایگاه تاسیس شده باشد.

در زمان انجام کاوش‌های باستان‌شناسی در تخت ابونصر (1931-1933 یا 1310-1312)، حتی حافظیه هم خارج شهر شیراز واقع شده بوده، چه برسد به اینجا که تقریبا هشت کیلومتر دورتر از آرامگاه حافظ است. الان اما محوطه‌ی باستانی در محدوده‌ی شهر است و نزدیکی‌هایش بلواری است به نام بلوار ابونصر و دور تا دورش را هم محله‌ی نسبتا فقیرنشینی احاطه کرده است.

ما در سفر اخیرمان به شیراز، سری هم به تخت ابونصر زدیم و چند عکس گرفتیم از زاویه‌های مختلف.

این عکس‌ها را در پست بعدی تقدیم میکنم.

در همین زمینه:

چند نوشته در مورد ب

کاروانسرای خان خوره

زمان ما هنوز کنکور دو مرحله‌ای بود. فکر می‌کنم سال 73 که ما کنکور دادیم آخرین سال سیستم دو مرحله‌ای بود و از 74 به بعد دیگر یک مرحله‌ای شد. بزرگترها اگر یادشان باشد، در مرحله‌ی اول از درس‌های عمومی چهار سال دبیرستان و اختصاصی‌های سال چهارم امتحان می‌دادیم و بر اساس رتبه‌ی آن انتخاب رشته می‌کردیم. در مرحله‌ی دوم از اختصاصی‌های چهار سال امتحان می‌گرفتند و در نهایت بر اساس رتبه‌ی دو مرحله نتایج را اعلام می‌کردند.

وقتی رتبه‌ی مرحله‌ی اولم آمد، مدیر مدرسه‌مان (اسمش آقای مظفری بود، اصالتا خرمشهری و بسیار با کلاس و با شخصیت) زنگ زد به خانه‌مان و پرس و جویی کرد که چه رشته‌ای می‌خواهی بروی و کمی سعی کرد که رایم را بزند که نروم کامپیوتر و به جایش بروم معماری. در جواب من که عشق های‌تک بودم و عزم جزم داشتم برای کامپیوتر شریف و برایش بهانه آوردم که «به معماری علاقه ندارم»، گفت که «انتخاب رشته مثل زن گرفتنه، اول انتخاب می‌کنی بعدا علاقمند می‌شوی!». آخرش که من زیر بار نرفتم و کار خودم را کردم ولی هر وقت احساس پیری حرفه‌ای زودرس می‌کنم یا هر وقت که پای ساختمانی می‌ایستم و می‌بینم که عظمتی، شکوهی، جذبه‌ای، چیزی در معماری‌اش هست که جذبم می‌کند ولی درکش نمی‌کنم، یاد آن نصیحت آقای مظفری می‌افتم و بگویی نگویی کمی هم پیشیمان می‌شوم.

تازه‌ترین باری که این احساس پشیمانی به من دست داد، همین دو-سه هفته پیش بود که در بازگشت از شیراز، نرسیده به آباده، سری به کاروانسرای «خان خوره» زدیم و همان سوال پیش ذهنم بود که چه نکته‌ای در معماری این کاروانسرا هست که اینقدر جذّابش کرده؟

کاروانسرای خان خوره - ورودی

همه‌ی کاروانسراهایی که پیش از این دیده بودم، یک بنای مستطیل یا مربع‌شکل بودند، با یک حیاط بزرگ در وسط و یک سری اتاق (معمولا با کمی ارتفاع از سطح) دور تا دور این حیاط.

«خان خوره» هشت ضلعی بود با طرحی تقریبا شبیه به چیزی که این پایین کشیده‌ام:

چهار تا هشت ضلعی تودرتو را در نظر بگیرید، داخلی‌ترین هشت ضلعی می‌شود حیاط وسط کاروانسرا و بیرونی‌ترین می‌شود دیوار خارجی آن.

khankhoreh1

حالا کمی با فضاهای ناشی از این هشت ضلعی‌ها بازی کنیم… اول به چهار ضلع روبروی هم، چهار مستطیل اضافه کنیم. یکی‌شان می‌شود ورودی کاروانسرا و سه‌تای دیگر می‌شوند سه اتاق بزرگ و تراس این اتاق‌ها و کنارشان هم دو اتاق کوچکتر. دو طرف ورودی هم دو دایره‌ی سیاه بگذاریم به جای دو برج نگهبانی.

khankhoreh2

این عکس ورودی و برج‌های نگهبانی از بیرون،

کاروانسرا خان خوره

و این هم عکس از داخل حیاط، ضلع روبروی در را نشان می‌دهد.

خان خوره - حیاط داخلی

توی هر ضلع خالی مانده، سه اتاق کوچک مشرف به حیاط هست.

khankhoreh3

سه تای سمت راست اتاق‌اند، سمت چپی یک راهرو است که پایین‌تر می‌بینید:

خان خوره

جالب‌ترین فضای کاروانسرا، پشت این اتاق‌هاست و بجز یک ورودی کوچک که به حیاط باز می‌شود راهی به بیرون ندارد. (هواکش‌های توی سقف را راه به بیرون حساب نکرده‌ام)

khankhoreh4

یک عکس از راهرو ورودی:

خان خوره

از فضای داخلی، «دم» فضا:

کاروانسرای صفوی

از فضای داخلی، «کمر» فضا:

کاروانسرا

البته یک فضای مستطیل شکل هم به یکی از دیوارهای کاروانسرا چسبیده و سه اتاق بزرگ هم دارد که از روی تزئینات آجری‌اش فکر می‌کنم الحاقی و مربوط به دوره‌ی قاجار باشد.

کار<br /> وانسرا

دیگر جانم برایتان بگوید که نزدیک این کاروانسرا یک پایگاه نیروی هوایی هست…

کاروانسرای خان خوره آباده

که دژبانی‌اش هم صد متری بیشتر با کاروانسرا فاصله ندارد.

کاروانسرا استان فارس

به همین دلیل سربازان پادگان عادت دارند که سری هم به کاروانسرا بزنند و نام و نام خانوادگی و نام شهر و زمان اعزام و مدت باقیمانده از خدمت‌شان را روی در و دیوار کاروانسرا یادداشت کنند.

از پشگل‌های کف حیاط می‌شود حدس زد که احتمالا کاروانسرا کاربری آغل هم دارد.

khankhoreh-8

و اهالی روستاهای همسایه از این مترسک نترسیده‌اند:

کاروانسرای خان خوره - تابلوی توضیحات

مرتبط:

صفحه کاروانسرا در ویکیپدیای فارسی

برای دیدن عکسهای بیشتر رجوع کنید به این آدرس:

آلبوم عکس های کاروانسرای خان خوره در فلیکر

پاسارگاد

امروز که هفتم آبان است، روز بزرگداشت کورش کبیر است. قرار است مراسمی هم در کنار آرامگاهش برگزار شود. اگر در این مراسم شرکت می‌کنید امیدوارم کوفت‌تان شود! چه معنی دارد که من توی پادگان مشغول رژه رفتن باشم و شما توی پاسارگاد مشغول بزرگداشت گرفتن؟

سال هشتاد و پنج که با فرزین آذری‌پور رفتیم پاسارگاد، دور آرامگاه کورش را داربست کشیده بودند و داشتند ترمیم می‌کردند.

پاسارگاد - مقبره کورش

در سفر اخیر هم همان داربست‌ها سر جایشان بودند و کار ترمیم ادامه داشت.

پاسارگاد - آرامگاه کوروش

کمی دورتر از آرامگاه یک پمپ باد گذاشته بودند. این پمپ وصل می‌شود به یکی از همان چکش‌های بادی که با آن آسفالت خیابان‌ها را سوراخ می‌کنند و صدای آزاردهنده‌ای دارد. از توی آرامگاه هم صدای فِرِز می‌آمد. تصور این که آن تو دارند با فرز و چکش بادی چکار می‌کنند کمی وحشتناک بود.

کمی آن دور و بر پرسه زدیم تا چشم‌مان روشن شد به جمال سیروس زارع (سمت راست تصویر). سیروس زارع یکی از کاردرست‌ترین مرمت‌گران بناهای سنگی باستانی است و شاگرد دکتر حسن راهساز. دکتر راهساز آدم نامداری است در مرمت بناهای سنگی باستانی در جهان و سرپرست خیلی از پروژه‌های ترمیم بناهای باستانی در ایران هم بوده است (از جمله پروژه ترمیم قره کلیسا). خیال‌مان راحت شد که کاری که سیروس زارع دستاندرکارش باشد، مشکلی نخواهد داشت. (نفر سمت چپ در عکس هم آقای علی تقوا است، یکی دیگر از اعضاء تیم ترمیم)

سیروس زارع

کمی با سیروس خان زارع گپ زدیم و شاکی بود که چرا روزنامه‌ی همشهری نوشته که مرمت پاسارگاد دارد غیر اصولی انجام می‌شود. (اصولا مطمئن باشید پروژه‌ی مرمتی که زیر نظر دکتر {} است، اصولیِ اصولی پیش می‌رود). من کمی در اینترنت گشتم و نتوانستم گزارش همشهری را پیدا کنم. سیروس خان می‌گفت دو هفته بیشتر از کار مرمت نمانده و اگر تخمینش درست بوده باشد، مسافرانی که این روزها به سراغ پاسارگاد می‌روند می‌توانند آرامگاه بی‌داربست و مرمت شده‌ی کورش را زیارت کنند.

خیلی دوست داشتم بیشتر می‌ماندم و کمی از آقای زارع در مورد مرمت می‌پرسیدم و برایتان گزارش می‌کردم ولی یکی از دوستان همسر گرامی همراهمان بود که فرق پاسارگاد را با «یک مشت سنگ» نمی‌دانست و خیلی بی‌تابی می‌کرد برای بازگشتن. کلا در بازدید از بناهای باستانی، از همراه بردن کسانی که ترجیح می‌دهند صبح تا شب توی پاساژها بچرخند خودداری کنید 😉

مرتبط:

مصاحبه حسن راهساز در مورد ترمیم آرامگاه کورش (سال 85 با CHN)

یک مصاحبه دیگر از حسن راهساز در مورد ترمیم آرامگاه کوروش (مرداد 86 با روزنامه ایران)

کلیسای عبدالمسیح قلات و شیرینکاری همسر گرامی!

توی قلات یک کلیسای نیمه‌مخروبه هم هست.

کلیسای روستای قلات

آن گنبدی که بالای شیروانی می‌بینید، زمانِ آبادانی کلیسا صلیب بوده و اگر دقت کنید می‌بینید که برای ساختن گنبد قسمتی از ورق شیروانی را بریده‌اند.

خوب بعضی از روستاهای ایران جمعیت مسیحی (معمولا ارمنی) قدیمی دارند. قلات جزو این روستاها نیست و مسیحیانش مسلمانان سابقی هستند که در همین قرن خورشیدی به مسیحیت گرویده‌اند. باعث و بانی تغییر دین هم یکی از بزرگان روستا بوده به نام «عبدالمسیح».

خود عبدالمسیح هم قبلا مسلمان بوده و «عبدالعلی» نام داشته و بعدها (فکر می‌کنم بعد از ازدواج با همسر مسیحی‌اش) به مسیحیت گرویده است. این نمایی از خانه‌ی عبدالمسیح است که مدتی بعد از درگذشتش فروخته شده و خانواده‌اش مهاجرت کرده‌اند به انگلیس.

خانه عبدالمسیح - قلات

به هر حال کلیسا متروکه است و تبدیل شده به محل یادگاری نویسی بازدید کنندگان.

 کلیسای کلات سرخ

پدر همسر گرامی دوستی صمیمانه‌ای با مرحوم عبدالمسیح داشته‌اند و زمان حیات او به خانه‌اش رفت و آمد می‌کرده‌اند. یک بار عبدالمسیح و دو مبلغ مسیحی در سالن همین کلیسا مشغول کار کردن روی مخ یک مسلمان جوان بوده‌اند و دیگر داشته‌اند قدم‌های آخر را در راه تغییر دین آن بنده‌ی خدا برمی‌داشته‌اند که یک دفعه همسر گرامیِ 9 ساله بالای محراب می‌رود و شروع می‌کند به خواندن سوره‌ی حمد، به صدای بلند و با صوت! طفلک عبدالمسیح و آن دو مبلغ هاج و واج می‌مانند و احتمالا هر چه رشته بوده‌اند پنبه می‌شود. در نظر داشته باشید که قرآن خواندن نابهنگام یک دختر بچه‌ی 9 ساله چه تاثیری می‌تواند در ذهن آشفته‌ی کسی داشته باشد که دارد دینش را عوض می‌کند!

محراب کلیسا - قلات

قضیه این بوده که نزدیک جشن تکلیف مدرسه‌ی همسر کوچولوی گرامی بوده و قرار بوده او و چند نفر دیگر در مراسم جشن، سوره‌ی حمد را دسته‌جمعی به صوت بخوانند و او هم یک دفعه به سرش می‌رود که بالای محراب برود و شروع کند به تمرین کردن!

قلات (کلات سرخ)

قلات اسم روستایی قدیمی است، با بافت مخصوص به خودش، نزدیکی‌های شیراز.

روستای قلات

برای رسیدن به قلات باید از شیراز چهل کیلومتر به سمت یاسوج بروید. کلا بیشتر تفرج‌گاه‌های شیرازی‌ها در جاده‌ی یاسوج جای دارند.

روستای قلات نزدیک شیراز

پای کوه مشرف به روستا، یک آبشار خیلی دیدنی هست که از روی آب رودخانه می‌شد حدس زد توی این خشکسالی، دیدن آبشار به یک ساعت پیاده‌روی‌اش نمی‌ارزد. بازدیدش را گذاشتیم برای وقتی که در این رودخانه حداقل آنقدر آب باشد که بتوانی پایت را بشویی.

کلات سرخ

بافت تاریخی روستا را دارند بازسازی می‌کنند و کف خیابان اصلی را سنگفرش کرده‌اند و دستی هم دارند به سر و گوش بعضی ساختمان‌های قدیمی می‌کشند.

بافت تاریخی روستای قلات استان فارس

احتمالا بنیاد مسکن شیراز که متولی بهسازی قلات است، شرط کرده که نمای ساختمان‌های جدیدی که می‌سازند باید با روستا هماهنگی داشته باشد. کاهگلی که روی بلوک‌های سیمانی این خانه‌ی نیمه‌ساز کشیده‌اند را به نظرم باید اینطور تفسیر کرد.

در همین زمینه:

توی وبلاگ دختر قلاتی عکسهای خوبی از قلات پیدا میشود.

روزنامه ایران چهاردهم مهرماه (دو هفته پیش) گزارشی در مورد قلات دارد. (نسخه PDF)

دوست خوبم شهرام هم وبلاگی برای معرفی قلات درست کرده است که تا حالا بجز این یک مطلب توی آن ننوشته است: قلات (کلات سرخ). طفلک شهرام اول آبان اعزام است به سربازی (مثل خودم) و آموزشی افتاده پادگان عجب شیر!